شعر آدم

سروده های آدم درویشی

شعر آدم

سروده های آدم درویشی

شعر  آدم
طبقه بندی موضوعی

تا شوم همسایه گل ، خار کردم خویش را

تا تو درمانم شوی بیمار کردم خویش را

تا زلیخای نگاه تو خریدارم شود

یوسف آوارهٔ بازار کردم خویش را

قطره بودم ، داشتم اُمّید دریایی شدن

محو در دریا شدم ، انکار کردم خویش را

گفتم "انت الحق" چو دیدم آیت چشمان تو

با کمند گیسویت بر دار کردم خویش را

چون قلم یک عمر بودم در صراط مستقیم

تا بگردم دور تو پرگار کردم خویش را

ای نگاه مشرقی ات، آفتاب عاشقی

در هوای صبح تو بیدار کردم خویش را

تا مگر حرفی بخوانی از غم پنهان من

سوز پنهان در دل اشعار کردم خویش را