شعر آدم

سروده های آدم درویشی

شعر آدم

سروده های آدم درویشی

شعر  آدم
طبقه بندی موضوعی

۴۷ مطلب با موضوع «شعر نو» ثبت شده است

پیرمرد

با لبخند از کنارم گذشت:

" رسیدیم ته خط ! "

چه زود

برای من که معنای زندگی سفر است

چه تلخ !

همیشه همین است

وقتی به ته خط می رسی

که وقتش نیست !

 

همیشه یکی هست

که جایی تو را آرزو می کند

تو را می شناسد

تو را می بیند

مثل در آینه خودش را

یکی هست

شاید پشت دیوار خانه همسایه

شاید آن سوی دریاها

ولی

همیشه

یکی هست !

 

با گریه آغاز شدم

با لبخند به پایان می رسم

 

درمیان ساعت های تلخ

ثانیه های شیرین هم داشت

زندگی

 

شیرینی اش تو بودی

و تلخی اش ...

تو نبودی

 

این روزها ،

این روزها که تو را گم کرده ام

اشک نمی ریزم

اگرچه تلخ،

لبخند می زنم

دوست دارم با لبخند به پایان برسم !

مثل نسیم

بی هیاهو از راه می رسد

مثل غنچه

بی صدا می شکفد

عطرحضورش

لبخندی می شود بر لبانت

و حادثه ای آغاز می شود

به نام عشق

می‌توانی

راوی قصه‌ای تلخ باشی

از اندوه بگویی

از ناامیدی

از نفرت


می‌توانی

شاعر غزلی عاشقانه باشی

از شادی بنویسی

از امید

از مهربانی


داستان خود را زندگی کن

قلم

در دستان توست

آدم ها
گاهی به دنیا می آیند
بعضی وقت ها می میرند
اما
اغلب عاشق می شوند




تو می آیی

و من می ترسم

تو لبخند می زنمی

و من می ترسم

تو نگاه می کنی

و من می ترسم

تو می روی

و من می ترسم

آیا من عاشقت شده ام؟


ما خط هم را نمی خوانیم

ما حرف هم را نمی فهمیم!

من به زبان شرق می گویم،

تو با گوش غرب می شنوی!

من با حروف دل می نویسم،

تو با الفبای عقل می خوانی!


بیا سفر کنیم

به حروف پیش از آغاز قلم

به کلام پیش از آغاز زبان،

بگذار چشم بگوید

بگذار چشم بخواند

اعتماد کن!

به همزبانی چشم ها

به همدلی نگاه!