شعر آدم

ابوالحسن درویشی مزنگی( آدم )

شعر آدم

ابوالحسن درویشی مزنگی( آدم )

شعر  آدم





دنبال کنندگان ‎‎+۱۰۰۰ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
پیوندهای روزانه
طبقه بندی موضوعی

۲۲۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «آدم» ثبت شده است

 

معرفی کتاب مسافر آینه (در کتابراه)

ابوالحسن درویشی مزنگی در کتاب مسافر آینه (در جست و جوی دیروز) با شرح داستانی جذاب و خواندنی از مردی که گذشته خود را فراموش کرده است سعی دارد به شما کمک کند تا از بند خاطرات گذشته و آرزوهای آینده رها شوید و در زمان حال زندگی کنید.

موضوع این کتاب با سایر قصه‌هایی که تا به حال خوانده‌اید، تفاوت دارد. شخصیت اصلی داستان در میان میلیاردها انسان گمشده است و مدام از خود می‌پرسد که کیست، چرا آمده و چه می‌خواهد؟!

کلیت قصه حال و هوای شعر دارد و حس و ظرافت خاصی در آن نهفته است. اصلاً شبیه یک داستان معمولی دارای شخصیت‌های مختلف نیست. به تمام کسانی که مطالعه‌ی این کتاب را انتخاب کرده‌اند پیشنهاد می‌شود که خود را از بند خاطرات گذشته و آرزوهای آینده نجات دهید؛ زیرا ما به دنیا نیامده‌ایم که آرزوهای گذشتگان را تحقق بخشیم یا برای آیندگان فداکاری کنیم، بلکه ما متولد شده‌ایم تا در زمان حال و برای خودمان زندگی کنیم.

زندگی یک سفر کوتاه از تولد تا مرگ است، می‌توانید زمان خود را در پی یافتن پاسخ این پرسش بگذارید که چه کسی شما را به سفر فرستاد و مقصد نهایی کجاست یا اینکه بدون دغدغه از سفر لذت ببرید! انتخاب با خودتان است!

 

از کتابراه رایگان دانلود کنید:

http://ketabrah.ir/go/b53071

 

تا به کی از چشم مشتاقان خود پنهان شوی

وقت آن شد در دل ویران ما مهمان شوی

من کویر خشک، باشد، چشمه ی جاری تو باش

من چو قلب شورهزارم، کاش تو باران شوی

ماه رویت را برون آر از حجاب موی خود

تا شبی هم چلچراغ جمع درویشان شوی

مثل موجی، ایستادم پیش روی بادها

تا شوم طوفان، که شاید نوح کشتیبان شوی

خوب میدانم تو هم ای عشق! روزی میرسد

مثل هر مشکل، برای عاشقان آسان شوی

روزهای دفتر شعرم، بدون تو شب است

مثل خورشیدی بیا، تا شمس این دیوان شوی

 

مات بازی آسمان نشوی

غافل ازگردش زمان،نشوی

عمر ما  چون نسیم می گذرد

بی خیالِ عبور آن نشوی

پا نَبَر از گلیم خود بیرون

پاپی کار دیگران نشوی

دورشو، دورتر، ز اهل ریا

قاطی خیل زاهدان نشوی

تا نپرسیدی و نسنجیدی

جانب مقصدی روان نشوی

نیستی تو، همین تنِ تنها

پای در بند آب و نان نشوی

با مدارا جهان بهشت شود

هیزم دوزخ جهان نشوی

وقت، سرمایه است و تجربه، سود

سود و سرمایه در زیان نشوی

نمکِ زندگیِ ما عشق است

دور از شور عاشقان نشوی

غم موی سفید را  نخوری

سَدّ عشقِ دلِ جوان نشوی

بنده عشق باش و صاحبِ عقل

تا چو من جزو خاسران نشوی

می رسد دوره حساب و کتاب

غافل از روز امتحان نشوی

 

خاموشم اما درغمت چشمان تر دارم

می ترسم اما باز هم میل خطر دارم

پاییز در راه است من چون باغبان پیر

یک باغ، پر از آرزوی بی ثمر دارم

تا کی به دنبال سراب آرزو باشم

از این بیابان خسته ام، میل سفر دارم

افتاده ام بر خاک اگر چه پیش پای تو

مانند شک، یک کوه اما و اگر دارم

از دیگران جای شکایت نیست، وقتی که

از شاخه خود دسته در دست تبر دارم

بی تو، پریدن مثل شادی رفته از یادم

هرچند مثل یک کبوتر بال وپر دارم

ای مثل شمعی شعله در شب هایم افکنده

پروانه ام، از آتش عشقت خبردارم

با بوسه ای یک روز، مثل آفتابی گرم

از راز پنهان دل خود پرده بردارم

هرچند پایانی ندارد این شب تیره

چشم امید اما به رؤیای سحر دارم

 

این قلب هزار پاره را بند بزن

بین من و تو دوباره پیوند بزن

هرچند که ما باغ زمستان زده ایم

ای غنچه! بیا دوباره لبخند بزن

 

در دل دارم مهر تو، تا جان دارم

وز حسرت تو، دو دیده گریان دارم

آن روز که چون لاله بر آیم از خاک

داغ تو درون سینه پنهان دارم

ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم