شعر آدم

ابوالحسن درویشی مزنگی( آدم )

شعر آدم

ابوالحسن درویشی مزنگی( آدم )

شعر  آدم
طبقه بندی موضوعی

۳۲۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «شعر آدم» ثبت شده است

 

مثل یک اتفاق ناگاهیم
سال ها می شود که در راهیم
به گمانم مسیر ما کج بود
عابر کوره های بیراهیم
بلد راه عاشقان شده ایم
در ترازوی عقل گمراهیم
سن عقلی ما حدودا پنج
در سجل گرچه بعد پنجاهیم
به حساب کسی نمی آییم
هستِ نادیدنی چو اشباحیم
عاشق قد و قامت شیریم
در پی دمب گرگ و روباهیم
نیست در ما، بلند پروازی
پی دیوارهای کوتاهیم
ظاهر و باطنی سوا داریم
روز درویش و نیمه شب شاهیم
گرچه بی بهره ایم ز زیبایی
همچو یوسف همیشه در چاهیم
نه بد بد نه خوب خوب ، وسطیم
از بد و خوب خویش آگاهیم
هر چه در این جهان نشانه او
پس من و تو هم آیت اللهیم

هر چه  هستیم ، راضی ایم به آن
یکی از شاکران درگاهیم


 

 

 

تویی که پاک تری از تبار آینه ها

مرا به من بنما،  بی غبار آینه ها

بیا که مانده به در ،چشم  های نمناکم

در انتظار شما، مثل چشم تار آینه ها

شبیه اشک بر این زندگی تلخ ببار

که تا دوباره دهد گل ، بهار آینه ها

نشسته گرد بر اهواز آسمان دلم

گرفته مثل دلم روزگار آینه ها

مر ا که بر سر من سنگ غصه می بارد

نشانده اند چرا،  در کنار آینه ها

همیشه داغ دل از درد بی کسی ام بود

شدم در آتش تو،  دغدار آینه ها

نیامدی و قرار از دل صبورم رفت

بگو کجاست دوباره،  قرار آینه ها

دلم شکستی و عیبی در این شکستن نیست

شکستن است ، پایان کار آینه ها

مجنون شدم ، مجنون بی لیلا بدون تو
باید چگونه سر کنم حالا بدون تو
رفتی به این گمان که رهایم کنی ز خود
من می شود که من شوم، آیا بدون تو
ماه هست و چشمه ونسیم ویک سبوغزل
اصلا چه فایده همه دنیا بدون نو

تو ، آیه جمال آن معشوق عاشقی
معنا نداشت واژه زیبا ، بدون تو
تو چشم های دلبری داری، نمی شود
دروازه های عشق، هرگز وا بدون تو
من ماهی دچار تنگ حسرت توام
شوری نداشت بوسه دریا بدون تو
از های و هوی اهل هوا، دل گرفته ام
بی هر چه دیگری خوشم ، الّا بدون تو
حوای من ، هوای سیبت کرده ام بیا
انگار در جهنمم ، اینجا بدون تو !

ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم