شعر آدم

سروده های آدم درویشی

شعر آدم

سروده های آدم درویشی

شعر  آدم
طبقه بندی موضوعی

 

چون قطره اشکی در دل دریا غریبیم

تا دوست با ما نیست در دنیا غریبیم

یک شهر آدم در کنار ماست، اما

ما در میان جمع آدم ها غریبیم

گر چه شدیم همرنگ این جمع پریشان

در باطن بی رنگ خود اما غریبیم

دیوانه می دانند ما را، حرف حقی ست

دیوانه ایم، با مردم دانا غریبیم

چون کرگدن، تقدیر ما غربت رقم خورد

بحث کجا بودن نکن، هر جا غریبیم

با آشنا، با دوست، با دشمن نشستیم

فرقی ندارد، باز هم آقا! غریبیم

همچون گلی تنها، میان دشتی از خار

خاریم، میان دشتی از گل ها غریبیم

حرف بهشت و دوزخ و شادی و غم نیست

مثل خدا، آنجا غریب اینجا غریبیم

سهمم از عشق تو دیوانه شدن بود فقط

شمع را دیدن و پروانه شدن بود فقط

گفته بودند در این بحر خطرهاست، ولی

در سرم خواهش دردانه شدن بود فقط

دل دیوانه نصیحت نپذیرفت آن روز

مثل مجنون پی افسانه شدن بود فقط

چون ترک خورده اناری که دلش خونین است

دل ما در هوس دانه شدن بود فقط

یک نظر دید پریشانی گیسوی شما

در همه عمر پی شانه شدن بود فقط

گنج می خواستم از عشق و نمی دانستم

سرنوشتم همه دیوانه شدن بود فقط

آمدم تا تو که شاید خبر از خود یابم

حاصلش با همه بیگانه شدن بود فقط

جانی پر از اضطراب داریم

یک سینه دل کباب داریم

گر سنگ صبور ما تو باشی

درد دل بی حساب داریم

در سینه ما غم است ، اما

بر دامن خود رباب داریم

ما نیز شبیه دیگرانیم

بر چهره خود نقاب داریم

هرچند ندیده ایم رویت

عکس تو به دیده قاب داریم

بر پرده چشم ما کشیدند

نقش تو ، ولی بر آب داریم

شد کاسه صبر چشم ما پر

در دیدن تو شتاب داریم

دیدار شما چو نیست ممکن

امید به لطف خواب داریم

گفتند که اختیار با ماست

کی جرائت انتخاب داریم

صحبت چو نبرد کار ما پیش

اندیشه انقلاب داریم

در دفتر سرنوشت ، عمری

کوتاه تر از حباب داریم

از همت بخت نا امیدیم

بر گردن خود طناب داریم

از چشمه وصل بی نصیبیم

دل خوش به همین سراب داریم

پروانه شمع دیگرانیم

هر چند خود آفتاب داریم

تنهایی و بی کسی غمی نیست

تا همدم چون کتاب داریم

خالی ست حساب دفتر ما

تنها دو سه شعر ناب داریم

تلخ است شراب عشق ، باشد!

ما میل به این شراب داریم

شب سیاه منی و سحر نداری تو
به جز شکستن دل ها، هنر نداری تو
شبیه سرو نشستی، میان باغ دلم
اگر چه سبز و ستبری، ثمر نداری تو
گرفته ام، چو دل آسمان پاییزی
گمان کنم که ز حالم خبر نداری تو
دلیل گریه روز و شبم چه می پرسی
مگر دو دیده وحشی و فتنه گر نداری تو
بیا و دست نوازش بکش، به ناله ما
اگر چو چرخ فلک، گوش کر نداری تو
به پیش چشم تو مردیم و تر نشد چشمت
درون سینه خود، دل مگر نداری تو
نمی رسد به تو ای آسمان دعای دلم
شبیه خانه معشوق، در نداری تو
چه فایده که بریزی به دامنم ای اشک
اگر به قلب چو سنگش اثر نداری تو
ز کشف خانه سیمرغ، شادمان شده ای
ولی چه فایده ای، بال و پر نداری تو
به راه عشق چرا می نهی قدم، وقتی
چو عقل حوصله دردسر نداری تو
مسیر عشق پر از سنگلاخ حادثه هاست
نشان مردم اهل خطر نداری تو
هنوز ذره ای از عقل در سرت مانده
کلاه عاشق بیدل، به سر نداری تو
نمی شود برسد دست تو به دامن او
اگر ز خون جگر چشم تر نداری تو
تو را مجال رسیدن به کعبه او نیست
برو! برو! که پای سفر نداری تو
«کلید خانه قلبت کجاست»، پرسیدم
به ناز گفت: «مگر شعر تر نداری تو!»