شعر آدم

سروده های آدم درویشی

شعر آدم

سروده های آدم درویشی

شعر  آدم
طبقه بندی موضوعی
سودای تو در سینه ما جا شدنی نیست
در کوزه نهان کردن دریا شدنی نیست
کردم هوس چیدن یک خوشه ستاره
می خواهم و دارم خبراما شدنی نیست
بیهوده ، نظر سوی من خسته نینداز
این پنجره با سنگ شما وا شدنی نیست
همپای عقابان نشود ، بال کلاغان
دست من و دامان شما، ما شدنی نیست
هرگز نتوان تا لب آن چشمه سفر کرد
با پای من خسته تنها شدنی نیست
گفتم که دل از عشق گرفتیم و گذشتیم
لبخند تو می گفت که حاشا شدنی نیست
آن شاخ نباتی که ازاو خواجه سخن گفت
جز با لب شیرین تو معنا شدنی نیست
نذر من درویش همین لحظه ادا کن
هی وعده فردا نده ، فردا شدنی نیست
گیرم نشود چشم به چشم تو بدوزم
یک چشمک پنهانی هم آیا شدنی نیست؟