شعر آدم

شعر  آدم
طبقه بندی موضوعی

۳۰ مطلب در دی ۱۳۹۷ ثبت شده است




مشت دل را پیش هر کس وا‌نکن

راز خود را هرکجا افشا نکن

ما بدیم، اما تو که بد نیستی

خوب من! با ما بدان، بد تا نکن

ما سراپا عیب و پا تا سر گناه

تو بپوشان پرده و رسوا نکن

زندگانی ضامن فردا نشد

وعده امروز را فردا نکن

قطرگی بگذار تا دریا شوی

یا چو ما اندیشه دریا نکن

میل باغ لاله گر داری به دل

جز میان قلب عاشق جا نکن

در قمار عشق باید پاک باخت

یا ببُرّ از جان خود دل، یا نکن

بازی هفتاد و دو ملت بس است

باز جنگ تازه‌ای بر پا نکن


پروانه را به سر زمین لاله ها ببر
این داغ دیده را به جمع آشنا ببر
یک حرف عاشقانه، چشمم بر لبی ندید
گوشم بگیر و تا لب آن ماجرا ببر
در جستجوی عشق ، اگر گم شدی بیا
فانوس اشک گوشه چشم مرا ببر
بی تو به کار من نمی آید تپیدنش
چیزی نگو! بیا دلم را بیصدا ببر
نسل پلنگ منقرض شد در دیار ما
مانند ابر ، ماه را از شهر ما ببر
تنها ، امید مانده در قلبم ، بیا بگیر
این یادگار آخری را هم شما ببر
ما انتظار ساحل وصلی نمی کشیم
این تخته پاره غزل را هم بیا ببر



منشا عشق و عاشقی هوس است

عشق با آن رجیم هم نفس است

نیست جایی نشان عاشق پاک

حرف مفت است ، اکذب القصص است

عشق گه تلخ و گاه شیرین است

عقل اما میانه و ملس است

عشق وقتی که معرکه گیرد

عقل بیچاره را کلاه پس است

تجربه کرده ام که می گویم

بشنود حرف ، اگر به خانه کس است

آدمی در مثل اگر باغ است

عقل گل ، عشق ، مثل خار و خس است

عشق چون شاخه اضافه و عقل

باغبان است و قیچی و هرس است

تو که عمری گذشته از عمرت

بگذر از عشق، بچه بازی بس است!

عشق را پای عقل قربان کن

تیغ تیزی اگر به دسترس است

عقل یعنی رها شدن ، رستن

عشق دیوانه لایق قفس است

هر دو دارند بال و پر اما

عقل سیمرغ و عشق خرمگس است