شعر آدم

ابوالحسن درویشی مزنگی( آدم )

شعر آدم

ابوالحسن درویشی مزنگی( آدم )

۱۴۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «غزل معاصر» ثبت شده است

 

بسی دویدم و دیده نشد ، نشان شما

ز نا امیدی گرفته دلم - به جان شما -

در انتظار نشستم که تا الهه ی عشق

به قلب من بزند ، تیری از کمان شما

خراب شد ز غمت ، گنج خانه دل من

خرابه دل و گنجش ، همه از آن شما

به باغتان نرسد از خزان عمر گزند

همیشه غنچه بماند ، گل لبان شما

عبور می کنم ، از آتش جهنم هم

که سر بلند برآیم ، از امتحان شما

در این امید که شاید ، ستاره ای کوچک

نصیب من شود از بامِ آسمانِ شما

تمام خواهشم ازدست سرنوشت این است

که بشنوم غزلی ناب، از دهان شما          

 

                                                 shereadm.ir

 

 

شبیه خواب و خیالی ، شبیه رویایی

اگر چه رفته ای ، اما همیشه اینجایی

به چشم عشق ، تو را غیبتی نمی افتد

چو ماه در دل شب های تیره پیدایی

بدون هرم نفس های زندگی بخشت

نی شکسته ما ، برنیارد آوایی

شوم چو قطره اشکی ، به سوی تو جاری

برای ماهی قلبم ، تو مثل دریایی

به جای کوزه اگر چه شکسته ای دل من

برای من تو همانی ، همان که لیلایی

من از ازل پی معنای زندگی بودم

تویی که پاسخ هر پرسشم ز معنایی

درون سینه تپش های قلب عاشق من

شهادتی ست بر این آرزو که می آیی

تو را نه دیده ، که قلبم گرفته در آغوش

اگر چه رفته ای ، اما همیشه اینجایی

                                                      shereadm.ir

 

چراغ روشن خورشید، از تبار شماست

سپیده‌ای که پس از شب دمید، کار شماست

اشاره‌ای به تو دارد هلال روشن ماه

زلال آینه ها نام مستعار شماست

گمان کنم تو همان لیلی مثالی عشقی

که بی‌شمار مجنون، در انتظار شماست

لب من و گل گلدان پشت پنجره‌ها

اگر به خنده شکوفا شد از بهار شماست

من از بهشت به دنبال عشق آمده‌ام

و سیب، سرخی لب‌های بی‌قرار شماست

به شوق دیدن رویت قلم نوشت، غزل

هر آنچه گفتم و خواندی، به‌افتخار شماست

 

 

در این زندان نمی ماند ، کسی که بال و پر دارد

دل دیوانه ای چون من ، سری پر دردسر دارد

ز خود هم می گریزم ، مثل آن بادی که سرگردان

کجا رفتن نمی داند ، ولی عزم سفر دارد

نصیحت کردنت ، تلقین یاسین است در گوشم

دم سردت کجا در پاره سنگ من اثر دارد

خبر از عالم غیبم نکن ، بگذار خوش باشم

برد سود دو عالم ، آنکه جان بی خبر دارد

ندیدم یک سر سوزن نشاط زندگی در او

که یک ارزن نشان از مردم صاحب نظر دارد

رها در راه نادانی بمانم دوست تر دارم

از آن عقلی که با خود صدهزاران گونه شر دارد

بلا می بارد و چاره ندارد هیچکس از آن

مگر آنی که از نادانیش بر سر سپر دارد

دریغ از یک نفر مرد کهن ، هر جا که می بینی

یکی نه ، بیشتر از یک طویله گاونر دارد

اگر اهل دلی ، بگذار تقدیرت بچرخاند

که از ایستادگان هر کس که دیدم چشم تر دارد

اگر انسان بمانی ، می شوی تنها که این عالم

به قول حضرت خیام ، مشتی گاو و خر دارد

چرا سر می دهی بیهوده از بیدادها فریاد

نمی دانی مگر نوشیروان هم گوش کر دارد

جهان را رسم و آیین است با نامردمان بودن

تو مردی می کنی ، آیا نمی دانی خطر دارد؟

 

در این زندان نمی ماند ، کسی که بال و پر دارد

دل دیوانه ای چون من ، سری پر دردسر دارد

ز خود هم می گریزم ، مثل آن بادی که سرگردان

کجا رفتن نمی داند ، ولی عزم سفر دارد

نصیحت کردنت ، تلقین یاسین است در گوشم

دم سردت کجا در پاره سنگ من اثر دارد

خبر از عالم غیبم نکن ، بگذار خوش باشم

برد سود دو عالم ، آنکه جان بی خبر دارد

ندیدم یک سر سوزن نشاط زندگی در او

که یک ارزن نشان از مردم صاحب نظر دارد

رها در راه نادانی بمانم دوست تر دارم

از آن عقلی که با خود صدهزاران گونه شر دارد

بلا می بارد و چاره ندارد هیچکس از آن

مگر آنی که از نادانیش بر سر سپر دارد

دریغ از یک نفر مرد کهن ، هر جا که می بینی

یکی نه ، بیشتر از یک طویله گاونر دارد

اگر اهل دلی ، بگذار تقدیرت بچرخاند

که از ایستادگان هر کس که دیدم چشم تر دارد

اگر انسان بمانی ، می شوی تنها که این عالم

به قول حضرت خیام ، مشتی گاو و خر دارد

چرا سر می دهی بیهوده از بیدادها فریاد

نمی دانی مگر نوشیروان هم گوش کر دارد

جهان را رسم و آیین است با نامردمان بودن

تو مردی می کنی ، آیا نمی دانی خطر دارد؟



masalansher.ir

 

من از نگاه تو با عشق آشنا شده ام

به لطف خنده تو، غرق در بلا شده ام

شنیدم از لب تو حرف های مثل شکر

و بی هوا، به قند تو مبتلا شده ام

خمیده قامتم، اما نه زیر بار زمان

به روزگار جوانی، ز غصه تا شده ام

ز عافیت طلبی نیست دست ما به عصا

عصا گرفته ام اکنون که خود عصا شده ام

میان من و تو یک جمع، فاصله افتاد

ببین دوباره برای شما ، شما شده ام

دوام آتش عشقت، دو شعله بیش نبود

 دوباره چون نی تنهای بی نوا شده ام

گذشت کار من از شرح عاشقی دادن

برو بپرس از آیینه ها چرا شده ام!

 

 

 

 

مجنون شدم ، مجنون بی لیلا، بدون تو

باید چگونه سر کنم حالا، بدون تو

رفتی به این گمان که رهایم کنی ز خود

من می شود که "من" شوم آیا؟ بدون تو!

ماه هست و چشمه و نسیم و یک سبوغزل

اصلا چه فایده همه دنیا، بدون تو

تو، آیه جمال آن معشوق عاشقی

معنا نداشت واژه زیبا ، بدون تو

    من ماهی دچار تنگ حسرت توام

شوری نداشت بوسه دریا، بدون تو

از های و هوی اهل هوا، دل گرفته ام

بی هر چه دیگری خوشم، الا بدون تو

حوای من ، هوای سیبت کرده ام بیا

انگار در جهنمم اینجا، بدون تو!

 

 

 

نشسته بغض گلوها در انتظار شما

بیا که گل شود این غنچه در بهار شما

بیار جرعه ای از مستی لبت که شدیم

من و سبو و خم و جام می خمار شما

بیا که بشکند این میله های تیره ی شب

به صبح روشن چشمان بی قرار شما

امانت غم تو، می کشم به دوش دلم

خم است پشت من و دل به زیر بار شما

بچین ز شاخه که شد در هوای دستانت

هزار پاره ی خونین ، دل انار شما

شبیه باد بر این برگ دل شکسته بوز

که تا به رقص در آید به افتخار شما

اگر چه دامن گل عار دارد از دستم

اجازه هست شوم همنشین خار شما؟

برای من که تو را در میان دل دارم

به هر کجا که نشینم، بُوَد کنار شما

 

 

 

هر کسی یک جور در زندان افکار خود است

همچو افلاطون اسیر غار پندار خود است

تا گرفتار غروری عقل تو آزاد نیست

سعی در اثبات خود، مانند انکار خود است

می کشد بر دوش، دار کارهای خویش را

پشت ما خم زیر سنگینی کردار خود است

دشمنی با ما ندارد، جز خود ما هیچکس

خون هر سر، گردن سرخی گفتار خود است

چون قناری که قفس می سازد از آواز خود

پای هر گل، بسته در زنجیری از خار خود است

تو گمان داری زلیخا حسن یوسف می خرد

مثل هر زیبا رخی، او هم خریدار خود است

دل به حرف این و آن بستن، خطا باشد خطا

چون خطر سر می رسد، هر کس پی کار خود است

نیست اشک شمع هم، از غصه پروانه ها

گفت دانایی که«در فکر شب تار خود است»!

 

ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم