شعر آدم

ابوالحسن درویشی مزنگی( آدم )

شعر آدم

ابوالحسن درویشی مزنگی( آدم )

شعر  آدم
طبقه بندی موضوعی

۳۰۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «شعر آدم» ثبت شده است

 

کلید خانه دل

 

شب سیاه منی و سحر نداری تو

به جز شکستن دل ها، هنر نداری تو

گرفته ام، چو دل آسمان پاییزی

گمان کنم که ز حالم خبر نداری تو

برای چشم تو مُردیم و تر نشد چشمت

درون سینه خود، دل مگر نداری تو؟

چه فایده که بباری به دامنم ای اشک!

اگر به قلب چو سنگش اثر نداری تو؟

مسیر عشق پر از سنگلاخ حادثه هاست

نشان مردم اهل خطر نداری تو!

به راه عشق چرا می نهی قدم، وقتی

چو عقل، حوصله دردسر نداری تو؟

نمی شود برسد دست تو به دامانش

اگر ز خون جگر چشمِ تر نداری تو

«کلید خانه قلبت کجاست»، پرسیدم

به ناز گفت: «مگر شعر تر نداری تو»!

 

 

دیوارهای بی پنجره

 

از شراب زندگی، خالیِ خالی شد سبویم

گوش کن! این گام های مرگ، می آید بسویم

می مکد زالوی حسرت، قطره قطره هستی ام را

فرصتی باقی نمانده، قصه هایم را بگویم

سال ها رفتم به دنبال نشان دوست هر جا

چیزی از ایمان نشد جز شک، نصیب جستجویم

هیچ چرخی، بر مراد ما نزد، یک دور چرخی

نیست یک پنجره بر دیوارهای رو به رویم

داشت صدها اژدها هر آستین دوست در خود

خار سهمم بود، هر جا خواستم گل را ببویم

به گمانم درد تنهایی من واگیر دارد

می گریزد دوست هم، چون دیگران از گفت و گویم

گوش کن! آوای پای مرگ را، نزدیک تر شد

هست در این لحظه، دیدار تو تنها آرزویم

 

بگو چه کنم؟

 

میان خوف و رجا مانده ام، بگو چه کنم؟

دخیل پای دعا مانده ام، بگو چه کنم؟

به چشم های تو شد مبتلا دلم، بی تو

اسیر دست بلا مانده ام، بگو چه کنم؟

در این هوای غم آلودِ سردِ پاییزی

گلم، ز شاخه جدا مانده ام، بگو چه کنم؟

مرا نه قوّتِ کوهِ غمت کشیدن بود

به زیر بار، دوتا مانده ام، بگو چه کنم؟

هزار ماه محرم عزاست در دل من

در انتظار شما مانده ام، بگو چه کنم؟

تمام همسفران رفته اند و من، تنها

امیدوار تو، جامانده ام، بگو چه کنم؟

 

 

 

در دل تو برای من جا نیست

پرده افتاد و جای حاشا نیست

ما سراپا جنون شدیم و دریغ!

هیچ در تو نشان لیلا نیست

شرح حال دل مرا دیگر

جز زبان سکوت گویا نیست

چاره ای نیست گریه های مرا

گر چه گفتی که جایش اینجا نیست

صبر بسته دهان ناله ولی

چشم من این همه شکیبا نیست

ما طلبکار باده تلخیم

میل این غوره بوی حلوا نیست

هر کجا رفت غرق غربت شد

قطره ای که کنار دریا نیست

آن که دارد تمام دنیا را

گر گدای تو نیست ، دارا نیست

راز پیچیده ای ست عشق ، ولی

مثل چشم شما معما نیست

همه حرف من فقط این است:

بی تو حتی بهار زیبا نیست!

 

تا نشد غرق سیاهی ها، شبی فردا نشد

هیچ کس عاشق نشد، تا مثل ما رسوا نشد

در بهشت زهد و تقوا هم نمی بینی کسی

روی  گندمگون او دید و دلش اغوا  نشد

خواستم دل  را  رها سازم، ز بند عاشقی

پینه پیشانی ام هم، حافظ تقوا نشد

عقل هم می خواست تا روشن شود چشمش به تو

پشت پا بر پادشاهی زد، ولی بودا  نشد

سنگ جای قلب دارد هرکه چشمت دید وباز

انقلابی چون سرِ ما، در دلش  برپا نشد

بی تو بردم  تشنگی ام را به  سوی آسمان

ابر ساقی شد ولی او هم حریف  ما  نشد

 

www.shereadm.ir

 

نی بی نوا

 

آمدی ما را به عشقت مبتلا کردی و رفتی

بی بهانه، بی خبر، دل را رها کردی و رفتی

از همه مردم بریدم تا بگیرم دامن تو

قطره را از دامن دریا جدا کردی و رفتی

قول دادی که بمانی در کنارم تا به ساحل

در دل توفان مرا بی ناخدا کردی و رفتی

داشتی بر گردن خود رکعتی از دل شکستن

آمدی و دل شکستی و ادا کردی و رفتی

مدعی دوستی در حرف بسیارند ، چون تو

قصه ها از عشق گفتی ، ادعا کردی و رفتی

تا بپندارند مردم که تو هم اهل وفایی

آمدی و یک دو روزی را ریا کردی و رفتی

همچو نی ، بودیم از آوای مهرت پر ترانه

سوختی نیزار و نی را بی نوا کردی و رفتی

 

پرچم عصیان

 

دل شکسته ما بی دوا نمی ماند

به زخم خنجرتان مبتلا نمی ماند

بری دلخوشی ما بهانه در راه است

همیشه روز و شب ما، عزا نمی ماند

به ناله  می شکند این سکوت تلخ و سیاه

نی حقیقت ما ، بی نوا نمی ماند

اگر چه پای حقیقت شکست، اما شیر

اسیر پنجه گرگ ریا نمی ماند

دوباره پرچم عصیان به دوش می گیرد

همیشه دست به دوش عصا نمی ماند

دو روزه نوبت بازی ظلم ، می گذرد

جهان ، همیشه به کام شما نمی ماند

کیمیای عشق

این قلب زخم خورده، درمان می شود هنوز

این ابر دل گرفته، باران می شود هنوز

آوای سبز پای بهاران، چو بشنود

این غنچه، بی بهانه خندان می شود هنوز

هرگز نمی کند فراموشت، دل نسیم

با یاد زلف تو، پریشان می شود هنوز

با آیه های روشن چشم سیاه تو

این غرق کفر، مست ایمان می شود هنوز

یک سیب سرخ اگر کند در دست تو ظهور

یک شهر پر ز شور عصیان می شود هنوز

در خاک ما بدم که این دلمرده آدمی

با کیمیای عشق انسان می شود هنوز

ای دل! بزن دوباره به دریای عاشقی

کشتی ما حریف توفان می شود هنوز

بسته، زبان اگر چه پیمان با سکوت تلخ

گاهی به یاد تو، غزلخوان می شود هنوز!

ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم