شعر آدم

ابوالحسن درویشی مزنگی( آدم )

شعر آدم

ابوالحسن درویشی مزنگی( آدم )

بازی روزگار به پایان نمی‌رسد

کشتی ما به آخر توفان نمی‌رسد

شب تا سحر نشسته در راه اجابتیم

دست دعای ما به آن دامان نمی‌رسد

مشتاق دیدن طبیب چشمه‌ای توست

بیمار عشق، گر چه به درمان نمی‌رسد

ما را به بوی غنچه‌ای مهمان کنی بس است

سهمی به ما از آن لب خندان نمی‌رسد

چون بید مانده در زمستانیم و عمر ما

تا فصل سبز زلف پریشان نمی‌رسد

راه خطای عهد شکستن به جان تو

حتی به انتهای خیابان نمی‌رسد

دست ریا به پرده کعبه رسانده‌ای

دست دلت به خانه ایمان نمی‌رسد

 

 

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم