شعر آدم

ابوالحسن درویشی مزنگی( آدم )

شعر آدم

ابوالحسن درویشی مزنگی( آدم )

۱۸ مطلب در آذر ۱۳۹۹ ثبت شده است

 

بدون تو بودن ، مگر می شود

مگر روزها بی تو سر می شود

کسی را که دادند از تو خبر

ز هر جز تویی بی خبر می شود

به تو سر سپردم ، به اصرار دل

ولی ، آخرش دردسر می شود

اگر مست چشمان تو شد دلی

چو من در دهان خطر می شود

تو گفتی که حل می شود مشکلم

ولیکن به خون جگر می شود

همه وعده های تو، درسررسید

حواله به روز دگر می شود

تو قصد سفر می کنی و دلم

به دنبال تو در به در می شود

دلم چون گل ست و تو باغ گلی

جدا از تو پژمرده تر می شود

مرا سیل سودای تو می برد

تو را لحظه ای دیده ترمی شود

زدی آتشم ، تا گلستان شوم

چرا شعله هی بیشتر می شود

لبت دم ز صلح و صفا می زند

دو چشم سیاه تو ، شر می شود

تو را می پرستد خدای هنر!

اگر دل شکستن هنر می شود

امید همه زندگی ام تویی

نکن نا امیدم ، اگر می شود

لاله بودم، داغ دیدم ، پَرپَرم کردی چرا؟

در قفس افتاده، بی بال و پرم کردی چرا؟

گفته بودم چشم هایت، شمس شعرم می شود

رفتی و یک مثنوی چشم ترم کردی چرا؟

در دلم از عشق، صد آتش فشان افروختی

شعله ات می خواستم ، خاکسترم کردی چرا؟

خواهش "امن یجیب" هر شبم بودی ، ولی

دل شکستی ، ناامید و مضطرم کردی چرا؟

باورت پشت و پناهم بود، ای شیرین ترین

اعتمادم را خراب خنجرت کردی چرا؟

داشتم در دل هوای با تو رفتن تا خدا

سیب از شیطان گرفتی کافرم کردی چرا؟

 

به یک نگاه اسیر بلا شدن سخت است

به درد عشق کسی مبتلا شدن سخت است

ز بند پای ، به همت توان شدن آزاد

اگربه پای دل افتد، رها شدن سخت است

پر از "من" است زبان جوان و پیر اینجا

برای عاشق ومعشوق "ما" شدن سخت است

مرا که جز به صداقت نگفته ام سخنی

حریف مردم پر مدعا شدن سخت است

دلم چو برف سفید است و همچو آتش گرم

سیاه و سرد چو اهل ریا شدن سخت است

اگر چه وعده وصل تو در میان باشد

به نزد هرکس وناکس دوتاشدن سخت است

       دلم هنوز جوان است و پا و دستم پیر

چقدر،دست به دوش عصا شدن سخت است

هزار بوسه بدهکار دست و پای توام

طلب چو بگذرد ازحد ،ادا شدن سخت است

کنون که داغ دلم تازه است، کاری کن

برای زخم قدیمی دوا شدن سخت است

ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم