شعر آدم

ابوالحسن درویشی مزنگی( آدم )

شعر آدم

ابوالحسن درویشی مزنگی( آدم )

۵۸۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «شعر امروز» ثبت شده است

 

تنهایی و غروب و خیابان، چه می شود

من با تو، زیر نم نم باران، چه می شود

پشت حصار آبی چتری، قدم زدن

از دیده های دیگران پنهان، چه می شود

چشمان من پر از تمنای شنیدن و

لبخند شوق تو، غزلخوان، چه می شود

انگشت های خیس تو در دست های من

بازی موج و ماهی و توفان، چه می شود

شانه به شانه، بی خیال سوز باد سرو

رفتن بدون نقطه پایان، چه می شود

تصویر آرزوی من، مثل تو ساده است

گر اتفاق بیفتد، به قرآن، چه می شود

 

 

 

 

 

 

بگو به عقل، سوارانِ عشق می‌آیند

و نقشه‌های تو، نقشِ  بر آب خواهد شد

 

 

 

 


          امروز
    روزِ ابر است
    روزِ باران
    روزِ نسیم
    روزِ دریا

 

ابر هست
باران هست
دریا هست

نسیم هست
    انگار
      تنها تو نیستی


آه

چه امروزِ تلخی
چه امروزِ تنهایی!

                                                     (آدم)

 

 

مهره به کام مردم اهل هوا نشست

منصور عشق همچنان بالای دار ماند

 

 

نمی دانم

اصلا چرا باید بدانم

چه اهمیتی دارد

دلیل شیارهای سطح مریخ

جنس حلقه های زحل

و مرگ چند ستاره آن سوی راه شیری!

 

وقتی

چند کوچه

نه

چند خانه آن سوتر

کودکی گرسنه

تکه نانی را گریه می کند

 

 وقتی

به خاطر چند اسکناس که ندارد

پدری

نعش عصای پیریش را

بر دوش می کشد

 

وقتی زمین ما

در اشک و خون دور خودش می چرخد

 وقتی

موج نفرت از سر دنیا گذشته است

و من

هنوز برای تو

از عشق می نویسم

 

برای من و تو

چه اهمیتی دارد !

 

 

سودای سر زلف تو مجنونم کرد

جادوی دو چشمان تو افسونم کرد

در حلقه ی عاقلان عالم بودم

عشق تو از آن دایره بیرونم کرد