شعر آدم

ابوالحسن درویشی مزنگی( آدم )

شعر آدم

ابوالحسن درویشی مزنگی( آدم )

۶۰۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «شعر امروز» ثبت شده است

 

می خوانمت!

عاشقانه ...

همچون غزلی ناب

صمیمی

مثل یک دوبیتی لطیف

عمیق

شبیه یک رباعی پرمعنا

باشکوه

چون قصیده ای زیبا

مانند منظومه ای نو

...

به قصد قربت می خوانمت!

 

 

 

چشمِ ما در حسرتِ دیدار باقیمانده است

سهمِ ما از زندگی تکرار باقیمانده است

 

بر لبانش می نویسد، قصه های ما شدن

در نگاه او ولی انکار باقیمانده است

 

قسمتِ ما از گلستان، شاخه ای پاییز بود

گرچه گل پژمرد، اما خار باقیمانده است

 

چشم او درد مرا دید و لبش درمان نکرد

تا قیامت، قلب من بیمار باقیمانده است

 

روزگاری می شود، با دیدنِ زیبارخان

دل نمی لرزد، ولی آوار باقیمانده است

 

من نه تنها رفته ام از یاد آن صیادِ دل

همچو ما در دام او بسیار باقیمانده است

 

مدعیِ رِند، سر پیچید از پیمانِ دوست

ساده ای چون من به زیرِ بار باقیمانده است

 

دیگری مستِ ریا بانگِ انالحق می زند

قامتِ ما عاشقان، بر دار باقیمانده است

 

نیست در این شهر یک گوهرشناسِ اهلِ دل

یوسفِ ما، بر سرِ بازار باقیمانده است

 

 

جانی پر از اضطراب داریم

یک سینه دل کباب داریم

گر سنگ صبور ما تو باشی

درد دل بی حساب داریم

در سینه ما غم است، اما

بر دامن خود رُباب داریم

ما نیز شبیه دیگرانیم

بر چهره خود نقاب داریم

هرچند ندیده ایم رویت

عکس تو به دیده قاب داریم

بر پرده چشم ما کشیدند

نقش تو، ولی بر آب داریم

شد کاسه ی صبر چشم ما پر

در دیدن تو شتاب داریم

دیدار شما چو نیست ممکن

امید به لطف خواب داریم

از چشمه وصل بی نصیبیم

دل خوش به همین سراب داریم

گفتید که اختیار با ماست!

کی جرائت انتخاب داریم؟

در دفتر سرنوشت، عمری

کوتاه تر از حباب داریم

از همت بخت ناامیدیم

بر گردن خود طناب داریم

پروانه شمع دیگرانیم

هر چند خود آفتاب داریم

تنهایی و بی کسی غمی نیست

تا همدم چون کتاب داریم

خالی ست حساب دفتر ما

تنها دو سه شعر ناب داریم

تلخ است شراب عشق؟ باشد

ما میل، به این شراب داریم!

 

 

گاه ابراهیمم آتش را گلستان می کنم

گاه گاهی مثل یوسف میل زندان می کنم

چون سلیمان، هست در انگشت من انگشتری

که به اعجاز نگینش، دیو، انسان می کنم

نیستم عیسا، ولی انفاس عیسا با من است

قلب های مرده را با بوسه درمان می کنم

گر ببیند زلف بر شانه پریشان مرا

رخنه در قلب سیاه ازکفر شیطان می کنم

گر چه هر ذره نشانی دارد از من در دلش

باز خود را در هزاران پرده پنهان می کنم

مثل بارانی که از گل می کند پُر دشت را

سینه را لبریز از اُمّید و ایمان می کنم

خانه دارم، همچو گنجی، در دل ویرانه ها

هر که را بر دل نشینم، خانه ویران می کنم

محفلی دارم، در آن شاه و گدا هم باده اند

هر دو را از یک سبو مست و پریشان می کنم

گاه تلخی می کنم تا دیده ات گریان شود

گاه لب های تو را با شوق، خندان می کنم

می شناسی! بارها لبخند بر لب دیدمت

مات مات لحظه ای بودی،که طوفان می کنم

تو به هر نامی که می خواهی، مرا فریاد کن

من همان عشقم که آتش را گلستان می کنم

 

ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم