شعر آدم

سروده های آدم درویشی

شعر آدم

سروده های آدم درویشی

شعر  آدم
طبقه بندی موضوعی

۸ مطلب در تیر ۱۳۹۸ ثبت شده است




یک روز مست هیچی و یکشب خمار هیچ

وقتی شبیه من، اسیری در حصار هیچ

غرق سراب آرزوهای دلم شدم

آونگ شد حقیقتم بالای دار هیچ

افسار عشق خود به دست عقل دادم و

افتاد زندگانی ام در اختیار هیچ

دنیای موج خیز پوچی می برد مرا

آخر چگونه تاب بیارم من سوار هیچ

دستت نمی رسد به چیزی، ای خیال مرد!

در انتظار چیستی در این دیار هیچ

بویی ز گل نصیب دامانت نمی شود

انگشت می گزی فقط از زخم خار هیچ

چیزی تو را به شهر شادی ها نمی برد

بی شوق عشق می شوی آیینه دار هیچ

می‌توانی

راوی قصه‌ای تلخ باشی

از اندوه بگویی

از ناامیدی

از نفرت


می‌توانی

شاعر غزلی عاشقانه باشی

از شادی بنویسی

از امید

از مهربانی


داستان خود را زندگی کن

قلم

در دستان توست


خسته ، افسرده ، پریشانم نمی دانم چرا
آیه های یاس می خوانم نمی دانم چرا
تلخ یا شیرین دنیا حاصل سعی من است
بخت خود را تیره می دانم، نمی دانم چرا
هر چه ایمان داشتم اندوخته در سینه ام
شک شد و افتاد در جانم نمی دانم چرا
گفته بودی عشق آزادیست ، حالم را ببین
شد تمام شهر زندانم ، نمی دانم چرا
سخت کوشیدم ولی مثل شما هرگز نشد
عین هم ، پیدا و پنهانم نمی دانم چرا
خوانده ام ازبی وفایی قصه ها،بااین همه
باز در این کار حیرانم نمی دانم چرا
غرق در دریای لطفم کرده ای و همچنان
عاشق آواز بارانم ، نمی دانم چرا
مثل چتری تا نقاب ابر بندد آفتاب
ناخودآگاه در خیابانم نمی دانم چرا
یک دو جام غصه ازعشق تو نوشیدیم و بس
مزه کرده زیر دندانم نمی دانم چرا
موج رسوایی عشق پیریم از سر گذشت
باز هم مشتاق توفانم نمی دانم چرا!