شعر آدم

سروده های آدم درویشی

شعر آدم

سروده های آدم درویشی

شعر  آدم
طبقه بندی موضوعی

اینجا خبر از پر زدن قاصدکی نیست
       امید عبث بسته ای ای دل به نسیمش

نشسته ، بغض گلوها در انتظار شما

بیا که گل شود این غنچه در بهار شما

بیار جرعه ای از مستی لبت که شدیم

من و سبو و خم و جام می خمار شما

بیا که بشکند این میله های تیره ی شب

به صبح روشن چشمان بی قرار شما

امانت غم تو می کشم به دوش دلم

خم است پشت من و دل به زیر بار شما

بچین ز شاخه که شد در هوای دستانت

هزار پاره ی خونین ، دل انار شما

شبیه باد بر این برگ دل شکسته بوز

که تا به رقص در آید به افتخار شما

اگر چه دامن گل عار دارد از دستم

اجازه هست شوم همنشین خار شما؟

برای من که تو را در میان دل دارم

به هر کجا که نشینم بود کنار شما


شاعر که باشی، روزگارت فرق دارد
فصل زمستان و بهارت فرق دارد
پیراهن پاییز در چشم تو سبز است
با هر کسی نقش و نگارت فرق دارد
روزست یا شب، بستگی دارد به یارت
وقتی که او باشد کنارت فرق دارد
هم عاشق خورشید و هم مجنون ابری
لحظه به لحظه انتظارت فرق دارد
حرف دلت را قطره قطره، دیده خواند
با مردم دیگر، شعارت فرق دارد
گاهی چو دشت سبز، گاهی چون کویری
مانند احوالت، دیارت فرق دارد
پاییز، صبح سرد، تنها زیر باران
هم عشق، هم وقت قرارت فرق دارد
سرمستی از موسیقی آرام خاموشی
با دیگران حتی نوارت فرق دارد