شعر آدم

ابوالحسن درویشی مزنگی( آدم )

شعر آدم

ابوالحسن درویشی مزنگی( آدم )

۱۸۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «غزل امروز» ثبت شده است

 

 

 

چشمِ ما در حسرتِ دیدار باقیمانده است

سهمِ ما از زندگی تکرار باقیمانده است

 

بر لبانش می نویسد، قصه های ما شدن

در نگاه او ولی انکار باقیمانده است

 

قسمتِ ما از گلستان، شاخه ای پاییز بود

گرچه گل پژمرد، اما خار باقیمانده است

 

چشم او درد مرا دید و لبش درمان نکرد

تا قیامت، قلب من بیمار باقیمانده است

 

روزگاری می شود، با دیدنِ زیبارخان

دل نمی لرزد، ولی آوار باقیمانده است

 

من نه تنها رفته ام از یاد آن صیادِ دل

همچو ما در دام او بسیار باقیمانده است

 

مدعیِ رِند، سر پیچید از پیمانِ دوست

ساده ای چون من به زیرِ بار باقیمانده است

 

دیگری مستِ ریا بانگِ انالحق می زند

قامتِ ما عاشقان، بر دار باقیمانده است

 

نیست در این شهر یک گوهرشناسِ اهلِ دل

یوسفِ ما، بر سرِ بازار باقیمانده است

 

 

جانی پر از اضطراب داریم

یک سینه دل کباب داریم

گر سنگ صبور ما تو باشی

درد دل بی حساب داریم

در سینه ما غم است، اما

بر دامن خود رُباب داریم

ما نیز شبیه دیگرانیم

بر چهره خود نقاب داریم

هرچند ندیده ایم رویت

عکس تو به دیده قاب داریم

بر پرده چشم ما کشیدند

نقش تو، ولی بر آب داریم

شد کاسه ی صبر چشم ما پر

در دیدن تو شتاب داریم

دیدار شما چو نیست ممکن

امید به لطف خواب داریم

از چشمه وصل بی نصیبیم

دل خوش به همین سراب داریم

گفتید که اختیار با ماست!

کی جرائت انتخاب داریم؟

در دفتر سرنوشت، عمری

کوتاه تر از حباب داریم

از همت بخت ناامیدیم

بر گردن خود طناب داریم

پروانه شمع دیگرانیم

هر چند خود آفتاب داریم

تنهایی و بی کسی غمی نیست

تا همدم چون کتاب داریم

خالی ست حساب دفتر ما

تنها دو سه شعر ناب داریم

تلخ است شراب عشق؟ باشد

ما میل، به این شراب داریم!

 

 

گاه ابراهیمم آتش را گلستان می کنم

گاه گاهی مثل یوسف میل زندان می کنم

چون سلیمان، هست در انگشت من انگشتری

که به اعجاز نگینش، دیو، انسان می کنم

نیستم عیسا، ولی انفاس عیسا با من است

قلب های مرده را با بوسه درمان می کنم

گر ببیند زلف بر شانه پریشان مرا

رخنه در قلب سیاه ازکفر شیطان می کنم

گر چه هر ذره نشانی دارد از من در دلش

باز خود را در هزاران پرده پنهان می کنم

مثل بارانی که از گل می کند پُر دشت را

سینه را لبریز از اُمّید و ایمان می کنم

خانه دارم، همچو گنجی، در دل ویرانه ها

هر که را بر دل نشینم، خانه ویران می کنم

محفلی دارم، در آن شاه و گدا هم باده اند

هر دو را از یک سبو مست و پریشان می کنم

گاه تلخی می کنم تا دیده ات گریان شود

گاه لب های تو را با شوق، خندان می کنم

می شناسی! بارها لبخند بر لب دیدمت

مات مات لحظه ای بودی،که طوفان می کنم

تو به هر نامی که می خواهی، مرا فریاد کن

من همان عشقم که آتش را گلستان می کنم

 

زهر با خود داشت،هر جامی چشیدم از شما

هیچ جز نامردمی ، هرگز ندیدم از شما

بود بیهوده هر امیدی که در دل داشتم

شد سیه پوش عزا و ماتم عیدم از شما

عشق را بازیچه دست هوس کردید، حیف

بود قلابی، هر احساسی که دیدم از شما

کاسبی کردید با دل؛ ناحبیبان خدا !

جو گرفتم هر چه را گندم خریدم از شما

شوره زاری شد، گلستان وفای مردمان

برگ برگش خار بود آن گل که چیدم از شما

راستی تان را چگونه می شود باور کنم

جز دروغ آیا کلامی هم شنیدم از شما؟

جز ریا در کوله بار عاشق و عابد نبود

دل به شیطان می سپارم، نا امیدم از شما

 

 

عاشقم ، با این دل شیدا خوشم

مثل یک پروانه، بی پروا خوشم

قطره قطره، می چکم از دامنم

در میان شعله ام، اما خوشم

چون نمی دانم ز فردا سهم خود

تلخ یا شیرین، ولی حالا خوشم

گرچه اینجا در کویر افتاده ام

با خیال قطره و دریا خوشم

لاله زاری داغ دارم در دلم

با تمام داغ ها ، یکجا خوشم

مهر تنهایی ست بر پیشانی ام

در میان جمع هم تنها خوشم

گوشه ای و آسمان و ماه و من

امشبی با عالم بالا خوشم

گر شما با عشق لیلا دلخوشید

من ولی با عشق بی لیلا خوشم

 

 

یک شاخه گل هم از بهار اینجا نمانده است

حتی نشانه ای ز خار اینجا نمانده است

صد جامه شد دریده گرگان  و ای دریغ

چشم کسی در انتظار اینجا نمانده است

چشمان هرزه هر طرف ایستاده در کمین

از عاشقی به جز شعار اینجا نمانده است

جز ضربه های بی امان مانده از هوس

در سینه قلب بی قرار اینجا نمانده است

حتی به حیله هیچ کس دم از وفا نزد

یک آستین، بدون مار اینجا نمانده است

خالی ست جام میکده از باده، سال هاست

نه مست  باده، نه خمار اینجا نمانده است

جایی نشان رستم دستان ندیده ام

گویی کسی از آن تبار اینجا نمانده است

بر بام شهر علامتی از سربدار نیست

جز سایه سیاه دار اینجا نمانده است

ما مانده ایم و خواری یک شهر پر سکوت

چیزی برای افتخار اینجا نمانده است

 

خاموشم اما درغمت چشمان تر دارم

می ترسم اما باز هم میل خطر دارم

پاییز در راه است من چون باغبان پیر

یک باغ، پر از آرزوی بی ثمر دارم

تا کی به دنبال سراب آرزو باشم

از این بیابان خسته ام، میل سفر دارم

افتاده ام بر خاک اگر چه پیش پای تو

مانند شک، یک کوه اما و اگر دارم

از دیگران جای شکایت نیست، وقتی که

از شاخه خود دسته در دست تبر دارم

بی تو، پریدن مثل شادی رفته از یادم

هرچند مثل یک کبوتر بال وپر دارم

ای مثل شمعی شعله در شب هایم افکنده

پروانه ام، از آتش عشقت خبردارم

با بوسه ای یک روز، مثل آفتابی گرم

از راز پنهان دل خود پرده بردارم

هرچند پایانی ندارد این شب تیره

چشم امید اما به رؤیای سحر دارم

 

 

هرچند چو ایوب شکیبا شده باشد

ماغوره ندیدیم که حلوا شده باشد

درجمع غریبانه دنیا ، دل عاشق

نقطه ست که در دایره تنها شده باشد

بیهوده دلم را نکنی خوش به وفایِ

آن وعده که موکول به فردا شده باشد

آهنگِ تپش های دلم نغمه عشق است

گر با تپش قلب تو معنا شده باشد

صبح است به چشمان من آن شب که نگاهم

چون پنجره ای رو به شما وا شده باشد

ازشرم شدم آب ، کنارت که نشستم

چون قطره که همسایه دریا شده باشد

جزنوح نگاه تو به ساحل نرساند

آنرا که چنین غرق تماشا شده باشد

ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم