شعر آدم

سروده های آدم درویشی

شعر آدم

سروده های آدم درویشی

شعر  آدم
طبقه بندی موضوعی

۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «طنز» ثبت شده است

شده ایم عاشق و دیوانه و شیدا الکی
من شدم وامق و او هم شده عذرا الکی
ساختیم خانه ای از مهر و محبت، مثلا
من شدم آدم و او حضرت حوا الکی
گفت دیروز که امروز برآرد کامم
می دهد بار دگر وعده فردا الکی
من زرنگم به گمان همه کس ، اما او
تشنه لب می بردم تا لب دریا الکی
او ریا کرد و من از لفظ حقیقت گفتم
من شدم ابله و او عاقل و دانا الکی
هر چه دیدم الکی هر چه شنیدم الکی
عین عشق من و او ؛ شد همه دنیا الکی
نیست جز صحنه زیبای نمایش اینجا
هست هر چیز در این شهر به مولا الکی
این همه پایین و بالا نکن ای صاحب راز
بود پنهان همه بازیچه و پیدا الکی
دوستی ، عشق ؛ وفاداری و ایثار همه
ادعا بود، که شد یکسره حالا الکی
الکی نیست هر آن قصه شنیدی از عشق
نتوان گفت چنین قصه زیبا الکی

عرضه کردم به جهاندیده رندی شعرم
گفت در لفظ ضعیف است و به معنا الکی

ما مردم خرسند و درویشیم

آزاده از هرچه کم و بیشیم

دنیا پر از گرگ است از هر سو

بیچاره ما دراین میان میشیم

هر چه عسل در کوزه آنها

ماها فقط در معرض نیشیم

آن دیگران چون پسته خندانند

ما له شده مانند کشمیشم

شادی نصیب ما نمی گردد

ما زاده اندوه و تشویشیم

بس درد دیدیم در نگاه خلق

فارغ ز رنج و غصه خویشیم

در بازی اهل زمانه ما

یا ششدریم، یا یکسره کیشیم

حرف دل ماها فقط آه است

ما مردم خرسند و درویشیم

منشا عشق و عاشقی هوس است

عشق با آن رجیم هم نفس است

نیست جایی نشان عاشق پاک

حرف مفت است ، اکذب القصص است

عشق گه تلخ و گاه شیرین است

عقل اما میانه و ملس است

عشق وقتی که معرکه گیرد

عقل بیچاره را کلاه پس است

تجربه کرده ام که می گویم

بشنود حرف ، اگر به خانه کس است

آدمی در مثل اگر باغ است

عقل گل ، عشق ، مثل خار و خس است

عشق چون شاخه اضافه و عقل

باغبان است و قیچی و هرس است

تو که عمری گذشته از عمرت

بگذر از عشق، بچه بازی بس است!

عشق را پای عقل قربان کن

تیغ تیزی اگر به دسترس است

عقل یعنی رها شدن ، رستن

عشق دیوانه لایق قفس است

هر دو دارند بال و پر اما

عقل سیمرغ و عشق خرمگس است

 

امشب هوا  تاریک  و دلگیر است

مثل  دلم  ، با عشق  درگیر است

دل  بسته ام  ،  بر موی  دلداری

هر چند می دانم  کمی  دیر است

مثل  گلی  یک  ذره  پژمرده ست

زیباست ، گرچه یک کمی پیراست

مثل   قمر  ،  آواز  می خواند

گر چه  صدایش مثل آژیر است

طعم   لبان   دیگران  ،  کشکی

طعم لب او ماست و موسیر است

با  یک  نگاهش ،  شیر می گیرد

هرمژه اش خود یک کمانگیراست

من ، زنده  پیش چشم  او موشم

کی گفته شیر مرده هم شیراست

از عاشقی  ،  چیزی  نمی داند

اهل  هنر، نه ، اهل تدبیر است

گفتی  ببرم  بند  عشقش  را

اما گلوی قلب من گیر است

عاشق شدن که دست آدم نیست

این کارها هم  کار تقدیر است

 

شکلی شبیه مردمان محترم دارد

گوشه لبخندش کمی ته رنگ غم دارد

مثل همه مدعیان اهل اندیشه

او هم همیشه لای انگشتش قلم دارد

اما ندیدم یک دو خطی چیز بنویسد

انگار کبریت سوادش نیز نم دارد

امروز از او هیچ کاری برنمی آید

هر "پس چه شد "پاسخ "فردا می کنم" دارد

هنگام پیروزی خودش هست و تلاش او

روز شکستش تا بخواهی متهم دارد

آزاده ای اهل تواضع که شب و روزش

در پیشگاه اهل قدرت پشت خم دارد

رفتار او مانند ماری خوش خط و خال است

اما نه از نوع خطرناکش که سم دارد

از کوزه عقلش نمی هرگز نمی بینی

در حرف هایش تا بخواهی " من منم " دارد

در عشق از مجنون ، صدها بار عاشق تر

همراه لیلا ، دو سه تا شیرین هم دارد

وقتی شنیدم ادعای شاعری کرده

فهمیده ام مانند من یک تخته کم دارد

 

#ادم

 

من  به  انگور دو چشمان شما  دل  بستم

به   شراب  لب  خندان   شما   دل  بستم

گر چه پیمان شکنی رسم همه  خوبان است

من  ،  به  پیمانه  پیمان  شما   دل  بستم

بی قرارم  من ازآن روز که همراه  نسیم

به   سر  زلف  پریشان  شما   دل  بستم

کعبه  وصل  شما  قسمت ما  نیست  اگر

به  خس  و  خار  بیابان  شما  دل  بستم

گفته  بودم  که  دگر دل ندهم  دست کسی

چه  کنم   باز  به  دستان  شما  دل  بستم

قصه عشق قشنگ است،چه شیرین وچه تلخ

تلخ  و شیرین ،  به  پایان  شما  دل بستم

بال  و  پر  بسته  نگهدار مرا  کنج  قفس

که  به  دلتنگی   زندان  شما   دل  بستم

بار ،  بسیار کشیدم  ز غم عشق  ،  ولی

چه کنم ؛  باز به  پالان  شما  دل  بستم

 

# ادم