شعر آدم

ابوالحسن درویشی مزنگی( آدم )

شعر آدم

ابوالحسن درویشی مزنگی( آدم )

شعر  آدم
طبقه بندی موضوعی

۱۵۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «عکس نوشته» ثبت شده است

زارزار خندیدن

لاله ام، داغدار می خندم

با دل بی قرار، می خندم

قلب صد پاره ام پر از خون است

گرچه مثل انار، می خندم

عقل نومید و چشمِ دیده به در

من به این انتظار، می خندم

عشق، بازی مرگ و زندگی است

باختم این قمار و می خندم

حالِ من اشک و آه می طلبد

گرچه بی اختیار می خندم

مرده در سینه قلبِ بیمارم

بر سرِ این مزار می خندم

مثل منصورِ عشق، دلگیرم

گرچه بالای دار می خندم

خنده ام از نشاط و شادی نیست

گریه را زار زار می خندم

 

سهمم از عشق تو دیوانه شدن بود فقط

شمع را دیدن و پروانه شدن بود فقط

گفته بودی که در این بحر خطرهاست، ولی

در سرم خواهش دردانه شدن بود فقط

دل دیوانه نصیحت نپذیرفت آن روز

همچو مجنون پی افسانه شدن بود فقط

چون ترک خورده اناری که دلش خونین است

دل من در هوس دانه شدن بود فقط

یک نظر دید پریشانی گیسوی شما

در همه عمر پی شانه شدن بود فقط

گنج می خواستم از عشق و نمی دانستم

سرنوشتم همه ویرانه شدن بود فقط

آمدم تا تو که شاید خبر از خود یابم

حاصلم با همه بیگانه شدن بود فقط


 

تو را چون قطره تا دامان دریا می برد با خود
و از این چاه، تا قصر زلیخا می برد با خود
اگر بگشایی از دل، پای بند خارها بودن
چو بوی گل تو را این باد، هرجا می برد با خود
بیفکن بار خودخواهی، اگر خواهان خورشیدی
سبک تر شو، تو را چون ذرّه بالا می برد با خود
دلت را راست کن با دوستان، چون کج روی اول
چو خشتی، این کجی را تا ثریا می برد با خود
نشان مرد دانا نیست، جز آرامش خاموش
تهی مغزی شبیه طبل، غوغا می برد با خود

درخت پر بری را ماند آن قامت خمیده، پیر
شبیه شعر آدم، بار معنا می برد با خود

 

ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم