شعر آدم

سروده های آدم درویشی

شعر آدم

سروده های آدم درویشی

شعر  آدم
طبقه بندی موضوعی

 

چون قطره اشکی در دل دریا غریبیم

تا دوست با ما نیست در دنیا غریبیم

یک شهر آدم در کنار ماست، اما

ما در میان جمع آدم ها غریبیم

گر چه شدیم همرنگ این جمع پریشان

در باطن بی رنگ خود اما غریبیم

دیوانه می دانند ما را، حرف حقی ست

دیوانه ایم، با مردم دانا غریبیم

چون کرگدن، تقدیر ما غربت رقم خورد

بحث کجا بودن نکن، هر جا غریبیم

با آشنا، با دوست، با دشمن نشستیم

فرقی ندارد، باز هم آقا! غریبیم

همچون گلی تنها، میان دشتی از خار

خاریم، میان دشتی از گل ها غریبیم

حرف بهشت و دوزخ و شادی و غم نیست

مثل خدا، آنجا غریب اینجا غریبیم