شعر آدم

ابوالحسن درویشی مزنگی( آدم )

شعر آدم

ابوالحسن درویشی مزنگی( آدم )

۱۷۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «غزل معاصر» ثبت شده است

در این زندان نمی ماند، کسی که بال و پر دارد

کجا رفتن نمی داند، ولی عزم سفر دارد

خبر از عالم غیبم نده، بگذار خوش باشم

برد سود دو عالم، آنکه جان بی خبر دارد

نصیحت کردنت، تلقین یاسین است در گوشم

دم سردت کجا در پاره سنگ من اثر دارد

رها در راه نادانی بمانم دوست تر دارم

از آن عقلی که با خود صدهزاران گونه شر دارد

بلا می بارد و چاره ندارد هیچکس از آن

مگر آنی که از نادانی اش بر سر سپر دارد

اگر اهل دلی، بگذار تقدیرت بچرخاند

که از ایستادگان هر کس که دیدم چشم تر دارد

اگر انسان بمانی، می شوی تنها که این عالم

به قول حضرت خیام، مشتی گاو و خر دارد

جهان را رسم و آیین است با نامردمان بودن

تو مردی می کنی، آیا نمی دانی خطر دارد؟


 

 

بیا  برای  تو از حال  خود  خبر بدهم

بیا به  حال خودم  باز  ناله  سر بدهم

بگویم از شب تاریک و دست های بلند

گزارشی  ز  دعا های  بی  اثر  بدهم

مرا که  بخت  نصیبی  نداد از چشمت

به گوش تو غزلی  ناب ، دردسربدهم

بخوانم از ته دل  یک  قصیده  دلتنگی

ز داغ های  دلم شرح  مختصر بدهم

خیال  دیدنت  افتاد  در  سرم  امروز

بده  اجازه  به این قصه بال و پر بدهم

 

هر کسی یک جور در زندان افکار خود است

همچو افلاطون اسیر غار پندار خود است

تا گرفتار غروری عقل تو آزاد نیست

سعی در اثبات خود، مانند انکار خود است

می کشد بر دوش، دار کارهای خویش را

پشت ما خم زیر سنگینی کردار خود است

دشمنی با ما ندارد، جز خود ما هیچکس

خون هر سر، گردن سرخی گفتار خود است

چون قناری که قفس می سازد از آواز خود

پای هر گل، بسته در زنجیری از خار خود است

تو گمان داری زلیخا حسن یوسف می خرد

مثل هر زیبا رخی، او هم خریدار خود است

دل به حرف این و آن بستن، خطا باشد خطا

چون خطر سر می رسد، هر کس پی کار خود است

نیست اشک شمع هم، از غصه پروانه ها

گفت دانایی که«در فکر شب تار خود است»!

بدون تو بودن؟ مگر می شود!

مگر روزها بی تو سر می شود!

لبت دم ز صلح و صفا می زند

دو چشم سیاه تو، شر می شود

زدی آتشم، تا گلستان شوم

چرا شعله هی بیشتر می شود؟

مرا سیل سودای تو می برد

تو را لحظه ای دیده ترمی شود؟

اگر مست چشمان تو شد دلی

چو من در دهان خطر می شود

تو گفتی که حل می شود مشکلم

ولیکن به خون جگر می شود

امید همه زندگی ام تویی

نکن نا امیدم، اگر می شود!

 

تنهایی و غروب و خیابان، چه می شود!

من با تو ، زیر نم نم باران، چه می شود!

پشت حصار آبی چترت  قدم زدن

از دیده های دیگران پنهان، چه می شود!

چشمان من پر از تمنّای شنیدن و

لب های تو غزل غزل خندان، چه می شود!

انگشت های خیس تو در دست های من

بازی موج و ماهی و توفان، چه می شود!

شانه به شانه، بی خیال سوزِ بادِ سرد

رفتن، بدون نقطه پایان، چه می شود!

تصویر آرزوی من، مثل تو ساده است

گر اتفاق بیفتد، به قرآن چه می شود!!

 

شب سیاه منی و سحر نداری تو
به جز شکستن دل ها، هنر نداری تو


شبیه سرو نشستی، میان باغ دلم
اگر چه سبز و ستبری، ثمر نداری تو

 

به پیش پای تو مردیم و تر نشد چشمت
درون سینه خود، دل مگر نداری تو؟


چه فایده که بریزی به دامنم ای اشک
اگر به قلب چو سنگش اثر نداری تو


مسیر عشق پر از سنگلاخ حادثه هاست
نشان مردم اهل خطر نداری تو

 

تو را مجال رسیدن به کعبه او نیست
برو! برو! ... که پای سفر نداری تو


هنوز ذره ای از عقل در سرت مانده
کلاه عاشق بیدل، به سر نداری تو

 

ز کشف خانه سیمرغ، شادمان شده ای
ولی چه فایده ای، بال و پر نداری تو


نمی رسد به تو، ای آسمان! دعای دلم
شبیه خانه معشوق، در نداری تو


«کلید خانه قلبت کجاست؟»؛ پرسیدم
به ناز گفت: «مگر شعر تر نداری تو»!

 

 

نشسته بغضِ گلوها در انتظار شما

بیا که گل شود این غنچه در بهار شما

بیار جرعه ای از مستی لبت که شدیم

من و سبو و خم و جام می خمار شما

بیا که بشکند این میله های تیره ی شب

به صبح روشن چشمان بی قرار شما

امانت غم تو می کشم به دوش دلم

خم است پشت من و دل به زیر بار شما

بچین ز شاخه که شد در هوای دستانت

هزار پاره ی خونین، دلِ انار شما

شبیه باد بر این برگِ دل شکسته بِوَز

که تا به رقص در آید به افتخار شما

اگر چه دامن گل عار دارد از دستم

اجازه هست شوم همنشین خار شما؟

برای من که تو را در میان دل دارم

به هر کجا که نشینم، بُوَد کنار شما

 

 

کردم عقل پیر خود را دک برای دیدنت

رفته ام در جامه ی دلقک،  برای دیدنت

مانده  در انبار پلکم آنقدر پنهان که زد

سیب سرخ چشم هایم لک برای دیدنت

چشم خود را  کرده ام  درویش اما در دلم

نیست حتی ذره ای هم شک برای دیدنت

گرچه  چون یوسف جوانم، دیده تارم کرده ای

گاهگاهی،می زنم عینک  برای دیدنت

دسته دسته  پُر شد از چشم تماشا کوچه ها

می تپد دل ها همه  تک تک برای دیدنت

یک زمان چون قطره برگلبرگ، مست روی تو

یک زمان چون آب  برآهک  برای دیدنت

شب هجوم آورد از دیدار تو دورم کند

لشکر رویا  زده  پاتک،  برای دیدنت

بین چشمانم و تو دیوار آتش ساختند

می کنم تقدیرخود را "هَک" برای دیدنت

 

دوبار فصل زمستان ، دوباره برف وکلاغ

دوباره فصل نگاه های گرم و قهوه داغ

 

دوباره بازی سیگار و "ها " و خندیدن

دوباره قصه چتر و لب تو بوسیدن

 

کلاغ و برف و من و کاج سبز اینجاییم

دوباره بی تو در این عصر سرد تنهاییم

 

دوباره پشت کدامین چراغ جا ماندی

که باز از من و کاج و کلاغ جا ماندی

 

ببین که شب شد و فانوس ماه روشن نیست

تو نیستی و چراغ نگاه روشن نیست

 

نگاه من به ته پیچ کوچه زنجیر است

نیامدی و اذان می دهد خبر : دیر است !

 

 

من حسرت مجسم ام، من ناامیدی ام

از شاخه های آرزویم، کال چیدی ام

 

من ساکن خیال خوش بودم، ولی شما

در جستجوی عشق تا اینجا کشیدی ام

 

گفتی که یوسفت شوم، تا مصر آمدم

این بار مثل گرگ، سراپا دریدی ام

 

الماس بودم و تو با صد بازی زبان

از شیشه شکسته ای کمتر خریدی ام

 

گفتم ببین منم که دلم داغدار توست

پا بر دلم نهادی و گفتی ندیدی ام

 

از من نپرس "کیستی؟"، من داغ لاله ام

شمعم که پیش پای سحر، سر بریدی ام

 

ای کاش من ، دریغ من، افسوس مطلقم

من حسرت مجسمم، من ناامیدی ام

 

 

ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم