شعر آدم

سروده های آدم درویشی

شعر آدم

سروده های آدم درویشی

شعر  آدم
طبقه بندی موضوعی

خسته ، افسرده ، پریشانم نمی دانم چرا
آیه های یاس می خوانم نمی دانم چرا
تلخ یا شیرین دنیا حاصل سعی من است
بخت خود را تیره می دانم، نمی دانم چرا
هر چه ایمان داشتم اندوخته در سینه ام
شک شد و افتاد در جانم نمی دانم چرا
گفته بودی عشق آزادیست ، حالم را ببین
شد تمام شهر زندانم ، نمی دانم چرا
سخت کوشیدم ولی مثل شما هرگز نشد
عین هم ، پیدا و پنهانم نمی دانم چرا
خوانده ام ازبی وفایی قصه ها،بااین همه
باز در این کار حیرانم نمی دانم چرا
غرق در دریای لطفم کرده ای و همچنان
عاشق آواز بارانم ، نمی دانم چرا
مثل چتری تا نقاب ابر بندد آفتاب
ناخودآگاه در خیابانم نمی دانم چرا
یک دو جام غصه ازعشق تو نوشیدیم و بس
مزه کرده زیر دندانم نمی دانم چرا
موج رسوایی عشق پیریم از سر گذشت
باز هم مشتاق توفانم نمی دانم چرا!