شعر آدم

ابوالحسن درویشی مزنگی( آدم )

شعر آدم

ابوالحسن درویشی مزنگی( آدم )


 

چه ساده گذشتی

بی گره بر پیشانی

بی لبخند بر لب

بی عشقی

بی نفرتی

بی حتی نشان ترحمی

*

چه ساده می گذرد

بی یاد آن همه لحظه ناب

بی مرور خاطره ای

بی حتی مجال دود کردن یک نخ سیگار

قبل از خداحافظی

*

 به همین سادگی!

بی حتی نقطه ای

که پایان را خبر بدهد!

 

(ادم)

 

هنوز

فراموش نکرده ام

آن روزهایی را

که دارا انار داشت

و خواهرم سارا

برای انار گریه می کرد

 

انگار همین دیروز بود

فراموش نکرده ام

هنوز

دستهای من

متورم ترکه های آموزگار است

 

_آقا اجازه !

چرا سارا انار ندارد؟

مثل پدر ما

پدر سارا هم

وضعش خوب نیست !

 

هیچ کدام از بچه های کلاس انار نداشت

اما همه به سوالم خندیدند

و معلم

علامت سوال بزرگی را

که درخنده هایشان بود

ندید!

فراموش نکرده ام

من قهرمان نبودم

اما تنها بودم

و دست هایم

هنوز متورم آن تنهایی است !

____

(ادم)