شعر آدم

ابوالحسن درویشی مزنگی( آدم )

شعر آدم

ابوالحسن درویشی مزنگی( آدم )

۹۶ مطلب با موضوع «غزل» ثبت شده است

بازی روزگار به پایان نمیرسد
کشتی ما به آخر توفان نمیرسد
شب تا سحر نشسته در راه اجابتیم
دست دعای ما به آن دامان نمیرسد
ما را به بوی غنچه ای مهمان کنی بس است
سهمی به ما از آن گل خندان نمیرسد

چون بید مانده در زمستانیم و عمر ما
تا فصل باد و زلف پریشان نمیرسد
دست ریا به پرده کعبه رسانده ای
دست دلت به خانه ایمان نمیرسد
باغ بهشت و چاه دوزخ پیش ما یکی ست
وقتی که جان به حضرت جانان نمیرسد

 

ماییم و سری بی سر و سامان و دگرهیچ

اندوه فراق و غم هجران و دگر هیچ

سهمی به من از سیب نگاه تو ندادند

من ماندم و رسوایی عصیان و دگر هیچ

تو رفتی و من ماندم و تلخی جدایی

تنهایی و تاریکی و توفان و دگر هیچ

یک عمر در این گوشه به یاد تو نشستیم

با خون دل و دیده گریان و دگر هیچ

در چشم خود از یاد حضور تو ندارم

جز خاطره زلف پریشان و دگر هیچ

رویای شب و روز من انباشته شد با

کابوس سراسر همه هذیان و دگر هیچ

آخر به جنون می کشد این قصه شیرین

آوارگی و کوه و بیابان و دگر هیچ

ما را به کجا می برد این موج تمنا

یک شهر پر از تهمت و بهتان و دگر هیچ

از عشق ندیدی که چه شد حاصل یوسف

یک پیرهن پاره و زندان و دگر هیچ

 

از کتاب: پیله خیال

 

همه وعده ها ، خیالی بود

مثل گل های روی قالی بود

من به به یاد شما بیابانگرد

خانه تو همین حوالی بود

گفته بودی که در کنارمنی

حرف هایت چقدرعالی بود

به گمانم که خواب می دیدم

دستم از دامن تو ، خالی بود

خواب هایم پر از خیال شما

گرچه ، قول تو احتمالی بود

سنگ مفتی رها شد ازدستت

حاصلش این شکسته بالی بود

داشتم من ، به قول تو باور

راه و رسم تو بی خیالی بود

 

*از کتابِ ( شب هزار و دوم)*

 

 

پژمرده ام ، افسرده ام ، دلتنگم
ترانه ای ناشاد و بد آهنگم
حزن نهان در ناله های تارم
غم نغمه های زخمه های چنگم
تصویر ساز لحظه های رنجم
از غم پر است دفتر ارژنگم
شوری اشکم ، تلخی اندو هم
در دیده دردم ، بر جبین آژنگم
ابرم ، نقاب تیره خورشیدم
چون کوه، سر در ابر و پا در سنگم
تنها ، مثل قله های سرکش
دلگیر ، مثل دره های تنگم
باغم ، ولی در باد سرد پاییز
پژمرده شد گل های رنگارنگم
عقلم ، ولی در کار آب و نانم
عشقم ، ولی در بند آب و رنگم
فریاد نومیدی ، سکوت تسلیم
بی شوق نام و بی خیال ننگم
غصه گره زد ابروانم را سخت
با خویش هم چون دیگران در جنگم
در دوره تاریک نومیدی ها
بر دار شعر تلخ خود آونگم

.


از کتابِ ( وسوسه سیب )

 

 

 

کجا می روی ای خیال قشنگم

بمان تا بماند ، حال قشنگم

بیا تا ببارد ز هر گوشه شادی

به دنبال تو ای محال قشنگم

بدون تو زشت است و تاریک روزم

حضور تو ، تنها مجال قشنگم

تو زیباترین شعر دیوان عشقی

غزل دیدمت ای غزال قشنگم

تو را دیده ام در غزل های حافظ

به نام تو افتاد فال قشنگم

 

                          (از کتاب: وسوسه سیب)

 

 

ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم