شعر آدم

ابوالحسن درویشی مزنگی( آدم )

شعر آدم

ابوالحسن درویشی مزنگی( آدم )

 

 

 

 

مانند گل، آزرده ی خارِ خودم بودم

 

در آستینِ جامه ام ، مارِ خودم بودم

 

هر جا که در کارم گره افتاد، دانستم

 

من خود گره در رشته کار خودم بودم

 

از دیگران نشنیده ام آوایِ دلتنگی

 

بانگِ نی خود ، ناله ی تار خودم بودم

 

پنداشتم چون من، شما هم، دل خریدارید

 

چون غافلان، در بندِ  پندار خودم بودم

 

بیگانه با خود ، بندگی دیگران کردم

 

ای کاش روزی، لحظه ای، یارخودم بودم

 

این لرزه ها هم از گسل های دل من بود

 

من دل شکسته ، زیر آوار خودم بودم

 

سر داده ام، اما ندارم از شما شِکوه

 

جلاد، خود بودم، خودم، دارِ خودم بودم

 

راز مرا نه دوست می دانست، نه دشمن

 

خود عاملِ افشای اسرارِ خودم بودم

 

خودکرده ها را چاره نتوان کرد، می دانم

 

افسوس! من محکوم اقرار خودم بودم

 

افتاده ام در چاه ، اما  بی خریدارم

 

خود کاشکی روزی خریدار خودم بودم

 

قدری نماند و قیمتم در چشم های خود

 

زیرا که عمری را در انکارِ خودم بودم

 

ای کاش! همچون سال های پیش تر ازاین

 

دور از شما، در غربتِ غارِ خودم بودم

 

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم