شعر آدم

ابوالحسن درویشی مزنگی( آدم )

شعر آدم

ابوالحسن درویشی مزنگی( آدم )

 

بدون تو بودن ، مگر می شود

مگر روزها بی تو سر می شود

کسی را که دادند از تو خبر

ز هر جز تویی بی خبر می شود

به تو سر سپردم ، به اصرار دل

ولی ، آخرش دردسر می شود

اگر مست چشمان تو شد دلی

چو من در دهان خطر می شود

تو گفتی که حل می شود مشکلم

ولیکن به خون جگر می شود

همه وعده های تو، درسررسید

حواله به روز دگر می شود

تو قصد سفر می کنی و دلم

به دنبال تو در به در می شود

دلم چون گل ست و تو باغ گلی

جدا از تو پژمرده تر می شود

مرا سیل سودای تو می برد

تو را لحظه ای دیده ترمی شود

زدی آتشم ، تا گلستان شوم

چرا شعله هی بیشتر می شود

لبت دم ز صلح و صفا می زند

دو چشم سیاه تو ، شر می شود

تو را می پرستد خدای هنر!

اگر دل شکستن هنر می شود

امید همه زندگی ام تویی

نکن نا امیدم ، اگر می شود

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی