شعر آدم

سروده های آدم درویشی

شعر آدم

سروده های آدم درویشی

شعر  آدم
طبقه بندی موضوعی

۳۹ مطلب با موضوع «شعر نو» ثبت شده است


ما خط هم را نمی خوانیم

ما حرف هم را نمی فهمیم!

من به زبان شرق می گویم،

تو با گوش غرب می شنوی!

من با حروف دل می نویسم،

تو با الفبای عقل می خوانی!


بیا سفر کنیم

به حروف پیش از آغاز قلم

به کلام پیش از آغاز زبان،

بگذار چشم بگوید

بگذار چشم بخواند

اعتماد کن!

به همزبانی چشم ها

به همدلی نگاه!








 

کمی آفتاب

چند تکه ابر

یک دریا آسمان

 

هنوز

پرنده ها  آواز می خوانند

درخت ها شکوفه می دهند

گلدان ها پشت پنجره به تماشا می نشینند

یاس ها

از پس دیوار بلند برمی آیند

و آینه ها

لبخند را فراموش نکرده اند

 

مثل دیروز

مثل فردا

امروز

هنوز روز قشنگی است

برای عاشق شدن!

 

مثل گلی که در حصار خار و خس باشد

بیزارم از عشقی که در دام هوس باشد

فصلِ بهار و آسمانْ آبی و گلْ خندان

بیچاره آن بال و پری که در قفس باشد

ما را که دل پر می‌زند در حسرت دیدار

حتی نگاه زیر چشمی نیز بس باشد

در شهر نیرنگ و دورویی، اهل‌دل باید

با غصه‌ها همراه و با غم هم‌نفس باشد

جایی که هر ناکس، کسی باشد برای خود

بهتر که آدم بین آنها هیچکس باشد

آنجا که دیگر زندگی شد سخت‌تر از مرگ

ای‌کاش داس مرگمان در دسترس باشد