شعر آدم

سروده های آدم درویشی

شعر آدم

سروده های آدم درویشی

شعر  آدم
طبقه بندی موضوعی

قطرهء آبم  که جز در راه  دریا  نیستم
گر جهان شیرین شود ، جز فکر لیلا نیستم
زندگانی با تو زیبا می شود در چشم من
جز شما، دل بسته چیزی ز دنیا  نیستم
بردی از من دل ، به  اعجاز کمالات خودت
در پی ابرو و چشم و قد و بالا نیستم
جز جدایی تو، باکم نیست از داغ دیگر
عاشق پروانه وارم ، اهل پروا نیستم
همچو ایوبم ، گر امید وصالت با من است
بی  تو اما ، قدر یک  ذره شکیبا  نیستم
عشق خاموشی ست ،ما را باهیاهوکارنیست
دادم  از درد ست ، اما اهل غوغا نیستم
در میان عاشقانت ،  گوهری یکدانه ام
گرچه سر تا پا گناهم ، بی سر و پا  نیستم
دوستم  داری و می دانی و حاشا می کنی
دوستت دارم ، ولیکن اهل حاشا نیستم
گر نخواهی  و نخوانی ، می روم از پیش تو
گر چه درویشم ، گدای عشق اما نیستم
کنج این زندان که  نام  دیگر آن زندگی ست
همنشینم با خیال دوست ، تنها نیستم