شعر آدم

ابوالحسن درویشی مزنگی( آدم )

شعر آدم

ابوالحسن درویشی مزنگی( آدم )

شعر  آدم
طبقه بندی موضوعی

۳۴۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «آدم» ثبت شده است

 

دار صد حادثه بر پاست، خودت می دانی

نوبت عاشقی ماست، خودت می دانی

قلب خونین من و داغ هزاران لاله

باز هم فصل تماشاست، خودت می دانی

شعله عشق تو و دامن پروانه دل

آتش طور همین جاست، خودت می دانی

زلف آشفته، سر از پنجره بیرون کردی

قصد گیسوی تو غوغاست، خودت می دانی

روح پاییزی من، میل بهاران دارد

ساعت معجزه حالاست، خودت می دانی

سرنوشتم چو به دست تو رقم خواهد خورد

تلخ و شیرین همه زیباست، خودت می دانی

بیت های غزلم بوی شما را دارد

لفظ وابسته معناست، خودت می دانی

 

 

نشان کعبه در این کاروان نمی بینم

به سوی دوست کسی را روان نمی بینم

شرار دلبری و شوق و شور دل دادن

درون سینه پیر و جوان نمی بینم

اگر چه مدعی عاشقی ، فراوان است

از عاشقان حقیقت نشان نمی بینم

بیا که مجلس ترحیم عشق برپا شد

و من لبی که شود نوحه خوان نمی بینم

مگر لب تو دمد روح زندگی در ما

که این اراده ، در آن مردگان نمی بینم

زمین ز مثل تو خالی ست،کرده ام تحقیق

چو روی ماه تو در آسمان نمی بینم

بیا پیاله ما پر کن از نشاط نگاه

که باده ای به جز این در جهان نمی بینم

 

 

اسیر درد دوا را بهانه می گیرد

دلم دوباره شما را بهانه می گیرد

گمان کنم که هوایی خنده های تو شد

چنین که باد هوا را بهانه می گیرد

کنون که دیدن تان را محال می بیند

ببین چگونه صدا را بهانه می گیرد

ز عهدهای شکسته هزار قصه شنید

هنوز مهر و وفا را بهانه می گیرد

به باغ خاطره بردم کمی هوا بخورد

گل نگاه شما را بهانه می گیرد

حدیث عقل نوشتیم و او نمی خواند

جنون بی سروپا را بهانه می گیرد

تو رفتی و دل من رفت بی تو از دستم

برای گریه عزا را بهانه می گیرد!

 

به انسان تنها امیدی ندارم

به من های بی ما امیدی ندارم

به احوال دل هایتان بسته ام دل

به افکار زیبا امیدی ندارم

نه اهل بهشتم نه در بیم دوزخ

به آنجا و اینجا امیدی ندارم

اگرچه شب و روز درکارِ کوهم

به شیرین دنیا امیدی ندارم

کویرم که می میرم ازقحط باران

به امواج دریا امیدی ندارم

پر از آرزوها دلی پیر دارم

به تقدیرم اما، امیدی ندارم

گرفتار رسوای گرداب عشقم

به دیوار حاشا امیدی ندارم

برای من امروز شمعی بیاور

به خورشید فردا امیدی ندارم

 

 

من و سکوت و نگاهِ کسی که اینجا نیست

یکی شبیه دو چشم زنی  که لیلا نیست

دریده پیرهنِ یوسفی درونِ دلم

خراشِ خواهشِ دستی که در زلیخا نیست

صدای موج بلند است در سکوتِ شبم

کناره های سرابی که حرف دریا نیست

جنون گرفته سر و پایِ روزگارِ مرا

کجا روم که در این شهر، کوه و صحرا نیست

 

 

ای راز نهان ، راز نهان، راز نهانم

امروز تو را در غزلی تازه بخوانم

ممکن نشود رشته این عشق بریدن

لیلی تر ازآنی تو و مجنون تر از آنم

من هیچ، نگهدار ولی حرمت عشقت

یک لحظه به دامان محبت بنشانم

بی گرمی عشق تو به سردی زمستان

بی سبز حضور تو به زردی خزانم

مثل گل روییده به گلدان کویرم

باید تو بباری که من تازه بمانم

مهمان تماشای منی امشب و ای کاش

تا صبح ابد چشم به چشم تو بمانم

 

از مجموعه: وسوسه سیب

 

شد عاشق چشمان تو هر کس به طریقی

افتاد به زندان تو هر کس به طریقی

دلشاد نماندست، در این باغچه سروی

چون بید، پریشان تو هر کس به طریقی

در آتش سودای شما بال و پرم سوخت

لب تشنه باران تو هر کس به طریقی

تنها نه منم بی دل و دیوانه در این شهر

سرگشته و حیران تو هر کس به طریقی

تو عهد شکستی، ولی ما همه دادیم

جان بر سر پیمان تو هر کس به طریقی

هر چند محال است، بر آن است بچیند

گل از لب خندان تو هر کس به طریقی

یک دل به تو دادیم و گرفتیم، به جایش

صد تیر ز مژگان تو هر کس به طریقی

با ساز تو می گرید و می خندد، چون من

شد برده ئ رقصان تو هر کس به طریقی

تو کعبه شدی و همه قافله ما

مجنون بیابان تو هر کس به طریقی

 

از کتابِ وسوسه سیب

 

مشت دل را پیش هر کس وانکن

راز خود را هرکجا افشا نکن

ما بدیم، اما تو که بد نیستی

خوب من! با ما بدان، بد تا نکن

ما سراپا عیب و پا تا سر گناه

تو بپوشان پرده و رسوا نکن

گاه‌گاهی زندگی با تلخ‌ها

گرچه شیرین می‌شود، اما نکن

زندگانی ضامن فردا نشد

وعده امروز را فردا نکن

قطرگی بگذار تا دریا شوی

یا چو ما اندیشه دریا نکن

میل باغ لاله گر داری به دل

جز میان قلب عاشق جا نکن

در قمار عشق باید پاک باخت

یا ببُرّ از جان خود دل، یا نکن

بازی هفتادودوملت بس است

باز جنگ تازه‌ای بر پا نکن!

 

وقتی باران ببارد

خیابان خیس

پر می شود از نور

از رنگ

وقتی باران ببارد

خیالم سر ریز می شود

از خاطره شب های خیس

شب های چترهای بسته

وقتی باران ببارد

در یاد نیمکتی

خاطرات تو زنده می شود

و کلاغ هایی

که گرسنگی خود را قارقار می کنند

وقتی باران ببارد

انگشتانی سرد

دستانت را جست و جو می کنند

و چشمانی خیسم

تو را صدا می زند!

 

#از کتابِ "ایستگاه آخر"

ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم