شعر آدم

ابوالحسن درویشی مزنگی( آدم )

شعر آدم

ابوالحسن درویشی مزنگی( آدم )

شعر  آدم
طبقه بندی موضوعی

۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «رباعی» ثبت شده است

 

این قلب هزار پاره را بند بزن

بین من و تو دوباره پیوند بزن

هرچند که ما باغ زمستان زده ایم

ای غنچه! بیا دوباره لبخند بزن

 

در دل دارم مهر تو، تا جان دارم

وز حسرت تو، دو دیده گریان دارم

آن روز که چون لاله بر آیم از خاک

داغ تو درون سینه پنهان دارم


خدای ما و خدای شما یکی ست، ولی
نمی رسد به یک آیینه راه ما و شما
خدای ما همه لطف و خدایتان همه قهر
تفاوت است میان نگاه ما و شما

*

در حسرت آنکه سوی تو راهم نیست
عمری ست که بر لبان به جز آهم نیست
یک بوسه به خوشبختی من مانده ولی
افسوس که فتوای تو همراهم نیست


                        
     از کتاب: لبخند بزن دوباره لبخند بزن!

 

 

اسطوره شد این قصّه، از افسانه گذر کرد

از مرز جنون، این دل دیوانه گذر کرد

این شعله سرکش، نشود رام به یک جام

سرمستی ما، از سر میخانه گذر کرد

 

 

 

تا نشکند دلت، به دوایی نمی رسی
این گونه پرغرور، به جایی نمی رسی
بی بالِ عشق، از بیابان می توان گذشت
تا کعبه می روی، به خدایی نمی رسی!

ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم