شعر آدم

سروده های آدم درویشی

شعر آدم

سروده های آدم درویشی

شعر  آدم
طبقه بندی موضوعی

گنج عشقم در دل ویرانه‌ای افتاده‌ام

آتشم، در دامن پروانه‌ای افتاده‌ام

مثل ابراهیم، میل شعله دارم در دلم

مست ایمانم که در بتخانه‌ای افتاده‌ام

نیست لیلایی که تا مهمان طوفانم کند

زلف مجنونم به دام شانه‌ای افتاده‌ام

جرعه‌ای از عشق می‌خواهم که آبادم کند

از خماری گوشه میخانه‌ای افتاده‌ام

گرچه دارم موج صد دریا میان سینه‌ام

در حصار تنگ انگشتانه‌ای افتاده‌ام

چون جوانی، سهم پیری دل ما عقل شد

عاقبت، گیر عجب دیوانه‌ای افتاده‌ام


#آدم