شعر آدم

ابوالحسن درویشی مزنگی( آدم )

شعر آدم

ابوالحسن درویشی مزنگی( آدم )

شعر  آدم
طبقه بندی موضوعی

 

یک روز مست هیچی و یک شب خمار هیچ
وقتی شبیه من، اسیری در حصار هیچ
غرق سراب آرزوهای دلم شدم
آونگ شد حقیقتم بالای دار هیچ
افسار عشق خود به دست عقل دادم و
افتاد زندگانی ام در اختیار هیچ
دنیای موج خیز پوچی می برد مرا
آخر چگونه تاب بیارم من سوار هیچ
دستت نمی رسد به چیزی، ای خیال مرد!
در انتظار چیستی؟ در این دیار هیچ
بویی ز گل نصیب دامانت نمی شود
انگشت می گزی فقط از زخم خار هیچ
چیزی تو را به شهر شادی ها نمی برد
بی شوق عشق می شوی آیینه دار هیچ

 

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم