شعر آدم

سروده های آدم درویشی

شعر آدم

سروده های آدم درویشی

شعر  آدم
طبقه بندی موضوعی


روح مجنونم ، رها از بند و زنجیرم نکن

گرچه پیرم ، عاشقم ، اینگونه تحقیرم نکن

غرق در دریای چشمانت شدم، دستم بگیر

چون خس و خاشاک اسیر دست تقدیرم نکن

روز اول  گفته  بودم با دل  سوداییم

گرچه شیرین است ، با آن چشم درگیرم نکن

خوانده بودم  قصه ها از غصه فرهادها

التماسش کرده بودم ؛ طعمه شیرم نکن

من خودم صد بار رفتم ، مقصدی در کار نیست

بی نتیجه رهسپار شهر تدبیرم نکن

پاکبازی شیوه ما بود از روز نخست

پای در بند ریا و دام تزویرم نکن

بر زبانم هرچه می آید پیامی از دل ست

لطف کن ، چون دیگران ، تاویل و تفسیرم نکن

عشق انسان است ، وقتی پاک و بی آلایش است

پس هوسبازم نخوان ، ابلیس تصویرم نکن

روز و شب چشم انتظار داس مرگم ، بی خیال

اینچنین با طعنه ها از زندگی سیرم نکن

من به لبخندی ، نگاه زیر چشمی قانعم

موسپیدم ، تو دگر با قهر خود پیرم نکن

(ادم)