شعر آدم

ابوالحسن درویشی مزنگی( آدم )

شعر آدم

ابوالحسن درویشی مزنگی( آدم )

 

دوباره شمس ما از شرق جان تابان شود ای کاش

پر از شادی و خنده، پیش ما مهمان  شود ای کاش

بُرید عهدی که با من  بسته بود و رفت از چشمم

به مهر آید دوباره، بر سر پیمان شود ای کاش

دلم  خون است و بر لب خنده ها  دارم به یاد او

دلم  مثل  لبانم از خوشی ، خندان شود ای کاش

گذشت عمر و نشد یک لحظه دنیا بر مراد ما

دو روزی بر مراد خواهش رندان شود ای کاش

ندارم  طاقتِ  حتی  شبی را منتظر  ماندن

زمان وعده فردا، همین الان شود ای کاش

حکایت های عشق او و من، آغا ز تلخی  داشت

شبیه قصه ها، این قصه خوش پایان شود ای کاش

نه سر دارد نه سامان هرکه  شد در دام  چشمانش

شبیه عاشقانش بی سر و سامان شود ای کاش

دلم  را بی وفایی های این  لیلی نماها  کُشت

بنای مکر و تزویر و ریا  ویران شود ای کاش

گرفته آسمان چشم های من  ز  دلتنگی

دعا کردم که دامانم  پر از باران شود ای کاش

دل آدم مریض درد بی درمان بی دردی ست

شبی با بوسه های دلبری، درمان شود ای کاش!

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم