شعر آدم

ابوالحسن درویشی مزنگی( آدم )

شعر آدم

ابوالحسن درویشی مزنگی( آدم )

۵۲۴ مطلب با موضوع «شعر کلاسیک» ثبت شده است

 

مانند بغض در گلویم گیر کرده ای
ای زندگی! ز زندگی ام سیر کرده ای
موی سپیدم از بهاران گذشته نیست
در آسیابِ انتظارم، پیر کرده ای
مثل گذشته تلخ و تاریک است و ناامید
آینده ای که پیش ما تصویر کرده ای
دستم به دامن، حقیقت دل سپرده بود
پای مرا به مصلحت زنجیر کرده ای
همچون کبوتری پرم از شوق پر زدن
گرچه قفس برای من تقدیر کرده ای
آیات هستی ام همه تعبیر عشق بود
تو با زبان عاقلان تفسیر کرده ای
جز دل نکرده ام به فتوای کسی عمل
ما را به جرم عاشقی تکفیر کرده ای
از دست زندگانی ام جانم به لب رسید
ای مرگ! ای امید آخر ! دیر کرده ای
ما شاخه های خشک را فصل هرس رسید
ای باغبان زندگی! تاخیر کرده ای
ای شعر!ای صدای قلب بی قرار من
گفتم غزل ، به مرثیه تغییر کرده ای

 

 

تمام زندگی ام مثل خواب تلخی بود
از این خیال نصیبم سراب تلخی بود
تمام عشق تو را جرعه جرعه نوشیدم
نداشت مستی ، گرچه شراب تلخی بود
سکوت پاسخ ابراز عشق من به تو بود
درست شاید، اما جواب تلخی بود
به احترام، شما کرده ای خطاب مرا
که از زبان تو اما خطاب تلخی بود
بریدم از تو به اجبار عقل و می دانی
بریدن از تو ، چقدر انتخاب سختی بود
حکایت من و تو هم بسر رسید، ولی
کتاب قصه ما هم کتاب تلخی بود

 

 

دوباره شمس ما از شرق جان تابان شود ای کاش

پر از شادی و خنده، پیش ما مهمان  شود ای کاش

بُرید عهدی که با من  بسته بود و رفت از چشمم

به مهر آید دوباره، بر سر پیمان شود ای کاش

دلم  خون است و بر لب خنده ها  دارم به یاد او

دلم  مثل  لبانم از خوشی ، خندان شود ای کاش

گذشت عمر و نشد یک لحظه دنیا بر مراد ما

دو روزی بر مراد خواهش رندان شود ای کاش

ندارم  طاقتِ  حتی  شبی را منتظر  ماندن

زمان وعده فردا، همین الان شود ای کاش

حکایت های عشق او و من، آغا ز تلخی  داشت

شبیه قصه ها، این قصه خوش پایان شود ای کاش

نه سر دارد نه سامان هرکه  شد در دام  چشمانش

شبیه عاشقانش بی سر و سامان شود ای کاش

دلم  را بی وفایی های این  لیلی نماها  کُشت

بنای مکر و تزویر و ریا  ویران شود ای کاش

گرفته آسمان چشم های من  ز  دلتنگی

دعا کردم که دامانم  پر از باران شود ای کاش

دل آدم مریض درد بی درمان بی دردی ست

شبی با بوسه های دلبری، درمان شود ای کاش!

 

کویر بخت ما را فصل باران می رسد آخر

صدای موج ، تا گوش بیابان می رسد آخر

اگر چه سخت می گردد جهان برکام ما امروز

تحمل کن که روزی دور آسان می رسد آخر

ز بی مهری یاران، داغ ها بر قلب  خود داری

صبوری کن که هردردی به درمان می رسد آخر

اجابت می شود این بغض های در گلو مانده

شبی دست دعای ما ، به دامان می رسد آخر

کبوتر با کبوتر می کند پرواز روزی باز

پریشان دل به گیسوی پریشان می رسد آخر

خراب انتظاری و خمار جرعه ای دیدار

زمان مستی چشمان گریان می رسد آخر

غزل های قشنگی ثبت کن در دفتر عمرت

کتاب زندگی روزی به پایان می رسد آخر

 

 

 

 

 

مانند گل، آزرده ی خارِ خودم بودم

 

در آستینِ جامه ام ، مارِ خودم بودم

 

هر جا که در کارم گره افتاد، دانستم

 

من خود گره در رشته کار خودم بودم

 

از دیگران نشنیده ام آوایِ دلتنگی

 

بانگِ نی خود ، ناله ی تار خودم بودم

 

پنداشتم چون من، شما هم، دل خریدارید

 

چون غافلان، در بندِ  پندار خودم بودم

 

بیگانه با خود ، بندگی دیگران کردم

 

ای کاش روزی، لحظه ای، یارخودم بودم

 

این لرزه ها هم از گسل های دل من بود

 

من دل شکسته ، زیر آوار خودم بودم

 

سر داده ام، اما ندارم از شما شِکوه

 

جلاد، خود بودم، خودم، دارِ خودم بودم

 

راز مرا نه دوست می دانست، نه دشمن

 

خود عاملِ افشای اسرارِ خودم بودم

 

خودکرده ها را چاره نتوان کرد، می دانم

 

افسوس! من محکوم اقرار خودم بودم

 

افتاده ام در چاه ، اما  بی خریدارم

 

خود کاشکی روزی خریدار خودم بودم

 

قدری نماند و قیمتم در چشم های خود

 

زیرا که عمری را در انکارِ خودم بودم

 

ای کاش! همچون سال های پیش تر ازاین

 

دور از شما، در غربتِ غارِ خودم بودم

 

 

اسطوره شد این قصّه، از افسانه گذر کرد

از مرز جنون، این دل دیوانه گذر کرد

این شعله سرکش، نشود رام به یک جام

سرمستی ما، از سر میخانه گذر کرد