شعر آدم

سروده های آدم درویشی

شعر آدم

سروده های آدم درویشی

شعر  آدم
طبقه بندی موضوعی

چون بی گناه مانده در سلول زندانم

محکومم و جرم خودم را هم نمی دانم

اینجا میان بیکران آبی دریا

همچون صدف، لب تشنه یک قطره بارانم

در اضطراب نه شنیدن از زبان تو

"امن یجیب عاشق بیچاره" می خوانم

چون بید مجنون کنار رود خشکیده

بی شیطنت های نسیمی هم پریشانم

حالم به حال چشم هایت بستگی دارد

اغلب پر از اندوهم و گه گاه گریانم

حق می دهم گاهی مرا اینجا نمی بینی

وقتی که زیر خرمنی از غصه پنهانم

در آرزوی دیدن آن لحظه نابم

که تو بگویی:"عشق من"، پاسخ دهم:"جانم"

یعنی نصیبم می شود تا بشنوم از تو:

"گر تو بخواهی تا ابد پیش تو می مانم"



مثل نسیم

بی هیاهو از راه می رسد

مثل غنچه

بی صدا می شکفد

عطرحضورش

لبخندی می شود بر لبانت

و حادثه ای آغاز می شود

به نام عشق



عجب حالی ست، حالِ عاشقِ پیری شبیه من
تو هم انگار با این قصه درگیری، شبیه من
نگو نه! باورش سخت است هنگامی که می بینم
نشستی گوشه ای، غمگین و دلگیری شبیه من
مرور سال های رفته شد کار شب و روزت
عزادار خودِ در قابِ تصویری شبیه من
نه تاب دل بریدن داری و نه طاقت گفتن
دخیل دامن اقبال و تقدیری شبیه من
به جوی زندگانی، عمرِ رفته برنمی گردد
گمانم روز و شب دنبال اکسیری، شبیه من
پر از شوق پریدن، دور خیزی می کنی هر دم
ولی بر پای تو، پیری ست زنجیری شبیه من