شعر آدم

شعر  آدم
طبقه بندی موضوعی

چون بی گناه مانده در سلول زندانم

محکومم و جرم خودم را هم نمی دانم

اینجا میان بیکران آبی دریا

همچون صدف، لب تشنه یک قطره بارانم

در اضطراب نه شنیدن از زبان تو

"امن یجیب عاشق بیچاره" می خوانم

چون بید مجنون کنار رود خشکیده

بی شیطنت های نسیمی هم پریشانم

حالم به حال چشم هایت بستگی دارد

اغلب پر از اندوهم و گه گاه گریانم

حق می دهم گاهی مرا اینجا نمی بینی

وقتی که زیر خرمنی از غصه پنهانم

در آرزوی دیدن آن لحظه نابم

که تو بگویی:"عشق من"، پاسخ دهم:"جانم"

یعنی نصیبم می شود تا بشنوم از تو:

"گر تو بخواهی تا ابد پیش تو می مانم"