شعر آدم

سروده های آدم درویشی

شعر آدم

سروده های آدم درویشی

شعر  آدم
طبقه بندی موضوعی

۹۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «غزل امروز» ثبت شده است

در دل تو برای من جا نیست

پرده افتاد و جای حاشا نیست

ما سراپا جنون شدیم و دریغ!

هیچ در تو نشان لیلا نیست

شرح حال دل مرا دیگر

جز زبان سکوت گویا نیست

چاره ای نیست گریه های مرا

گر چه گفتی که جایش اینجا نیست

صبر بسته دهان ناله ولی

چشم من این همه شکیبا نیست

ما طلبکار باده تلخیم

میل این غوره سوی حلوا نیست

هر کجا رفت غرق غربت شد

قطره ای که کنار دریا نیست

آن که دارد تمام دنیا را

گر گدای تو نیست ، دارا نیست

راز پیچیده ای ست عشق ، ولی

مثل چشم شما معما نیست

همه ی حرف من فقط این است

بی تو، حتی بهار زیبا نیست!

چون بی گناه مانده در سلول زندانم

محکومم و جرم خودم را هم نمی دانم

اینجا میان بیکران آبی دریا

همچون صدف، لب تشنه یک قطره بارانم

در اضطراب نه شنیدن از زبان تو

"امن یجیب عاشق بیچاره" می خوانم

چون بید مجنون کنار رود خشکیده

بی شیطنت های نسیمی هم پریشانم

حالم به حال چشم هایت بستگی دارد

اغلب پر از اندوهم و گه گاه گریانم

حق می دهم گاهی مرا اینجا نمی بینی

وقتی که زیر خرمنی از غصه پنهانم

در آرزوی دیدن آن لحظه نابم

که تو بگویی:"عشق من"، پاسخ دهم:"جانم"

یعنی نصیبم می شود تا بشنوم از تو:

"گر تو بخواهی تا ابد پیش تو می مانم"

عجب حالی ست، حالِ عاشقِ پیری شبیه من
تو هم انگار با این قصه درگیری، شبیه من
نگو نه! باورش سخت است هنگامی که می بینم
نشستی گوشه ای، غمگین و دلگیری شبیه من
مرور سال های رفته شد کار شب و روزت
عزادار خودِ در قابِ تصویری شبیه من
نه تاب دل بریدن داری و نه طاقت گفتن
دخیل دامن اقبال و تقدیری شبیه من
به جوی زندگانی، عمرِ رفته برنمی گردد
گمانم روز و شب دنبال اکسیری، شبیه من
پر از شوق پریدن، دور خیزی می کنی هر دم
ولی بر پای تو، پیری ست زنجیری شبیه من

یک روز مست هیچی و یکشب خمار هیچ

وقتی شبیه من، اسیری در حصار هیچ

غرق سراب آرزوهای دلم شدم

آونگ شد حقیقتم بالای دار هیچ

افسار عشق خود به دست عقل دادم و

افتاد زندگانی ام در اختیار هیچ

دنیای موج خیز پوچی می برد مرا

آخر چگونه تاب بیارم من سوار هیچ

دستت نمی رسد به چیزی، ای خیال مرد!

در انتظار چیستی در این دیار هیچ

بویی ز گل نصیب دامانت نمی شود

انگشت می گزی فقط از زخم خار هیچ

چیزی تو را به شهر شادی ها نمی برد

بی شوق عشق می شوی آیینه دار هیچ

حرف های دلم، ادعا نیست

عاشقم، عاشق اهل ریا نیست

من جنونم، چه می دانی از من

معنی عشق در قصه ها نیست

کی کند فهم، حال شقایق

آن که، با داغ دل آشنا نیست

مدعی گر زند لاف عشقت

گیرم عاشق بود، مثل ما نیست

درد او نان و درد من عشق است

حال من، مثل حال شما، نیست

آتش عشق، رازی ست پنهان

عاشق واقعی، خودنما نیست

روزگار عجیبی ست، امروز

درد بسیار، اما، دوا نیست

عقل می گفت، من چاره سازم!

این مسیحا که اهل شفا نیست

عقل را، باید از سر برانی

کار دل، کار چون و چرا نیست

گفته بودی، که می ترسی از عقل

مست و دیوانه ام من، بیا، نیست

راضیم من، به دردی که دارم

وصل تو، سهم مای گدا نیست

بر سر عهد و پیمان خویشم

گر چه عهد شما را وفا نیست

دارم آتش فشان، در دل خود

هر سکوتی، نشان رضا، نیست

گاه، شیطان میان دل ماست

هر چه در کعبه باشد، خدا نیست

قلب چون آیینه را آهی ، سراپا بشکند

یک نگاهت صبر صد ایوب ، یکجا بشکند

شمع عمر ما ، به بازی نسیمی بسته است

پاره سنگی می تواند ، جام مینا بشکند

گر دل آن سنگدل با دل شکستن خوش شود

ما رها کردیم در دستان او ، تا بشکند

برسر هر کوچه ، جمعی مدعی در های وهو

پهلوانی کو ! که تا این جمع غوغا بشکند

زیر بار غم دوتا شد ، پشت ما دلدادگان

می شود روزی بیاید ، پشت غم را بشکند

گر چه نوح عشق ، کشتیبانی دل می کند

ترسم این زورق ، میان موج غم ها بشکند

آتش عشق است و با آتش توان خاموش کرد

همچو شیرینی مگر ، بازار لیلا بشکند

نیستم نومید ، از روی سیاه بخت خود

این شب تیره ، یقیناً صبح فردا بشکند

دیوانه، مجنون، هر چه تو می خوانی ام من

دل بسته این بی سر و سامانی ام من

چون کاروان مانده بی فانوس مهتاب

دور از شما محکوم سرگردانی ام من

فرقی ندارد روز و شب در غیبت تو

دلگیر مثل جمعه ئ  بارانی ام من

آزادگی سخت است در هرم نگاهت

در بند چشمان شما زندانی ام من

این یک دو روز مانده با من کن مدارا

عشق تو جاوید است، گرچه فانی ام من

نه وعده ئ  دیدار، نه وقت تماشا

در آرزوی یک نگاه آنی ام من

حرفی بزن، چیزی بگو، خاموش تا کی

در جستجوی نغمه ئ  انسانی ام من


خاموشم اما درغمت چشمان تر دارم
می ترسم اما باز هم میل خطر دارم
پاییز در راه است و من چون باغبان پیر
یک باغ پر ازشاخه های بی ثمر دارم
تاکی به دنبال سراب آرزو باشم
از این بیابان خسته ام، میل سفر دارم
افتاده ام بر خاک اگر چه پیش پای تو
مانند شک، یک کوه اما و اگر دارم
از دیگران جای شکایت نیست وقتی که
از شاخه خود دسته در دست تبر دارم
بی تو، پریدن مثل شادی رفته از یادم
هرچند مثل یک کبوتر بال و پر دارم
با بوسه ای یک روز، مثل آفتابی گرم
از راز پنهان دل خود پرده بردارم
هرچند پایانی ندارد این شب تیره
چشم امید اما به رؤیای سحر دارم

لاله ام ، داغدار می خندم
با دل بی قرار ، می خندم
قلب صد پاره ام پر از خون است
گرچه ، مثل انار، می خندم
عقل نومید و چشم دیده به در
من به این انتظار ، می خندم
عشق، بازی مرگ و زندگی است
باختم این قمار و ، می خندم
حال من اشک و آه می طلبد
گرچه بی اختیار می خندم
مرده در سینه قلب بیمارم
بر سر این مزار می خندم
مثل منصور عشق دلگیرم
گرچه بالای دار می خندم
خنده ام از نشاط و شادی نیست
گریه را زار زار می خندم

گرگ دل او یوسف ما را نپسندید

درویش چو من بی سروپا را نپسندید

دانست که تقدیر مرا قسمت او کرد

لبخند زد و حکم قضا را نپسندید

کردیم به اخلاص نثارش دل و جان را

پنداشت ریا بود و ریا را نپسندید

با ناز در آمد ز در و اخم کنان رفت

وقتی دل من ناز و ادا را نپسندید

آمد به نوازش که کند چاره دردم

شرمنده شدم ، حجب و حیا را نپسندید

از درد به او گفتم و در نسخه درمان

کردم طلب بوسه ، دوا را نپسندید