شعر آدم

سروده های آدم درویشی

شعر آدم

سروده های آدم درویشی

شعر  آدم
طبقه بندی موضوعی


بیرون بیار از پشت پرده آفتابت را
از چهره ات بردار یک لحظه نقابت را
مانند مروارید ، پنهان است  چشمانت
من دوست دارم آن نگاه در حجابت را
عمری خمار دیدن روی شما بودم
یک جرعه نذرم کن تماشای شرابت را
از چشمه ات گر چه نصیب من نشد چیزی
نوشیده ام یک عمر، در رویا سرابت را
هرگز فراموشش نخواهم کرد، یادت هست
آن دل تپیدن های پر از التهابت را
وقتی که سوی دست هایت می خزد دستم
در چشم هایت می شود دید اضطرابت را
هر لحظه می پرسم که آیا دوستم داری
تا بشنوم از آن لب شیرین جوابت را
یک روز دل دادی ثواب عاشقان بردی
یک شب بیا تکمیل کن کار صوابت را
حتی به عکسی از شما خوشنود خواهم شد
تا کی بگیرم در بغل خالی قابت را