شعر آدم

سروده های آدم درویشی

شعر آدم

سروده های آدم درویشی

شعر  آدم
طبقه بندی موضوعی


adm12

 

شکلی شبیه مردمان محترم دارد

گوشه لبخندش کمی ته رنگ غم دارد

مثل همه مدعیان اهل اندیشه

او هم همیشه لای انگشتش قلم دارد

اما ندیدم یک دو خطی چیز بنویسد

انگار کبریت سوادش نیز نم دارد

امروز از او هیچ کاری برنمی آید

هر "پس چه شد "پاسخ "فردا می کنم" دارد

هنگام پیروزی خودش هست و تلاش او

روز شکستش تا بخواهی متهم دارد

آزاده ای اهل تواضع که شب و روزش

در پیشگاه اهل قدرت پشت خم دارد

رفتار او مانند ماری خوش خط و خال است

اما نه از نوع خطرناکش که سم دارد

از کوزه عقلش نمی هرگز نمی بینی

در حرف هایش تا بخواهی " من منم " دارد

در عشق از مجنون ، صدها بار عاشق تر

همراه لیلا ، دو سه تا شیرین هم دارد

وقتی شنیدم ادعای شاعری کرده

فهمیده ام مانند من یک تخته کم دارد

 

#ادم


Negar_28012017_070818


آیینه

 

ماییم و سری بی سر و سامان و دگر هیچ

اندوه فراق و غم هجران و دگر هیچ

سهمی به من از سیب نگاه تو ندادند

من ماندم و رسوایی عصیان و دگر هیچ

تو رفتی و من ماندم و تلخی جدایی

تنهایی و تاریکی و توفان و دگر هیچ

یک عمر در این گوشه به یاد تو نشستیم

با خون دل و دیده گریان و دگر هیچ

در چشم خود از یاد حضور تو ندارم

جز خاطره زلف پریشان و دگر هیچ

رویای شب و روز من انباشته شد با

کابوس سراسر همه هذیان و دگر هیچ

آخر به جنون می کشد این قصه شیرین

آوارگی و کوه و بیابان و دگر هیچ

ما را به کجا می برد این موج تمنا

یک شهر پر از تهمت و بهتان و دگر هیچ

از عشق ندیدی که چه شد حاصل یوسف

یک پیرهن پاره و زندان و دگر هیچ


#ادم



من از نگاه تو با عشق آشنا شده ام

به لطف خنده تو، غرق در بلا شده ام

شنیدم از لب تو حرف های مثل شکر

و بی هوا، به قند تو مبتلا شده ام

خمیده قامتم ، اما نه زیر بار زمان

به روزگار جوانی، ز غصه تا شده ام

ز عافیت طلبی نیست دست ما به عصا

عصا گرفته ام، از آنکه خود عصا شده ام

میان من و تو یک جمع، فاصله افتاد

ببین دوباره برای شما ، شما شده ام

دوام آتش عشقت ، دو شعله بیش نبود

 دوباره چون نی تنهای بی نوا شده ام

گذشت کار من از شرح عاشقی دادن

برو بپرس از آیینه ها، چرا شده ام


#ادم

شبیه باد ، بهار از پی بهار می گذرد

نشسته ایم من و تو و روزگار می گذرد

شبیه من که قرارم ز دست رفت، نسیم

به یاد زلف سیاه تو ، بیقرار می گذرد

تمام ثانیه هایم، پر از خیال تو شد

و لحظه لحظه عمرم، در انتظار می گذرد

اگر به بوی گلی دل سپرده ای ، بدان

که راه خانه اش از کوی خار می گذرد

ببین که می رسد از سوی دشت، پیک غبار

خبر رسید، از این جاده سوار می گذرد

برای گفتن از عشق ، فرصت کمی داریم

بگو ! بگو ! که وقت قرار می گذرد

 

#ادم




aks8