شعر آدم

سروده های آدم درویشی

شعر آدم

سروده های آدم درویشی

شعر  آدم
طبقه بندی موضوعی

۱۰۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «غزل معاصر» ثبت شده است

حرف های دلم، ادعا نیست

عاشقم، عاشق اهل ریا نیست

من جنونم، چه می دانی از من

معنی عشق در قصه ها نیست

کی کند فهم، حال شقایق

آن که، با داغ دل آشنا نیست

مدعی گر زند لاف عشقت

گیرم عاشق بود، مثل ما نیست

درد او نان و درد من عشق است

حال من، مثل حال شما، نیست

آتش عشق، رازی ست پنهان

عاشق واقعی، خودنما نیست

روزگار عجیبی ست، امروز

درد بسیار، اما، دوا نیست

عقل می گفت، من چاره سازم!

این مسیحا که اهل شفا نیست

عقل را، باید از سر برانی

کار دل، کار چون و چرا نیست

گفته بودی، که می ترسی از عقل

مست و دیوانه ام من، بیا، نیست

راضیم من، به دردی که دارم

وصل تو، سهم مای گدا نیست

بر سر عهد و پیمان خویشم

گر چه عهد شما را وفا نیست

دارم آتش فشان، در دل خود

هر سکوتی، نشان رضا، نیست

گاه، شیطان میان دل ماست

هر چه در کعبه باشد، خدا نیست

قلب چون آیینه را آهی ، سراپا بشکند

یک نگاهت صبر صد ایوب ، یکجا بشکند

شمع عمر ما ، به بازی نسیمی بسته است

پاره سنگی می تواند ، جام مینا بشکند

گر دل آن سنگدل با دل شکستن خوش شود

ما رها کردیم در دستان او ، تا بشکند

برسر هر کوچه ، جمعی مدعی در های وهو

پهلوانی کو ! که تا این جمع غوغا بشکند

زیر بار غم دوتا شد ، پشت ما دلدادگان

می شود روزی بیاید ، پشت غم را بشکند

گر چه نوح عشق ، کشتیبانی دل می کند

ترسم این زورق ، میان موج غم ها بشکند

آتش عشق است و با آتش توان خاموش کرد

همچو شیرینی مگر ، بازار لیلا بشکند

نیستم نومید ، از روی سیاه بخت خود

این شب تیره ، یقیناً صبح فردا بشکند

دیوانه، مجنون، هر چه تو می خوانی ام من

دل بسته این بی سر و سامانی ام من

چون کاروان مانده بی فانوس مهتاب

دور از شما محکوم سرگردانی ام من

فرقی ندارد روز و شب در غیبت تو

دلگیر مثل جمعه ئ  بارانی ام من

آزادگی سخت است در هرم نگاهت

در بند چشمان شما زندانی ام من

این یک دو روز مانده با من کن مدارا

عشق تو جاوید است، گرچه فانی ام من

نه وعده ئ  دیدار، نه وقت تماشا

در آرزوی یک نگاه آنی ام من

حرفی بزن، چیزی بگو، خاموش تا کی

در جستجوی نغمه ئ  انسانی ام من


خاموشم اما درغمت چشمان تر دارم
می ترسم اما باز هم میل خطر دارم
پاییز در راه است و من چون باغبان پیر
یک باغ پر ازشاخه های بی ثمر دارم
تاکی به دنبال سراب آرزو باشم
از این بیابان خسته ام، میل سفر دارم
افتاده ام بر خاک اگر چه پیش پای تو
مانند شک، یک کوه اما و اگر دارم
از دیگران جای شکایت نیست وقتی که
از شاخه خود دسته در دست تبر دارم
بی تو، پریدن مثل شادی رفته از یادم
هرچند مثل یک کبوتر بال و پر دارم
با بوسه ای یک روز، مثل آفتابی گرم
از راز پنهان دل خود پرده بردارم
هرچند پایانی ندارد این شب تیره
چشم امید اما به رؤیای سحر دارم

لاله ام ، داغدار می خندم
با دل بی قرار ، می خندم
قلب صد پاره ام پر از خون است
گرچه ، مثل انار، می خندم
عقل نومید و چشم دیده به در
من به این انتظار ، می خندم
عشق، بازی مرگ و زندگی است
باختم این قمار و ، می خندم
حال من اشک و آه می طلبد
گرچه بی اختیار می خندم
مرده در سینه قلب بیمارم
بر سر این مزار می خندم
مثل منصور عشق دلگیرم
گرچه بالای دار می خندم
خنده ام از نشاط و شادی نیست
گریه را زار زار می خندم

گرگ دل او یوسف ما را نپسندید

درویش چو من بی سروپا را نپسندید

دانست که تقدیر مرا قسمت او کرد

لبخند زد و حکم قضا را نپسندید

کردیم به اخلاص نثارش دل و جان را

پنداشت ریا بود و ریا را نپسندید

با ناز در آمد ز در و اخم کنان رفت

وقتی دل من ناز و ادا را نپسندید

آمد به نوازش که کند چاره دردم

شرمنده شدم ، حجب و حیا را نپسندید

از درد به او گفتم و در نسخه درمان

کردم طلب بوسه ، دوا را نپسندید

برقی جهید و عقل را یک لحظه کور کرد

چیزی شبیه زلزله از من عبور کرد

مانند یک کتاب کهنه، زد ورق مرا

ناگفته های زندگیم را مرور کرد

مثل همیشه طعمه اش یک سیب سرخ بود

این بار هم به هیات حوا ظهور کرد

دانست نقطه ضعف من در چشم های توست

خود را نهان در آن دو بی باک شرور کرد

هی وعده داد و دلبری همراه حیله کرد

تا قلب ساده مرا پر شوق و شور کرد

از عشق گفت و مهربانی، خام او شدم

با خنده های تو مرا مست غرور کرد

از وصل گفت، تا درافتادم به دام او

بعدش به هر بهانه مرا از تو دور کرد

شمعی که بود در دلم خاموش شد، بله

باد غرور تو دلم را سوت و کور کرد

دیگر هوای عاشقی بیرون شد از سرم

بی اعتناعیت مرا سخت و صبور کرد

بر چهره ام نقابی از علم و عمل کشید

دل را اسیر پیله عقل و شعور کرد

زین پس امید عاشقی از من طمع مدار

آن چشمه زلال را این فتنه کور کرد!

نشسته ، بغض گلوها در انتظار شما

بیا که گل شود این غنچه در بهار شما

بیار جرعه ای از مستی لبت که شدیم

من و سبو و خم و جام می خمار شما

بیا که بشکند این میله های تیره ی شب

به صبح روشن چشمان بی قرار شما

امانت غم تو می کشم به دوش دلم

خم است پشت من و دل به زیر بار شما

بچین ز شاخه که شد در هوای دستانت

هزار پاره ی خونین ، دل انار شما

شبیه باد بر این برگ دل شکسته بوز

که تا به رقص در آید به افتخار شما

اگر چه دامن گل عار دارد از دستم

اجازه هست شوم همنشین خار شما؟

برای من که تو را در میان دل دارم

به هر کجا که نشینم بود کنار شما

شاعر که باشی، روزگارت فرق دارد
فصل زمستان و بهارت فرق دارد
پیراهن پاییز در چشم تو سبز است
با هر کسی نقش و نگارت فرق دارد
روزست یا شب، بستگی دارد به یارت
وقتی که او باشد کنارت فرق دارد
هم عاشق خورشید و هم مجنون ابری
لحظه به لحظه انتظارت فرق دارد
حرف دلت را قطره قطره، دیده خواند
با مردم دیگر، شعارت فرق دارد
گاهی چو دشت سبز، گاهی چون کویری
مانند احوالت، دیارت فرق دارد
پاییز، صبح سرد، تنها زیر باران
هم عشق، هم وقت قرارت فرق دارد
سرمستی از موسیقی آرام خاموشی
با دیگران حتی نوارت فرق دارد

داغ شد ، چون لاله زیبا کرد این آتش مرا

آفتاب قلب بودا کرد این آتش مرا

از ریا بر چهره کفرم نقابی داشتم

پرده ها را سوخت، رسوا کرد این آتش مرا

عقل را همچون کلاهی بر سر خود داشتم

تا شوم پنهان، که پیدا کرد این آتش مرا

سوز دل برداشت ازلب های من مهرسکوت

چون کلیم الله ، گویا کرد این آتش مرا

برگ برگ دفتر قلبم پر از اسرار بود

چون پیام رمز خوانا کرد این آتش مرا

سال ها اسپند بودم، بیقرار شعله ای

همچو خاکستر شکیبا کرد این آتش مرا

تلخ بودم، ترش بودم، غوره بودم، عاقبت

زد به جانم، مثل حلوا کرد این آتش مرا

کی به جامی می شود خاموش، این آتش فشان

باز هم محتاج دریا کرد این آتش مرا

روسپید از امتحان عشق بیرون آمدم

مثل یک ذرت شکوفا کرد این آتش مرا