شعر آدم

ابوالحسن درویشی مزنگی( آدم )

شعر آدم

ابوالحسن درویشی مزنگی( آدم )

۱۰۶ مطلب با موضوع «غزل» ثبت شده است

تنهایی و غروب و خیابان، چه می شود

من با تو ، زیر نم نم باران، چه می شود

پشت حصار آبی چترت  قدم زدن

از دیده های دیگران پنهان، چه می شود

چشمان من پر از تمنّای شنیدن و

لبخند شوق تو ، غزلخوان، چه می شود

انگشت های خیس تو در دست های من

بازی موج و ماهی و توفان، چه می شود

شانه به شانه، بی خیال سوز باد سرد

رفتن بدون نقطه پایان، چه می شود

تصویر آرزوی من، مثل تو ساده است

گر اتفاق بیفتد، به قرآن، چه می شود!

 

 

من و سکوت و نگاهِ کسی که اینجا نیست

یکی شبیه دو چشم زنی  که لیلا نیست

دریده پیرهنِ یوسفی درونِ دلم

خراشِ خواهشِ دستی که در زلیخا نیست

صدای موج بلند است در سکوتِ شبم

کناره های سرابی که حرف دریا نیست

جنون گرفته سر و پایِ روزگارِ مرا

کجا روم که در این شهر، کوه و صحرا نیست

 

 

ای راز نهان ، راز نهان، راز نهانم

امروز تو را در غزلی تازه بخوانم

ممکن نشود رشته این عشق بریدن

لیلی تر ازآنی تو و مجنون تر از آنم

من هیچ، نگهدار ولی حرمت عشقت

یک لحظه به دامان محبت بنشانم

بی گرمی عشق تو به سردی زمستان

بی سبز حضور تو به زردی خزانم

مثل گل روییده به گلدان کویرم

باید تو بباری که من تازه بمانم

مهمان تماشای منی امشب و ای کاش

تا صبح ابد چشم به چشم تو بمانم

 

از مجموعه: وسوسه سیب

 

شد عاشق چشمان تو هر کس به طریقی

افتاد به زندان تو هر کس به طریقی

دلشاد نماندست، در این باغچه سروی

چون بید، پریشان تو هر کس به طریقی

در آتش سودای شما بال و پرم سوخت

لب تشنه باران تو هر کس به طریقی

تنها نه منم بی دل و دیوانه در این شهر

سرگشته و حیران تو هر کس به طریقی

تو عهد شکستی، ولی ما همه دادیم

جان بر سر پیمان تو هر کس به طریقی

هر چند محال است، بر آن است بچیند

گل از لب خندان تو هر کس به طریقی

یک دل به تو دادیم و گرفتیم، به جایش

صد تیر ز مژگان تو هر کس به طریقی

با ساز تو می گرید و می خندد، چون من

شد برده ئ رقصان تو هر کس به طریقی

تو کعبه شدی و همه قافله ما

مجنون بیابان تو هر کس به طریقی

 

از کتابِ وسوسه سیب

 

بانو اجازه ! می توانم عاشقت باشم؟

گرچه به ظاهر من نباید لایقت باشم

یک شاعر پیرم که قلب کودکان دارم

از دار دنیا قطره ای طبع روان دارم

دارم حسابی مثل جیبم ، خالی خالی

در طالعم افتاده، خطی از بد اقبالی

تقویم عمرم یکسره فصل زمستان است

خورشید بختم پشت ابر تیره پنهان است

در سرنوشتم سهم شادی، کم رقم خورده

از بعد بسم الله ، تنها غم رقم خورده

                      یک زندگی غم خوردم و دم بر نیاوردم

جز شعر ، فریادی ز جانم بر نیاوردم

جز جرعه های زهر، از ساغر نخوردم من

از دوستان، جز ضربه خنجر نخوردم من

مجنونم اما ، نیست لیلایی در آغوشم

من بی زلیخا جامه های پاره می پوشم

شاید که سهم شادی بنده شما باشی

شاید شما شیرینی دنیای ما باشی

بانو اجازه ! می شود لیلای من باشی؟

من آدم تنهایی ام ، حوای من باشی؟

 

 

مدتی از تو دور و دلتنگم

مثل آیینه ای ، پر از زنگم

تو بر اسب مراد ، می تازی

من ولی، صاحب خر لنگم

دل تو مثل تخته سنگی و من

چشمه مانده پشت این سنگم

هر طرف پهن می کنم تورم

می گریزی چو ماهی از چنگم

من به هرسازدوست می رقصم

چیست امروز ، رنگ آهنگم

صبح ها سرخ و عصر ها آبی

من که حیران این همه رنگم

چه کنم ، چاره اش نمی دانم

بین ایمان و عشق ، آونگم

عشق یک سمت وعقل سمت دگر

و من انگار ، صحنه جنگم

 

 

از کتابِ بیا بر عالم و آدم بخندیم

shereadm.ir

 

 

مشت دل را پیش هر کس وانکن

راز خود را هرکجا افشا نکن

ما بدیم، اما تو که بد نیستی

خوب من! با ما بدان، بد تا نکن

ما سراپا عیب و پا تا سر گناه

تو بپوشان پرده و رسوا نکن

گاه‌گاهی زندگی با تلخ‌ها

گرچه شیرین می‌شود، اما نکن

زندگانی ضامن فردا نشد

وعده امروز را فردا نکن

قطرگی بگذار تا دریا شوی

یا چو ما اندیشه دریا نکن

میل باغ لاله گر داری به دل

جز میان قلب عاشق جا نکن

در قمار عشق باید پاک باخت

یا ببُرّ از جان خود دل، یا نکن

بازی هفتادودوملت بس است

باز جنگ تازه‌ای بر پا نکن!

 

 

ما مردمِ رویاییِ اهل خیالیم

در جست وجوی آرزوهای محالیم

سودای ناممکن به سر می پرورانیم

ما در کمینِ اتفاقِ احتمالیم

در خواب شیرین، خسروان شهر عشقیم

بی کوه کندن غرق رویای وصالیم

قلب جوانی می تپد در سینه ما

گرچه به ظاهر موسپید ماه و سالیم

پایان ندارد قیل و قال حرف هامان

آنجا که باید گفت اما لال لالیم

در ادعا علامه دهریم ، گرچه

در واقعیت کوزه ای پر از سوالیم

اصل تناقض نقض شد در خلقت ما

یک عمر می سوزیم و آخر کال کالیم

بغضی هزاران ساله مانده در گلومان

این درد را تاکی بگرییم و بنالیم

ما را نترسانید از غوغای طوفان

ما شاخه های یک درخت دیر سالیم

 

# از کتابِ  بیا بر عالم و آدم بخندیم

 

 

 

معنی عشق، مثل دل در خون تپیدن است

در آرزوی شاخهٔ گل، خار چیدن است

بیهوده دل به وصل خوش کردی که عاشقی

تا قاف رفتن است و سیمرغی ندیدن است

یعقوب باشی یا زلیخا، سهم تو ز عشق

بار فراق یوسف خود را کشیدن است

پیغام عشق می‌بری و سرنوشت تو

مانند قاصدک پی گوشی دویدن است

تو در میان آتش و پروانه را هوس

از شعله‌ای به شعله دیگر پریدن است

پایان کار سرو باغ عشق، مثل بید

مجنون شدن و پیش پای گل خمیدن است

با دوست از ملامت مردم نترس، عشق

از دشمنان و دوستان طعنه شنیدن است

 

# از کتابِ پیله عشق

ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم