شعر آدم

ابوالحسن درویشی مزنگی( آدم )

شعر آدم

ابوالحسن درویشی مزنگی( آدم )

۵۸۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «شعر امروز» ثبت شده است

 

بیار باده خنده ، به افتخار بهار

که مانده جان و دل عاشقان خمار بهار

به شوق دیدن لبخند تو جوانه زند

اگر چه هست به ظاهر شکوفه کار بهار

تو فصل اول سالی ، من آخرین فصلم

من از تبار زمستان ، تو از تبار بهار

تو روح سبز جهانی ، بهار یعنی تو

و من نشسته ام اینجا در انتظار بهار

                                              

shereadm.ir

 

همراه خود، به قلّه ی ایمان ببر مرا

تا رویشِ دوباره ی عصیان ببر مرا

چون موج، تا کرانه ی تنهایی ام بیا

دستم بگیر و تا دلِ توفان ببر مرا

از شورِعشق، قصه ای در جانِ من بخوان

با جامه ی دریده، تا زندان ببر مرا

ماندم میان عقل و دل، سرگشته مثل شَک

تا شهرِ عاشقانِ سرگردان ببر مرا

ای خنده های نَم نَمت آیینه ی بهار

تا صبحِ چشم های پر باران ببر مرا

از این بهشتِ خالی از انسان، دلم گرفت

تا مرزِ سیب، تا خود، شیطان ببر مرا!         shereadm.ir

 

بسی دویدم و دیده نشد ، نشان شما

ز نا امیدی گرفته دلم - به جان شما -

در انتظار نشستم که تا الهه ی عشق

به قلب من بزند ، تیری از کمان شما

خراب شد ز غمت ، گنج خانه دل من

خرابه دل و گنجش ، همه از آن شما

به باغتان نرسد از خزان عمر گزند

همیشه غنچه بماند ، گل لبان شما

عبور می کنم ، از آتش جهنم هم

که سر بلند برآیم ، از امتحان شما

در این امید که شاید ، ستاره ای کوچک

نصیب من شود از بامِ آسمانِ شما

تمام خواهشم ازدست سرنوشت این است

که بشنوم غزلی ناب، از دهان شما          

 

                                                 shereadm.ir

 

 

شبیه خواب و خیالی ، شبیه رویایی

اگر چه رفته ای ، اما همیشه اینجایی

به چشم عشق ، تو را غیبتی نمی افتد

چو ماه در دل شب های تیره پیدایی

بدون هرم نفس های زندگی بخشت

نی شکسته ما ، برنیارد آوایی

شوم چو قطره اشکی ، به سوی تو جاری

برای ماهی قلبم ، تو مثل دریایی

به جای کوزه اگر چه شکسته ای دل من

برای من تو همانی ، همان که لیلایی

من از ازل پی معنای زندگی بودم

تویی که پاسخ هر پرسشم ز معنایی

درون سینه تپش های قلب عاشق من

شهادتی ست بر این آرزو که می آیی

تو را نه دیده ، که قلبم گرفته در آغوش

اگر چه رفته ای ، اما همیشه اینجایی

                                                      shereadm.ir

 

ندارم بجز عشق، بال و پری

برایم، تو از عشق والاتری

چو آیم به معراجِ چشمان، تو

مرا تا به اوجِ خدا می بری

شبیه  لبانِ  شرابی  تو

ندارد کسی ساقی و ساغری

به دنبالِ یک جرعه آرامشم

 برای من خسته، می آوری؟

 

 

چراغ روشن خورشید، از تبار شماست

سپیده‌ای که پس از شب دمید، کار شماست

اشاره‌ای به تو دارد هلال روشن ماه

زلال آینه ها نام مستعار شماست

گمان کنم تو همان لیلی مثالی عشقی

که بی‌شمار مجنون، در انتظار شماست

لب من و گل گلدان پشت پنجره‌ها

اگر به خنده شکوفا شد از بهار شماست

من از بهشت به دنبال عشق آمده‌ام

و سیب، سرخی لب‌های بی‌قرار شماست

به شوق دیدن رویت قلم نوشت، غزل

هر آنچه گفتم و خواندی، به‌افتخار شماست

 

 

در این زندان نمی ماند ، کسی که بال و پر دارد

دل دیوانه ای چون من ، سری پر دردسر دارد

ز خود هم می گریزم ، مثل آن بادی که سرگردان

کجا رفتن نمی داند ، ولی عزم سفر دارد

نصیحت کردنت ، تلقین یاسین است در گوشم

دم سردت کجا در پاره سنگ من اثر دارد

خبر از عالم غیبم نکن ، بگذار خوش باشم

برد سود دو عالم ، آنکه جان بی خبر دارد

ندیدم یک سر سوزن نشاط زندگی در او

که یک ارزن نشان از مردم صاحب نظر دارد

رها در راه نادانی بمانم دوست تر دارم

از آن عقلی که با خود صدهزاران گونه شر دارد

بلا می بارد و چاره ندارد هیچکس از آن

مگر آنی که از نادانیش بر سر سپر دارد

دریغ از یک نفر مرد کهن ، هر جا که می بینی

یکی نه ، بیشتر از یک طویله گاونر دارد

اگر اهل دلی ، بگذار تقدیرت بچرخاند

که از ایستادگان هر کس که دیدم چشم تر دارد

اگر انسان بمانی ، می شوی تنها که این عالم

به قول حضرت خیام ، مشتی گاو و خر دارد

چرا سر می دهی بیهوده از بیدادها فریاد

نمی دانی مگر نوشیروان هم گوش کر دارد

جهان را رسم و آیین است با نامردمان بودن

تو مردی می کنی ، آیا نمی دانی خطر دارد؟

 

در این زندان نمی ماند ، کسی که بال و پر دارد

دل دیوانه ای چون من ، سری پر دردسر دارد

ز خود هم می گریزم ، مثل آن بادی که سرگردان

کجا رفتن نمی داند ، ولی عزم سفر دارد

نصیحت کردنت ، تلقین یاسین است در گوشم

دم سردت کجا در پاره سنگ من اثر دارد

خبر از عالم غیبم نکن ، بگذار خوش باشم

برد سود دو عالم ، آنکه جان بی خبر دارد

ندیدم یک سر سوزن نشاط زندگی در او

که یک ارزن نشان از مردم صاحب نظر دارد

رها در راه نادانی بمانم دوست تر دارم

از آن عقلی که با خود صدهزاران گونه شر دارد

بلا می بارد و چاره ندارد هیچکس از آن

مگر آنی که از نادانیش بر سر سپر دارد

دریغ از یک نفر مرد کهن ، هر جا که می بینی

یکی نه ، بیشتر از یک طویله گاونر دارد

اگر اهل دلی ، بگذار تقدیرت بچرخاند

که از ایستادگان هر کس که دیدم چشم تر دارد

اگر انسان بمانی ، می شوی تنها که این عالم

به قول حضرت خیام ، مشتی گاو و خر دارد

چرا سر می دهی بیهوده از بیدادها فریاد

نمی دانی مگر نوشیروان هم گوش کر دارد

جهان را رسم و آیین است با نامردمان بودن

تو مردی می کنی ، آیا نمی دانی خطر دارد؟



masalansher.ir

 

 

این قلب هزار پاره را بند بزن

بین من و تو دوباره پیوند بزن

هرچند که ما باغ زمستان زده ایم

ای غنچه! بیا دوباره لبخند بزن

ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم