شعر آدم

سروده های آدم درویشی

شعر آدم

سروده های آدم درویشی

شعر  آدم
طبقه بندی موضوعی

به آیه آیه چشم سیاه تو سوگند

به سوره سوره صبح نگاه تو سوگند

به باغ پر عطش لاله های لبخندت

به رازهای نگفته ، به آه تو سوگند

به آبشار شب پر شکوه گیسویت

به شمع روشن روی چو ماه تو سوگند

به توبه های شکسته ، به دست های دعا

به تکه های دل بی گناه تو سوگند

دلم به یاد تو آهنگ زندگی دارد

به آیه آیه چشم سیاه تو سوگند




به انسان تنها امیدی ندارم

به من های بی ما امیدی ندارم

به احوال دل هایتان بسته ام دل

به افکار زیبا امیدی ندارم

نه اهل بهشتم نه در بیم دوزخ

به آنجا و اینجا امیدی ندارم

اگرچه شب و روز درکارکوهم

به شیرین دنیا امیدی ندارم

کویرم که می میرم ازقحط باران

به امواج دریا امیدی ندارم

پر از آرزوها دلی پیر دارم

به تقدیرم اما امیدی ندارم

گرفتار رسوای گرداب عشقم

به دیوار حاشا امیدی ندارم

برای من امروز شمعی بیاور

به خورشید فردا امیدی ندارم





شده ایم عاشق و دیوانه و شیدا الکی
من شدم وامق و او هم شده عذرا الکی
ساختیم خانه ای از مهر و محبت، مثلا
من شدم آدم و او حضرت حوا الکی
گفت دیروز که امروز برآرد کامم
می دهد بار دگر وعده فردا الکی
من زرنگم به گمان همه کس ، اما او
تشنه لب می بردم تا لب دریا الکی
او ریا کرد و من از لفظ حقیقت گفتم
من شدم ابله و او عاقل و دانا الکی
هر چه دیدم الکی هر چه شنیدم الکی
عین عشق من و او ؛ شد همه دنیا الکی
نیست جز صحنه زیبای نمایش اینجا
هست هر چیز در این شهر به مولا الکی
این همه پایین و بالا نکن ای صاحب راز
بود پنهان همه بازیچه و پیدا الکی
دوستی ، عشق ؛ وفاداری و ایثار همه
ادعا بود، که شد یکسره حالا الکی
الکی نیست هر آن قصه شنیدی از عشق
نتوان گفت چنین قصه زیبا الکی

عرضه کردم به جهاندیده رندی شعرم
گفت در لفظ ضعیف است و به معنا الکی