شعر آدم

سروده های آدم درویشی

شعر آدم

سروده های آدم درویشی

شعر  آدم
طبقه بندی موضوعی

۱۶ مطلب در فروردين ۱۳۹۸ ثبت شده است

یک سینه دل کباب داریم

جانی پر از اضطراب داریم

گر سنگ صبور ما تو باشی

درد دل بی حساب داریم

در سینه ما غم است ، اما

بر دامن خود رباب داریم

ما نیز شبیه دیگرانیم

بر چهره خود نقاب داریم

هرچند ندیده ایم رویت

عکس تو به دیده قاب داریم

بر پرده چشم ما کشیدند

نقش تو ، ولی بر آب داریم

شد کاسه صبر چشم ما پر

در دیدن تو شتاب داریم

دیدار شما چو نیست ممکن

امید به لطف خواب داریم

گفتند که اختیار با ماست

کی جرائت انتخاب داریم

صحبت چو نبرد کار ما پیش

اندیشه انقلاب داریم

در دفتر سرنوشت ، عمری

کوتاه تر از حباب داریم

از همت بخت نا امیدیم

بر گردن خود طناب داریم

از چشمه وصل بی نصیبیم

دل خوش به همین سراب داریم

پروانه شمع دیگرانیم

هر چند خود آفتاب داریم

تنهایی و بی کسی غمی نیست

تا همدم چون کتاب داریم

خالی ست حساب دفتر ما

تنها دو سه شعر ناب داریم

تلخ است شراب عشق ، باشد!

ما میل به این شراب داریم






گرگ دل او یوسف ما را نپسندید

درویش چو من بی سروپا را نپسندید

دانست که تقدیر مرا قسمت او کرد

لبخند زد و حکم قضا را نپسندید

کردیم به اخلاص نثارش دل و جان را

پنداشت ریا بود و ریا را نپسندید

با ناز در آمد ز در و اخم کنان رفت

وقتی دل من ناز و ادا را نپسندید

آمد به نوازش که کند چاره دردم

شرمنده شدم ، حجب و حیا را نپسندید

از درد به او گفتم و در نسخه درمان

کردم طلب بوسه ، دوا را نپسندید



برقی جهید و عقل را یک لحظه کور کرد

چیزی شبیه زلزله از من عبور کرد

مانند یک کتاب کهنه، زد ورق مرا

ناگفته های زندگیم را مرور کرد

مثل همیشه طعمه اش یک سیب سرخ بود

این بار هم به هیات حوا ظهور کرد

دانست نقطه ضعف من در چشم های توست

خود را نهان در آن دو بی باک شرور کرد

هی وعده داد و دلبری همراه حیله کرد

تا قلب ساده مرا پر شوق و شور کرد

از عشق گفت و مهربانی، خام او شدم

با خنده های تو مرا مست غرور کرد

از وصل گفت، تا درافتادم به دام او

بعدش به هر بهانه مرا از تو دور کرد

شمعی که بود در دلم خاموش شد، بله

باد غرور تو دلم را سوت و کور کرد

دیگر هوای عاشقی بیرون شد از سرم

بی اعتناعیت مرا سخت و صبور کرد

بر چهره ام نقابی از علم و عمل کشید

دل را اسیر پیله عقل و شعور کرد

زین پس امید عاشقی از من طمع مدار

آن چشمه زلال را این فتنه کور کرد!