شعر آدم

ابوالحسن درویشی مزنگی( آدم )

شعر آدم

ابوالحسن درویشی مزنگی( آدم )


پر از غبار شد این جاده و سواری نیست
گرفته ظلم جهان را و ذوالفقاری نیست
رسد به گوش ز هر سو نفیر ناله نی
ولی نشانه ای از قهقه سه تاری نیست
چنین که تیشه بر این ریشه زد زمستانت
برای باغ از این پس دگر بهاری نیست
غمی سیاه چنان خیمه زد، که دردل من
نشان روشن صبح امیدواری نیست
اگر چه پیرهن سیب، کرده ام بر تن
درون سینه ام اما، به جز اناری نیست

نپرس از من چو لاله داغدار، راه نجات
هزار بار شنیدی و گفتم، آری نیست
در این قفس که ندارد دری نزن پرپر
ازاین حصار جهان، فرصت فراری نیست

فرق بین کعبه و بتخانه یادت رفته است

گم شدی انگار، راه خانه یادت رفته است

نیست در چشمان تو از شور و سرمستی نشان

خوردن خون دل پیمانه یادت رفته است

آمدی صید کبوترهای عاشق می کنی

دام آوردی، چرا پس دانه یادت رفته است

عقل را معیار عشقت کرده ای این روزها

گفت وگوهای دل دیوانه یادت رفته است

من همان مجنون مست روزهای رفته ام

های و هوی دیشب میخانه یادت رفته است

گاهگاهی دست لطفی بر سر آدم بکش

دل پریشان کرده ای و شانه یادت رفته است

شعرِآدم

 

دلم را برده ای، با لشکر زیر نقابی ها

سیاه ها، سرخ ها، یک دسته ی وحشی شرابی ها

ندارم آرزویی، گر شود روزی نصیب ما

پریدن، بال در بال شما، در اوج آبی ها

بهای عشق را مجنون و سرگردان شدن کردی

پشیمان نیستم، هرگز، از این کوچه خوابی ها

«شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حائل»

تحمل می توانیم کرد، ما دل آفتابی ها

صبوری کن کلید هر دری در گردن صبر ست

شکیبایی ست هر جا نردبان کامیابی ها

خراب دوستان یک دل و با معرفت هستم

ملاک مرد بودن نیست، الّا این خرابی ها

 

شعرِ آدم     از مجموعه  وسوسه سیب

 

گرچه کوهی، از تو مشتی کاه می‌ماند و بس

دستت از هر خواهشی کوتاه می‌ماند و بس

ابرهای تیره می‌ گیرند راه آسمان

چشمه‌ای در آرزوی ماه می‌ماند و بس

جای لبخندی که می‌کردی دریغ از دیگران

بر لبانت طرحی از یک آه می‌ماند و بس

گوش بر حرف تو می‌بندند این نادوستان

محرم راز تو گوش چاه می‌ماند و بس

انتهای این سفر در کوله‌بار زندگی

درد تنهایی و رنج راه می‌ماند و بس

شعرِآدم از مجموعه "پیله خیال"