شعر آدم

شعر  آدم
طبقه بندی موضوعی

۱۱۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «غزل امروز» ثبت شده است

در مسیر عاشقی اجبار اصلا خوب نیست

بی امید شهد ، نیش خار اصلا خوب نیست

عشق با تکرار هی شیرین و شیرین می شود

جای دیگر این همه تکرار اصلا خوب نیست

عاشقی را مثل پروانه ، در آتش زنده کن

ادعای عشق ، طوطی وار اصلا خوب نیست

قلب عاشق عرضه کردیم و خریداری نبود

کار و بار دل در این بازار اصلا خوب نیست

اشک هایم می دهد از حال و روز من خبر

راز چون افشا شود ، انکار اصلا خوب نیست

روی پنهان می کنی پشت حجابی از حیا

در میان عاشقان دیوار اصلا خوب نیست

         گاه خنده ، گاه گریه ، گاه شادی ، گاه غم

حال من هم مثل تو انگار اصلا خوب نیست

مقصود هستی چیست جز در عشق پیچیدن

چون کعبه، دور خانه معشوق چرخیدن

من از تو پرسیدم شروع عشق را، گفتی:

اول بساط عقل را از خانه بر چیدن

گفتم: نشان عاشقی، خندیدی و گفتی:

از دوست تلخی دیدن و اما نرنجیدن

گفتی چه داری آرزو، خندیدم و گفتم:

همراه تو سیب از درخت آرزو چیدن

گفتم که از عشق انتظارت،پاسخم دادی:

همچون چراغی بر سیاهی نور پاشیدن

گفتی کجای عاشقی را دوست تر داری

گفتم: نشستن تا سحر روی تو را دیدن

گفتی پس از آن، آمدم نزدیکتر گفتم:

مانند پروانه، گل روی تو بوسیدن

گفتی هوس وسواس شیطان است می دانی

گفتم بله، باید از این خناس ترسیدن

پرسیدمت :مرز میان ما و شیطان چیست

خندیدی و دادی جوابم : عشق ورزیدن!

بر این کویر خشک، چو باران سری بزن

در حد یک سلام به یاران سری بزن

تا جام تو لبالب از شور جوانی است

گاهی به خالی خم پیران سری بزن

خندان چو می روی به سوی حجله وصال

به عاشقان مانده در هجران سری بزن

شکرانه رها شدن از دام درد و غم

با دوستان مانده در زندان سری بزن

ما عهد خود نبرده ایم از یاد، لحظه ای

حتی اگر شکسته ای پیمان، سری بزن

دنیای آب و نان نگیرد از خودت تو را

گاهی بیا به محفل رندان سری بزن

تا کی اسیر شهر و خیابان عاقلان

دیوانه شو، به کوه و بیابان سری بزن

در جستجوست معنی انسان، تو نیز هم

از راه شک به وادی ایمان سری بزن

تقدیر ما ضمانت فردا نمی کند

همت کن و بیا همین الان سری بزن

من از نگاه تو با عشق آشنا شده ام

به لطف خنده تو، غرق در بلا شده ام

شنیدم از لب تو حرف های مثل شکر

و بی هوا، به قند تو مبتلا شده ام

خمیده قامتم ، اما نه زیر بار زمان

به روزگار جوانی، ز غصه تا شده ام

ز عافیت طلبی نیست دست ما به عصا

عصا گرفته ام از آنکه خود عصا شده ام

میان من و تو یک جمع، فاصله افتاد

ببین دوباره برای شما ، شما شده ام

دوام آتش عشقت ، دو شعله بیش نبود

 دوباره چون نی تنهای بی نوا شده ام

گذشت کار من از شرح عاشقی دادن

برو بپرس از آیینه ها، چرا شده ام

 

 

من از نگاه تو با عشق آشنا شده ام

به لطف خنده تو، غرق در بلا شده ام

شنیدم از لب تو حرف های مثل شکر

و بی هوا، به قند تو مبتلا شده ام

خمیده قامتم ، اما نه زیر بار زمان

به روزگار جوانی، ز غصه تا شده ام

ز عافیت طلبی نیست دست ما به عصا

عصا گرفته ام، از آنکه خود عصا شده ام

میان من و تو یک جمع، فاصله افتاد

ببین دوباره برای شما ، شما شده ام

دوام آتش عشقت ، دو شعله بیش نبود

 دوباره چون نی تنهای بی نوا شده ام

گذشت کار من از شرح عاشقی دادن

برو بپرس از آیینه ها، چرا شده ام



masalansher.blog.ir
 

 

من از نگاه تو با عشق آشنا شده ام

به لطف خنده تو، غرق در بلا شده ام

شنیدم از لب تو حرف های مثل شکر

و بی هوا، به قند تو مبتلا شده ام

خمیده قامتم ، اما نه زیر بار زمان

به روزگار جوانی، ز غصه تا شده ام

ز عافیت طلبی نیست دست ما به عصا

عصا گرفته ام، از آنکه خود عصا شده ام

میان من و تو یک جمع، فاصله افتاد

ببین دوباره برای شما ، شما شده ام

دوام آتش عشقت ، دو شعله بیش نبود

 دوباره چون نی تنهای بی نوا شده ام

گذشت کار من از شرح عاشقی دادن

برو بپرس از آیینه ها، چرا شده ام



masalansher.blog.ir
 

 

من از نگاه تو با عشق آشنا شده ام

به لطف خنده تو، غرق در بلا شده ام

شنیدم از لب تو حرف های مثل شکر

و بی هوا، به قند تو مبتلا شده ام

خمیده قامتم ، اما نه زیر بار زمان

به روزگار جوانی، ز غصه تا شده ام

ز عافیت طلبی نیست دست ما به عصا

عصا گرفته ام، از آنکه خود عصا شده ام

میان من و تو یک جمع، فاصله افتاد

ببین دوباره برای شما ، شما شده ام

دوام آتش عشقت ، دو شعله بیش نبود

 دوباره چون نی تنهای بی نوا شده ام

گذشت کار من از شرح عاشقی دادن

برو بپرس از آیینه ها، چرا شده ام



masalansher.blog.ir

 

چون قطره اشکی در دل دریا غریبیم

تا دوست با ما نیست در دنیا غریبیم

یک شهر آدم در کنار ماست، اما

ما در میان جمع آدم ها غریبیم

گر چه شدیم همرنگ این جمع پریشان

در باطن بی رنگ خود اما غریبیم

دیوانه می دانند ما را، حرف حقی ست

دیوانه ایم، با مردم دانا غریبیم

چون کرگدن، تقدیر ما غربت رقم خورد

بحث کجا بودن نکن، هر جا غریبیم

با آشنا، با دوست، با دشمن نشستیم

فرقی ندارد، باز هم آقا! غریبیم

همچون گلی تنها، میان دشتی از خار

خاریم، میان دشتی از گل ها غریبیم

حرف بهشت و دوزخ و شادی و غم نیست

مثل خدا، آنجا غریب اینجا غریبیم

سهمم از عشق تو دیوانه شدن بود فقط

شمع را دیدن و پروانه شدن بود فقط

گفته بودند در این بحر خطرهاست، ولی

در سرم خواهش دردانه شدن بود فقط

دل دیوانه نصیحت نپذیرفت آن روز

مثل مجنون پی افسانه شدن بود فقط

چون ترک خورده اناری که دلش خونین است

دل ما در هوس دانه شدن بود فقط

یک نظر دید پریشانی گیسوی شما

در همه عمر پی شانه شدن بود فقط

گنج می خواستم از عشق و نمی دانستم

سرنوشتم همه دیوانه شدن بود فقط

آمدم تا تو که شاید خبر از خود یابم

حاصلش با همه بیگانه شدن بود فقط

شب سیاه منی و سحر نداری تو
به جز شکستن دل ها، هنر نداری تو
شبیه سرو نشستی، میان باغ دلم
اگر چه سبز و ستبری، ثمر نداری تو
گرفته ام، چو دل آسمان پاییزی
گمان کنم که ز حالم خبر نداری تو
دلیل گریه روز و شبم چه می پرسی
مگر دو دیده وحشی و فتنه گر نداری تو
بیا و دست نوازش بکش، به ناله ما
اگر چو چرخ فلک، گوش کر نداری تو
به پیش چشم تو مردیم و تر نشد چشمت
درون سینه خود، دل مگر نداری تو
نمی رسد به تو ای آسمان دعای دلم
شبیه خانه معشوق، در نداری تو
چه فایده که بریزی به دامنم ای اشک
اگر به قلب چو سنگش اثر نداری تو
ز کشف خانه سیمرغ، شادمان شده ای
ولی چه فایده ای، بال و پر نداری تو
به راه عشق چرا می نهی قدم، وقتی
چو عقل حوصله دردسر نداری تو
مسیر عشق پر از سنگلاخ حادثه هاست
نشان مردم اهل خطر نداری تو
هنوز ذره ای از عقل در سرت مانده
کلاه عاشق بیدل، به سر نداری تو
نمی شود برسد دست تو به دامن او
اگر ز خون جگر چشم تر نداری تو
تو را مجال رسیدن به کعبه او نیست
برو! برو! که پای سفر نداری تو
«کلید خانه قلبت کجاست»، پرسیدم
به ناز گفت: «مگر شعر تر نداری تو!»

جز جام می، کسی حریف غم نمی شود

هر همنشین که همدل و همدم نمی شود

آب زلال، می توان نوشید هر کجا

هر چشمه ای ولی چو زمزم نمی شود

     درد جنون فقط به لیلی می شود دوا

داروی دیگری بر آن مرهم نمی شود

باید وفا کنی و بیایی کنار من

داغ فراق تو به وعده کم نمی شود

دستم بگیر و دردهایم را به بوسه ای

یک باره چاره کن، که کم کم نمی شود

     من سعی کرده ام، ولی تقدیر من نبود

بی حکم او، به کوشش عالم نمی شود

بر من نگیر گر خطایی سر زند ز من

دانا به حرف ابلهی درهم نمی شود

ما را سری ست درخور قربانی شما

این سر، به پای هر کسی که خم نمی شود

طوفان ببار بر کویر من که تشنه ام

رفع عطش به قطره ی شبنم نمی شود

قطرهء آبم  که جز در راه  دریا  نیستم
گر جهان شیرین شود ، جز فکر لیلا نیستم
زندگانی با تو زیبا می شود در چشم من
جز شما، دل بسته چیزی ز دنیا  نیستم
بردی از من دل ، به  اعجاز کمالات خودت
در پی ابرو و چشم و قد و بالا نیستم
جز جدایی تو، باکم نیست از داغ دیگر
عاشق پروانه وارم ، اهل پروا نیستم
همچو ایوبم ، گر امید وصالت با من است
بی  تو اما ، قدر یک  ذره شکیبا  نیستم
عشق خاموشی ست ،ما را باهیاهوکارنیست
دادم  از درد ست ، اما اهل غوغا نیستم
در میان عاشقانت ،  گوهری یکدانه ام
گرچه سر تا پا گناهم ، بی سر و پا  نیستم
دوستم  داری و می دانی و حاشا می کنی
دوستت دارم ، ولیکن اهل حاشا نیستم
گر نخواهی  و نخوانی ، می روم از پیش تو
گر چه درویشم ، گدای عشق اما نیستم
کنج این زندان که  نام  دیگر آن زندگی ست
همنشینم با خیال دوست ، تنها نیستم