شعر آدم

ابوالحسن درویشی مزنگی( آدم )

شعر آدم

ابوالحسن درویشی مزنگی( آدم )

شعر  آدم
طبقه بندی موضوعی

۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «شعرسپید» ثبت شده است

 

بگذار لبانت شکوفا شود

بگذار چشمانت بتابد

بگذار گیسوانت بوزد

برخیز

چون گردباد

در خود بپیچ

چون گرداب

با خود بچرخ

دلم گرفته از این کویر

از این مرداب

از این سکون پر اندوه

از این سکوت غم انگیز

توفان بپا کن

برقص!

 

#از کتابِ "جور دیگر دیدن"

 

نه دیواری دارد

نه میله ای

زندان من کوچک است

خیلی کوچک

پنجره هایش همیشه باز است

درهایش همیشه باز است

و درآن

هیچ وقت

هیچ چیز

زندانی نمی شود

نه سفر پرستوی خیال

نه هیاهوی گنجشک شک

نه غرغر جغد عقل

و نه حتی

قارقار تلخ کلاغ خاطره

که فردا

خواب را از چشم هایم خواهد دزدید

زندان من کوچک است

خیلی کوچک

 و فقط

به اندازه تنهایی من جا دارد!

 

# از کتابِ " جور دیگر دیدن "

 

 

 

 

نمی دانم

اصلا چرا باید بدانم

چه اهمیتی دارد

دلیل شیارهای سطح مریخ

جنس حلقه های زحل

و مرگ چند ستاره آن سوی راه شیری!

 

وقتی

چند کوچه

نه

چند خانه آن سوتر

کودکی گرسنه

تکه نانی را گریه می کند

 

 وقتی

به خاطر چند اسکناس که ندارد

پدری

نعش عصای پیریش را

بر دوش می کشد

 

وقتی زمین ما

در اشک و خون دور خودش می چرخد

 وقتی

موج نفرت از سر دنیا گذشته است

و من

هنوز برای تو

از عشق می نویسم

 

برای من و تو

چه اهمیتی دارد !

ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم