شعر آدم

ابوالحسن درویشی مزنگی( آدم )

شعر آدم

ابوالحسن درویشی مزنگی( آدم )

۵۳۹ مطلب با موضوع «شعر کلاسیک» ثبت شده است

بازی روزگار به پایان نمیرسد
کشتی ما به آخر توفان نمیرسد
شب تا سحر نشسته در راه اجابتیم
دست دعای ما به آن دامان نمیرسد
ما را به بوی غنچه ای مهمان کنی بس است
سهمی به ما از آن گل خندان نمیرسد

چون بید مانده در زمستانیم و عمر ما
تا فصل باد و زلف پریشان نمیرسد
دست ریا به پرده کعبه رسانده ای
دست دلت به خانه ایمان نمیرسد
باغ بهشت و چاه دوزخ پیش ما یکی ست
وقتی که جان به حضرت جانان نمیرسد

 

ماییم و سری بی سر و سامان و دگرهیچ

اندوه فراق و غم هجران و دگر هیچ

سهمی به من از سیب نگاه تو ندادند

من ماندم و رسوایی عصیان و دگر هیچ

تو رفتی و من ماندم و تلخی جدایی

تنهایی و تاریکی و توفان و دگر هیچ

یک عمر در این گوشه به یاد تو نشستیم

با خون دل و دیده گریان و دگر هیچ

در چشم خود از یاد حضور تو ندارم

جز خاطره زلف پریشان و دگر هیچ

رویای شب و روز من انباشته شد با

کابوس سراسر همه هذیان و دگر هیچ

آخر به جنون می کشد این قصه شیرین

آوارگی و کوه و بیابان و دگر هیچ

ما را به کجا می برد این موج تمنا

یک شهر پر از تهمت و بهتان و دگر هیچ

از عشق ندیدی که چه شد حاصل یوسف

یک پیرهن پاره و زندان و دگر هیچ

 

از کتاب: پیله خیال


خدای ما و خدای شما یکی ست، ولی
نمی رسد به یک آیینه راه ما و شما
خدای ما همه لطف و خدایتان همه قهر
تفاوت است میان نگاه ما و شما

*

گنجیم که افتاده در این کنج خرابیم
آبیم که در دیده تو عین سرابیم
گفتی که مگر روی تو در خواب ببینیم
در حسرت دیدار تو در حسرت خوابیم

*

در حسرت آنکه سوی تو راهم نیست
عمری ست که بر لبان به جز آهم نیست
یک بوسه به خوشبختی من مانده ولی
افسوس که فتوای تو همراهم نیست


                        
     از کتاب: لبخند بزن دوباره لبخند بزن!

 

 

یک سینه دل کباب داریم

جانی پر از اضطراب داریم

گر سنگ صبور ما تو باشی

درد دل بی حساب داریم

در سینه ما غم است، اما

بر دامن خود رباب داریم

ما نیز شبیه دیگرانیم

بر چهره خود نقاب داریم

          بر پرده چشم ما کشیدند

نقش تو ، ولی بر آب داریم

شد کاسه صبر چشم ما پر

در دیدن تو شتاب داریم

دیدار شما چو نیست ممکن

امید به لطف خواب داریم

گفتند که اختیار با ماست

کی جرائت انتخاب داریم

چون حرف  نبرد کار ما پیش

اندیشه انقلاب داریم

در دفتر سرنوشت ، عمری

کوتاه تر از حباب داریم

از همت بخت نا امیدیم

بر گردن خود طناب داریم

از چشمه وصل بی نصیبیم

دل خوش به همین سراب داریم

پروانه شمع دیگرانیم

هر چند خود آفتاب داریم

تنهایی و بی کسی غمی نیست

تا همدم چون کتاب داریم

خالی ست حساب دفتر ما

تنها دو سه شعر ناب داریم

تلخ است شراب عشق ، باشد!

ما میل به این شراب داریم

 

از کتابِ (بیا بر علم و آدم بخندیم)

 

اسیر اوهام

عمری ست که هم صحبت خیامم من

با خواجه خراب باده و جامم من

با اینهمه ، چشمم به یقین باز نشد

امروز ، هنوز اسیر اوهامم من

 

نشان معرفت

از عمر ، نصیب ما همه درد آمد

دل ، سوخته ، دیده ، خون و رخ زرد آمد

یا نیست نشان معرفت در مردان

یا هر که به ما رسید ، نامرد آمد

 

از کتابِ (دوباره لبخند بزن)

 

ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم