شعر آدم

سروده های آدم درویشی

شعر آدم

سروده های آدم درویشی

شعر  آدم
طبقه بندی موضوعی


 

جز جام می کسی حریف غم نمی شود

هر همنشین که همدل و همدم نمی شود

آب زلال ، می توان نوشید هر کجا

هر چشمه ای ولی چو زمزم نمی شود

در غم نشسته ایم ز دوری دوستان

جز با نگاه او دلم خرّم نمی شود   

درد جنون فقط به لیلی می شود دوا

داروی دیگری بر آن مرهم نمی شود

باید وفا کنی و بیایی کنار من

داغ فراق تو به وعده کم نمی شود

دستم بگیر و زخم هایم را به بوسه ای

یک باره چاره کن ، که کم کم نمی شود

لطف تو چاره ساز بخت خفته من ست

این قفل  وا به همت حاتم نمی شود

من سعی کرده ام ، ولی تقدیر من نبود

بی حکم او ، به کوشش عالم نمی شود

بر من نگیر گر خطایی سر زده ز من

دانا به حرف ابلهی در هم نمی شود

ما را سری ست درخور قربانی شما

این سر به پای هر کسی که خم نمی شود

طوفان ببار بر کویر من که تشنه ام

رفع عطش به قطره شبنم نمی شود

تنها دم تو جان دمد در مرده ای چو من

بی نفخ دوست ، خاک ما آدم نمی شود


(ادم)



 

در این زندان نمی ماند ، کسی که بال و پر دارد

دل دیوانه ای چون من ، سری پر دردسر دارد

ز خود هم می گریزم ، مثل آن بادی که سرگردان

کجا رفتن نمی داند ، ولی عزم سفر دارد

نصیحت کردنت ، تلقین یاسین است در گوشم

دم سردت کجا در پاره سنگ من اثر دارد

خبر از عالم غیبم نکن ، بگذار خوش باشم

برد سود دو عالم ، آنکه جان بی خبر دارد

ندیدم یک سر سوزن نشاط زندگی در او

که یک ارزن نشان از مردم صاحب نظر دارد

رها در راه نادانی بمانم دوست تر دارم

از آن عقلی که با خود صدهزاران گونه شر دارد

بلا می بارد و چاره ندارد هیچکس از آن

مگر آنی که از نادانیش بر سر سپر دارد

دریغ از یک نفر مرد کهن ، هر جا که می بینی

یکی نه ، بیشتر از یک طویله گاونر دارد

اگر اهل دلی ، بگذار تقدیرت بچرخاند

که از ایستادگان هر کس که دیدم چشم تر دارد

اگر انسان بمانی ، می شوی تنها که این عالم

به قول حضرت خیام ، مشتی گاو و خر دارد

چرا سر می دهی بیهوده از بیدادها فریاد

نمی دانی مگر نوشیروان هم گوش کر دارد

جهان را رسم و آیین است با نامردمان بودن

تو مردی می کنی ، آیا نمی دانی خطر دارد؟


(ادم)


 

چه ساده گذشتی

بی گره بر پیشانی

بی لبخند بر لب

بی عشقی

بی نفرتی

بی حتی نشان ترحمی

*

چه ساده می گذرد

بی یاد آن همه لحظه ناب

بی مرور خاطره ای

بی حتی مجال دود کردن یک نخ سیگار

قبل از خداحافظی

*

 به همین سادگی!

بی حتی نقطه ای

که پایان را خبر بدهد!

 

(ادم)

 

بر این کویر خشک ، چو باران سری بزن

در حد یک سلام به یاران سری بزن

تا جام تو لبالب از شور جوانی است

گاهی به خالی خم پیران سری بزن

خندان چو می روی به سوی حجله وصال

به عاشقان مانده در هجران سری بزن

شکرانه رها شدن از دام درد و غم

به دوستان مانده در زندان سری بزن

گر پای بند قول وقرار دگر شدی

از چشم دیگران بیا پنهان سری بزن

ما عهد خود نبرده ایم از یاد لحظه ای

حتی اگر شکسته ای پیمان سری بزن

دنیای آب و نان ، نگیرد از خودت تو را

گاهی بیا به محفل رندان سری بزن

تا کی اسیر شهر و خیابان عاقلان

دیوانه شو ، به کوه و بیابان سری بزن

در جستجوست معنی انسان ، تو نیز هم

از راه شک به وادی ایمان سری بزن

تقدیر ما ضمانت فردا نمی کند

همت کن و بیا همین حالا سری بزن


(ادم)


 

باز آفرین دم های عیسا را به لبخندی

یک بار دیگر زنده کن ما را به لبخندی

کوچید از دل های ما پروانه عاشق

باز آور آن بال تماشا را به لبخندی

این روز ها فانوس های شهر ما مرده ست

مهتاب شو  روشن کن اینجا را به لبخندی

شکرانه آنکه برآوردند از چاهت

مهمان شادی کن  زلیخا را به لبخندی

در بی بهاری باغ ها ، افسرده و زردند

ای سبز ، معنا کن شکوفا را به لبخندی

دل مردگان منکرت را عشق باران کن

دیوانه کن نادان و دانا را به لبخندی

روی زمین را یکسره در بند خود کردی

دامی بنه ، عالم بالا را به لبخندی

آنان که آوردند پیش از عشق، "لا" بر لب

مجبور کن اقرار "الا" را به لبخندی


)ادم)

 

در این زندان نمی ماند ، کسی که بال و پر دارد

دل دیوانه ای چون من ، سری پر دردسر دارد

ز خود هم می گریزم ، مثل آن بادی که سرگردان

کجا رفتن نمی داند ، ولی عزم سفر دارد

نصیحت کردنت ، تلقین یاسین است در گوشم

دم سردت کجا در پاره سنگ من اثر دارد

خبر از عالم غیبم نکن ، بگذار خوش باشم

برد سود دو عالم ، آنکه جان بی خبر دارد

ندیدم یک سر سوزن نشاط زندگی در او

که یک ارزن نشان از مردم صاحب نظر دارد

رها در راه نادانی بمانم دوست تر دارم

از آن عقلی که با خود صدهزاران گونه شر دارد

بلا می بارد و چاره ندارد هیچکس از آن

مگر آنی که از نادانیش بر سر سپر دارد

دریغ از یک نفر مرد کهن ، هر جا که می بینی

یکی نه ، بیشتر از یک طویله گاونر دارد

اگر اهل دلی ، بگذار تقدیرت بچرخاند

که از ایستادگان هر کس که دیدم چشم تر دارد

اگر انسان بمانی ، می شوی تنها که این عالم

به قول حضرت خیام ، مشتی گاو و خر دارد

چرا سر می دهی بیهوده از بیدادها فریاد

نمی دانی مگر نوشیروان هم گوش کر دارد

جهان را رسم و آیین است با نامردمان بودن

تو مردی می کنی ، آیا نمی دانی خطر دارد؟


(ادم)


روح مجنونم ، رها از بند و زنجیرم نکن

گرچه پیرم ، عاشقم ، اینگونه تحقیرم نکن

غرق در دریای چشمانت شدم، دستم بگیر

چون خس و خاشاک اسیر دست تقدیرم نکن

روز اول  گفته  بودم با دل  سوداییم

گرچه شیرین است ، با آن چشم درگیرم نکن

خوانده بودم  قصه ها از غصه فرهادها

التماسش کرده بودم ؛ طعمه شیرم نکن

من خودم صد بار رفتم ، مقصدی در کار نیست

بی نتیجه رهسپار شهر تدبیرم نکن

پاکبازی شیوه ما بود از روز نخست

پای در بند ریا و دام تزویرم نکن

بر زبانم هرچه می آید پیامی از دل ست

لطف کن ، چون دیگران ، تاویل و تفسیرم نکن

عشق انسان است ، وقتی پاک و بی آلایش است

پس هوسبازم نخوان ، ابلیس تصویرم نکن

روز و شب چشم انتظار داس مرگم ، بی خیال

اینچنین با طعنه ها از زندگی سیرم نکن

من به لبخندی ، نگاه زیر چشمی قانعم

موسپیدم ، تو دگر با قهر خود پیرم نکن

(ادم)


 

مانند  گل ، آزرده  خار  خودم  بودم

در آستین  جامه ام ، مار خودم بودم

پنداشتم چون من شما هم دل خریدارید

چون غافلان در بند  پندار خودم بودم

درچشم خودهم نیست قدر و قیمتی ما را

زیرا که عمری را در انکار خودم بودم

بیگانه  با خود ،  بندگی دیگران  کردم

ای کاش روزی، لحظه ای یارخودم بودم

راز مرا نه دوست می دانست نه دشمن

خود  روزن افشای اسرار خودم بودم

هر جا که در کارم گره افتاد فهمیدم

تنها خود من ، گره کار خودم بودم

خودکرده ها راچاره نتوان کرد، می دانم

افسوس  من  محکوم  اقرار خودم  بودم

نشنیده ام از هیچ کس آوای دلتنگی

غم نغمه نی ، ناله تار خودم  بودم

این زلزله ها از گسل های دل من بود

من دل شکسته ، زیر آوار خودم بودم

ای کاش همچون سال های پیش ترازاین

دور از شما در غربت غار خودم  بودم 

 

   (ادم)  


یک عمر پریدیم ، ولی بام ندیدیم

آرام  ندیدیم  و  دلارام  ندیدیم

بسیار شنیدیم خبر باده و مستی

جایی اثر از زمزمه جام ندیدیم

خاموش شد آن شمع که شب روشن از او بود

ما صبح سپیدی پی این شام ندیدیم

هرجا که رسیدیم ، همه زهد ریا بود

یک سینه پالوده از اصنام ندیدیم

ذکری نشنیدیم که از دوست بگوید

بر هیچ لبی ورد جز ارقام ندیدیم

شد قسمت خسرو همه شیرینی عالم

فرهاد شدیم و خبر از کام ندیدیم

هر کس به طریقی پی صید دل ما بود

یک  دانه  ولی در بغل  دام ندیدیم

رفتیم  که از دور ببینیم  رخ  لیلی

از دوست به جز دشنه و دشنام ندیدیم

عمری به طلب در پی سیمرغ دویدیم

از آن همه ، یک مرغ سرانجام ندیدیم

_____

(ادم)


 

یوسفم گرگ شدی میل دریدن داری

جای کندوی  عسل نیش گزیدن داری

روز اول همه گل بودی و گل می گفتی

چه شد امروز فقط خار خلیدن داری

عهد و پیوند تو یک لحظه نپاید هرگز

پیش از بستن آن قصد بریدن داری

قصه غصه حال دل بیچاره خود

دهمت شرح اگر میل شنیدن داری

قتلگاه دگری کرد در این سینه بپا

چشم های تو ، ببین گر دل دیدن داری

صبرکن ، سعی در این هروله از پا افتاد

کعبه ای تو چه نیازی به دویدن داری

گفتی ای مدعی دوست ، نکن ناله ، بیا

گر تمنای به مقصود رسیدن داری

طاقت سنگ نداری در این خانه نزن

جلد بامی نشو، چون شور پریدن داری

رنج و درد است پر و بال به مقصد رفتن

اشک باید شوی ، گر شوق چکیدن داری

بار عشق ست ، به دوش همه کس نگذارند

مرد این راهی اگر ، تاب کشیدن داری!

_____

(ادم)