شعر آدم

ابوالحسن درویشی مزنگی( آدم )

شعر آدم

ابوالحسن درویشی مزنگی( آدم )


پر از غبار شد این جاده و سواری نیست
گرفته ظلم جهان را و ذوالفقاری نیست
رسد به گوش ز هر سو نفیر ناله نی
ولی نشانه ای از قهقه سه تاری نیست
چنین که تیشه بر این ریشه زد زمستانت
برای باغ از این پس دگر بهاری نیست
غمی سیاه چنان خیمه زد، که دردل من
نشان روشن صبح امیدواری نیست
اگر چه پیرهن سیب، کرده ام بر تن
درون سینه ام اما، به جز اناری نیست

نپرس از من چو لاله داغدار، راه نجات
هزار بار شنیدی و گفتم، آری نیست
در این قفس که ندارد دری نزن پرپر
ازاین حصار جهان، فرصت فراری نیست

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم