شعر آدم

سروده های آدم درویشی

شعر آدم

سروده های آدم درویشی

شعر  آدم
طبقه بندی موضوعی

۲۴ مطلب در مهر ۱۳۹۷ ثبت شده است

ای من غریبهٔ تو و تو آشنای من

بشنو صدای ناله های بی صدای من

تا با خبر شوی که چه داغی کشیده ام

بال و پری بزن بر این شعله، بجای من

آن جمله های خوب که می گفتی از وفا

یک حرف را وفا نکردی ، بی وفای من !

گیرم که کرده ام خطا، پس بخششت کجاست

از رحمتت که نیست ، وسیع تر خطای من

گفتم : حکیم ! چیست دوای غم دلم ؟

تجویز کرد، خنده هایت را برای من

اصلا تو فکر کن ، که گناه ست عاشقی

بنویس، هر چه عاشقی کردی، به پای من

فردا که می کشند حساب از من و شما

من بسته ام امید، به لطف خدای من

فریاد های از سرِ دردِ، دلِ من است

ربطی به شاعری ندارد حرف های من



جنگ با چشمِ سیاهت سخت بود

دل گرفتنْ از نگاهت سخت بود

راه بیرون بردن از این تیره شب

بی عصای روی ماهت سخت بود

من نوشتم عشق و تو خواندی هوس

حاصلِ این اشتباهت سخت بود

می کنم اقرار بر جرمم ، ولی

کیفرِ بیدادگاهت سخت بود

های های گریه هایم، ساده بود

آه ! آهت، آه! آهت سخت بود

من حلالت کرده ام ، امّا بدان

دل شکستی و گناهت سخت بود

پیروی از عقل کردی عاقبت

بی چراغِ عشق، راهت سخت بود

آدم شو و از عالمِ بالا، بیا پایین

با سیبِ سرخِ عشق، با حوا، بیا پایین

بالا نشستن گرچه شیرین است، مجنون شو

داری اگر در دل غمِ لیلا، بیا پایین

چون قاصدک، دل را به بالِ بادها بسپار

تا دست های عاشقِ تنها بیا پایین

شد بارِغم سنگین تر از تابِ صبوری ها

ای اشک از مژگانِ چشم ما، بیا پایین

می خواستی در سینهٔ دریا کنی منزل

دریاست اینجا، قطره جان! حالا بیا پایین

ما را پروبال پریدن با عقابان نیست

یا دست ما را کن رها و یا بیا پایین

این نردبان! خود خواهی ات را می برد بالا

افتادگی آموز، از بالا بیا پایین

حاشا نکن! از عشقْ داغی بر دلت مانده

چون سیل از دیوارهٔ حاشا بیا پایین

بال و پر پروانه ها را سوختی بس نیست؟

آمد سحر، ای سرکش زیبا بیا پایین

این اسب سرگردان ندارد مقصدی در پیش

درویش باش! از گُرده دنیا بیا پایین

نیست اقرار زبان، همپایه ایمان دل

با حضور قلب امضا می شود پیمان دل

دل بریدی و نمی دانی که بعد رفتنت

مانده روی دوش عقلم، پیکر بی جان دل

عقل می خواهد، مرا با مصلحت میزان کند

عشق اما می دهد فرمان، شوم میزان دل

نیستم دیوانه گاهی گر کنم دیوانگی

عقل هم سر می گذارد، گاه بر دامان دل

عقل می گوید جواب سنگ ها ، جز سنگ نیست

گر شکست او دل ، تو بشکن نیز دل تاوان دل

خرده بر رفتار هر لحظه دگرگونم نگیر

گاه در فرمان عقلم ، گاه در فرمان دل

بی دلی درد بزرگ مردم این روزهاست

کاش یک روزی ببارد آسمان ، باران دل

میان خوف و رجا مانده ام بگو چه کنم

دخیل پای دعا مانده ام بگو چه کنم

به چشم های تو شد مبتلا دلم ، بی تو

اسیر دست بلا مانده ام بگو چه کنم

در این هوای غم آلود سرد پاییزی

گلم، ز شاخه جدا مانده ام بگو چه کنم

مرا نه قوت کوه غمت کشیدن بود

به زیر بار ، دوتا مانده ام بگو چه کنم

تمام همسفران رفته اند و من ، خسته

امیدوار تو ، جا مانده ام بگو چه کنم

هزار ماه محرم عزاست در دل من

در انتظار شما مانده ام بگو چه کنم


باران صد پاییز در چشمان خود دارم

حرف دلم را از زبان دیده می بارم

آواره تر از باد و سرگردان تر از ابرم

در جستجوی صبح دیدار تو بیدارم

ازیادگاری ها یشیرین حضور تو

یک قاب خالی مانده آنجا روی دیوارم

ای کاش می شد بار دلتنگی امشب را

بر شانه های مهربان دوست بگذارم

می خواست، دستان من آغوش خیالت را

آیینه چشمان تو می کرد انکارم

موج جنونی تازه در من می شود سرکش

وقتی که با دیوانه می افتد سروکارم

آهی بکش ! آتش بزن در خرمن صبرم

چیزی بگو ! از این سکوت تلخ بیزارم

یک تارمویت خفته لای دفتر شعرم

شد مثل گیسویت پریشان باز اشعارم


سهم من از دنیا بجز بختِ سیاهی نیست

جز چشم پر اشک و گلوی پر ز آهی نیست

من کیستم در این شب تاریکِ دور از تو

یک برکهٔ تنها که در او عکس ماهی نیست

من ماندم و سوسوی شمع خاطراتی دور

این روشنایی نیز، گاهی هست گاهی نیست

افتاده ای در چاه این دل مردگان ای دل

داد تو بیهوده ست ، اینجا دادخواهی نیست

چشم انتظار داوری ، اما نمی دانی !

این مردم دیوانه را در سر کلاهی نیست

عاشق نباش و هر کس دیگر که خواهی باش

جز عاشقی ، در چشم این مردم گناهی نیست

وقتی که دنیا این همه رنج است و تنهایی

رفتن از این غمخانه کار اشتباهی نیست

جنگیدن سربازها را من نمی فهمم

بر صفحه شطرنج هنگامی که شاهی نیست

تا کی تحمل می کنی نامردمی ها را

از ذلت این زندگی تا مرگ راهی نیست

آه ای قلم ، بنویس ! هر چه تلخ تر بنویس

این ناله های تلخ را جز شعر چاهی نیست

تا شوم همسایه گل ، خار کردم خویش را

تا تو درمانم شوی بیمار کردم خویش را

تا زلیخای نگاه تو خریدارم شود

یوسف آوارهٔ بازار کردم خویش را

قطره بودم ، داشتم اُمّید دریایی شدن

محو در دریا شدم ، انکار کردم خویش را

گفتم "انت الحق" چو دیدم آیت چشمان تو

با کمند گیسویت بر دار کردم خویش را

چون قلم یک عمر بودم در صراط مستقیم

تا بگردم دور تو پرگار کردم خویش را

ای نگاه مشرقی ات، آفتاب عاشقی

در هوای صبح تو بیدار کردم خویش را

تا مگر حرفی بخوانی از غم پنهان من

سوز پنهان در دل اشعار کردم خویش را