شعر آدم

سروده های آدم درویشی

شعر آدم

سروده های آدم درویشی

شعر  آدم
طبقه بندی موضوعی

۱۳ مطلب با موضوع «طنز» ثبت شده است

شده ایم عاشق و دیوانه و شیدا الکی
من شدم وامق و او هم شده عذرا الکی
ساختیم خانه ای از مهر و محبت، مثلا
من شدم آدم و او حضرت حوا الکی
گفت دیروز که امروز برآرد کامم
می دهد بار دگر وعده فردا الکی
من زرنگم به گمان همه کس ، اما او
تشنه لب می بردم تا لب دریا الکی
او ریا کرد و من از لفظ حقیقت گفتم
من شدم ابله و او عاقل و دانا الکی
هر چه دیدم الکی هر چه شنیدم الکی
عین عشق من و او ؛ شد همه دنیا الکی
نیست جز صحنه زیبای نمایش اینجا
هست هر چیز در این شهر به مولا الکی
این همه پایین و بالا نکن ای صاحب راز
بود پنهان همه بازیچه و پیدا الکی
دوستی ، عشق ؛ وفاداری و ایثار همه
ادعا بود، که شد یکسره حالا الکی
الکی نیست هر آن قصه شنیدی از عشق
نتوان گفت چنین قصه زیبا الکی

عرضه کردم به جهاندیده رندی شعرم
گفت در لفظ ضعیف است و به معنا الکی

هرچند که نغمه خوان باغیم همه
در جامه بلبل و کلاغیم همه
در حرف هوادار گل و در پرده
با لشکر خار و خس ایاغیم همه
از آتش دل نشانه ای در ما نیست
با این همه مدعی داغیم همه
یکرنگی و راستی زما بیزار است
در زمره یاران نفاقیم همه
پیش بینی مان نمی توان کرد ، اصلا
چون تاس، اسیر جفت و تاقیم همه
در زهد رساله می نویسیم،ولی
در بندگی ساقی و ساقیم همه
در محفل عقل پر ملالیم ، اگر
در مجلس هزل سردماغیم همه
هم شاعر دربار شب تاریکیم
هم مدعی نسل چراغیم همه
از فیس و افاده گرچه نفرت داریم
در باطن خود گنده دماغیم همه
بد بوست هر آنچه دور از دسترس است
هر چند سراسر اشتیاقیم همه
گر دست دهد سواری اسب مراد
بر زین ، پی دزدی یراقیم همه
برنامه وطرح و هدفی نیست به کار
دنباله روان اتفاقیم همه
بیزار ز کار و کوشش و سعی و تلاش
ما عاشق ترشی سماقیم همه
گولت نزند شعار آزادی ما
شمشیر زنان اختناقیم همه
گر کار به دست دیو افتد روزی
در خدمت حضرتش چماقیم همه
در نزد قوی نماد ضعفیم ، ولی
در پیش ضعیف قلچماقیم همه
مرز بشر و غیر بشر نادانی ست
ما ساکن خط افتراقیم همه
گویند که ما اشرف مخلوقاتیم
هرچند که آشفته دماغیم همه
گر مادر روزگار آید به سخن
ما ناخلفان ، رانده و عاقیم همه
آن روز که داوری به عدل و داد است
بی حرف و حدیث نقره داغیم همه

ما مردم خرسند و درویشیم

آزاده از هرچه کم و بیشیم

دنیا پر از گرگ است از هر سو

بیچاره ما دراین میان میشیم

هر چه عسل در کوزه آنها

ماها فقط در معرض نیشیم

آن دیگران چون پسته خندانند

ما له شده مانند کشمیشم

شادی نصیب ما نمی گردد

ما زاده اندوه و تشویشیم

بس درد دیدیم در نگاه خلق

فارغ ز رنج و غصه خویشیم

در بازی اهل زمانه ما

یا ششدریم، یا یکسره کیشیم

حرف دل ماها فقط آه است

ما مردم خرسند و درویشیم

منشا عشق و عاشقی هوس است

عشق با آن رجیم هم نفس است

نیست جایی نشان عاشق پاک

حرف مفت است ، اکذب القصص است

عشق گه تلخ و گاه شیرین است

عقل اما میانه و ملس است

عشق وقتی که معرکه گیرد

عقل بیچاره را کلاه پس است

تجربه کرده ام که می گویم

بشنود حرف ، اگر به خانه کس است

آدمی در مثل اگر باغ است

عقل گل ، عشق ، مثل خار و خس است

عشق چون شاخه اضافه و عقل

باغبان است و قیچی و هرس است

تو که عمری گذشته از عمرت

بگذر از عشق، بچه بازی بس است!

عشق را پای عقل قربان کن

تیغ تیزی اگر به دسترس است

عقل یعنی رها شدن ، رستن

عشق دیوانه لایق قفس است

هر دو دارند بال و پر اما

عقل سیمرغ و عشق خرمگس است

قصه باغ گل بی خار را باور نکن

داستان گنج دور از مار را باور نکن

حرف اگر حرف ست ، پنهانی نمی بایست گفت

وعده  پنهانی دلدار را باور نکن

ابله و عاقل ندارد ، چشم دل را باز کن

مست را باور نکن  هشیار را باور نکن

هیچ  کس از راز عالم جز خدا ، آگاه نیست

مدعی صاحب اسرار را باور نکن

" گفت در سر عقل باید ، بی کلاهی عار نیست "

سر اگر عاقل نشد ، دستار را باور نکن

دل به قول هر کس و ناکس نمی باید سپرد

حرف هر نامرد لاکردار را باور نکن

از صدای داد و فریاد کسان اصلا نترس

طبل توخالی هر اخطار را باور نکن

عادت کج رفتن از سر کی توان انداختن

ادعای توبه پرگار را باور نکن

"اصل بد نیکو نگردد، زانکه بنیادش بد است"

گربه عابد و پرهیزکار را باور نکن

هر چه از هر جا شنیدی نیست حرف بی غرض

جان من از هر کسی اخبار را باور نکن

عطر می خواهی ببو و زهر می خواهی بچش

وصف های کاسب بازار را باور نکن

شاید این ساز و نوا ، آوای آه و ناله است

تا به چشم خود ندیدی تار را باور نکن

ارزش هر کار هر کس در خلوص نیت است

اینقدر ساده نشو ، رفتار را باور نکن

هر که کاری کرد ، یک جوری پی سود خود است

هیچگاه ، از هیچ کس ، ایثار را باور نکن

قرمه سبزی می پزد هر کس برای دیگری

حرف های یک کمی بودار را باور نکن

شعر یعنی حرف های خوب بی معنی زدن

دل به حرف من نده ، اشعار را باور نکن

حرف های بر زبان رفته ندارد اعتبار

حرف پنهان در نگاه یار را باور نکن

 

پای خود را از گلیم دیگران بیرون بکش

دست خود از آستین این و آن بیرون بکش

خود قلم در کف بگیر و نقش تازه خلق کن

سر نوشتت را ز دست آسمان بیرون بکش

برتری از هرکه هست و بهتری از هر چه بود

روح  را از بردگی  ناکسان  بیرون بکش

من نمی گویم ننوش از آب انگور حیات

جام خود از محفل نعره کشان بیرون بکش

غم نباش و مردمان را پای بند خود نکن

مثل شادی رقص از پیر و جوان بیرون بکش

دشنه داری دشمنان دوست را گردن بزن

تیغ نامردی ز کتف دوستان بیرون بکش

سخت می گیرد جهان بر مردمان اهل حق

حق خود را از دهان هفت خوان بیرون بکش

پرچم  آزادگی آسان  نمی آید  به  کف

تاج را از پنجه شیر ژیان بیرون بکش

مرد باش و نان بازوی خودت بر سفره نه

نمره می خواهی ز برگ امتحان بیرون بکش

زندگی چندان نیرزد که به ذلت تن دهی

جان خود را از جهان غافلان بیرون بکش

طالب شهر یقینی همنشین عشق باش

پای دل را از گل حدس و گمان بیرون بکش

نیست هر شیرین لبی شایسته دلداریت

قلب خود از زیر پای دلبران بیرون بکش

تا به کی حرف دلت در سینه پنهان می کنی

عشق را از پشت پستوی دهان بیرون بکش


مثل یک اتفاق ناگاهیم
سال ها می شود که در راهیم
به گمانم مسیر ما کج بود
عابر کوره های بیراهیم
بلد راه عاشقان شده ایم
در ترازوی عقل گمراهیم
سن عقلی ما حدودا پنج
در سجل گرچه بعد پنجاهیم
به حساب کسی نمی آییم
هستِ نادیدنی چو اشباحیم
حسرت آنقدر خورده ایم  شب و روز
پیش مردم تجسم آهیم
هست در ما قوی ، حس بقا
به نظر می رسد که خودخواهیم
نیستیم اهل شورش و بلوا
چه کنیم، یک کم عافیت خواهیم
عاشق قد و قامت شیریم
در پی دمب گرگ و روباهیم
نیست در ما بلند پروازی
پی دیوار های کوتاهیم
بس که در خانه توسری خوردیم
مرکز عقده های جانکاهیم
ظاهر و باطنی سوا داریم
روز درویش و نیمه شب شاهیم
گرچه بی بهره ایم ز زیبایی
همچو یوسف همیشه در چاهیم
در نگاه همه ،  زشت و کریه
پیش مجنون خودمان ماهیم
هر چه  هستیم ، راضی ایم به آن
یکی از شاکران درگاهیم
بنده خالصش سلیمان است
ما فقط  طالب کمی جاهیم
نه بد بد نه خوب خوب ، وسطیم
از بد و خوب خویش آگاهیم
هر چه در این جهان نشانه او
پس من و تو هم آیت اللهیم

خموش باش و زبان بسته دار از گفتار

که موش ، گوش نشسته ست در پس دیوار

خرد نگوید خود را به مهلکه انداز

کنند مردم عاقل ، ز شاخه گربه فرار

"جریده رو که گذرگاه عافیت تنگ است"

پیاده  شو که نبینی ز هیچکس آزار

تو را چه ، تیره شده آسمان گر از کرکس ؟

تو را چه ، روی زمین گنده آمد از کفتار ؟

خروس بی محل ار کرد قوقولی قوقو

چرا تو می شوی از خواب ناز خود بیدار؟

تو خویش رنجه مکن ، گر به جای شیر ژیان

نشسته  بینی بر تخت ،  روبه مکار

به جای چوپان ، گر گرگ گله داری کرد

و یا به جای سگ گله ، شد شغال بکار ؟

به کف عصا برگیر و ببند چشمانت

که " بنده هیچ نبیند به این دو دیده تار"

بریخت بال عقابان اگر به کنج قفس

شکست پای غزالان اگر به تیر شکار

چه فایده که گریبان خویش پاره کنی

تو راه صبربگیر و برو چو بوتیمار

نفیر جغد و نوای هزار دستان را

به وقت مصلحت ای نازنین یکی بشمار

اگر صدای تبر آمد و فتادن سرو

بگو که بانگ نی ست و نوای تار و سه تار

ز بید مجنون آموز سر به زیری را

بهانه کن غم یار و فراق روی نگار

کنون که نیست امیدی به دور چرخ و فلک

بنوش باده و شعر امیدوار بیار


 

شکلی شبیه مردمان محترم دارد

گوشه لبخندش کمی ته رنگ غم دارد

مثل همه مدعیان اهل اندیشه

او هم همیشه لای انگشتش قلم دارد

اما ندیدم یک دو خطی چیز بنویسد

انگار کبریت سوادش نیز نم دارد

امروز از او هیچ کاری برنمی آید

هر "پس چه شد "پاسخ "فردا می کنم" دارد

هنگام پیروزی خودش هست و تلاش او

روز شکستش تا بخواهی متهم دارد

آزاده ای اهل تواضع که شب و روزش

در پیشگاه اهل قدرت پشت خم دارد

رفتار او مانند ماری خوش خط و خال است

اما نه از نوع خطرناکش که سم دارد

از کوزه عقلش نمی هرگز نمی بینی

در حرف هایش تا بخواهی " من منم " دارد

در عشق از مجنون ، صدها بار عاشق تر

همراه لیلا ، دو سه تا شیرین هم دارد

وقتی شنیدم ادعای شاعری کرده

فهمیده ام مانند من یک تخته کم دارد

 

#ادم