شعر آدم

ابوالحسن درویشی مزنگی( آدم )

شعر آدم

ابوالحسن درویشی مزنگی( آدم )

شعر  آدم
طبقه بندی موضوعی

۶۱۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «ابوالحسن درویشی مزنگی» ثبت شده است

تویی که پاک تری از تبار آینه ها

مرا به من بنما،  بی غبار آینه ها

بیا که مانده به در ،چشم  های نمناکم

در انتظار شما، مثل چشم تار آینه ها

شبیه اشک بر این زندگی تلخ ببار

که تا دوباره دهد گل ، بهار آینه ها

نشسته گرد بر اهواز آسمان دلم

گرفته مثل دلم روزگار آینه ها

مر ا که بر سر من سنگ غصه می بارد

نشانده اند چرا،  در کنار آینه ها

همیشه داغ دل از درد بی کسی ام بود

شدم در آتش تو،  دغدار آینه ها

نیامدی و قرار از دل صبورم رفت

بگو کجاست دوباره،  قرار آینه ها

دلم شکستی و عیبی در این شکستن نیست

شکستن است ، پایان کار آینه ها

مجنون شدم ، مجنون بی لیلا بدون تو
باید چگونه سر کنم حالا بدون تو
رفتی به این گمان که رهایم کنی ز خود
من می شود که من شوم، آیا بدون تو
ماه هست و چشمه ونسیم ویک سبوغزل
اصلا چه فایده همه دنیا بدون نو

تو ، آیه جمال آن معشوق عاشقی
معنا نداشت واژه زیبا ، بدون تو
تو چشم های دلبری داری، نمی شود
دروازه های عشق، هرگز وا بدون تو
من ماهی دچار تنگ حسرت توام
شوری نداشت بوسه دریا بدون تو
از های و هوی اهل هوا، دل گرفته ام
بی هر چه دیگری خوشم ، الّا بدون تو
حوای من ، هوای سیبت کرده ام بیا
انگار در جهنمم ، اینجا بدون تو !

 

 

ماییم و سری بی سر و سامان و دگرهیچ

اندوه فراق و غم هجران و دگر هیچ

سهمی به من از سیب نگاه تو ندادند

من ماندم و رسوایی عصیان و دگر هیچ

تو رفتی و من ماندم و تلخی جدایی

تنهایی و تاریکی و توفان و دگر هیچ

یک عمر در این گوشه به یاد تو نشستیم

با خون دل و دیده گریان و دگر هیچ

در چشم خود از یاد حضور تو ندارم

جز خاطره زلف پریشان و دگر هیچ

رویای شب و روز من انباشته شد با

کابوس سراسر همه هذیان و دگر هیچ

آخر به جنون می کشد این قصه شیرین

آوارگی و کوه و بیابان و دگر هیچ

ما را به کجا می برد این موج تمنا

یک شهر پر از تهمت و بهتان و دگر هیچ

از عشق ندیدی که چه شد حاصل یوسف

یک پیرهن پاره و زندان و دگر هیچ

 

شب است و پای من در سر هوای کوچه ها دارد

خیال های و هوی محفل دیوانه ها دارد

لب خاموش ما راز دل خود می کند پنهان

پر از غوغاست ، اما گریه های بیصدا دارد

چرا باید بترسد از غمی که لشکر انگیزد

کسی مانند مایی که دلش میل شما دارد

امید ما به معصومیت یک قطره اشک است

که مثل نُقل ها خاصیت مشکل گشا دارد

اگر زمزم طلب داری، برو" سعی" بیابان کن

زُلالی مثل آن را چشمه کنعان کجا دارد

جوانی جامه امید بر تن داشت یک روزی

شد از دست شما پیر و به دست خود عصا دارد

حکایت هایِ تلخِ عشق را، من دوست تر دارم

اگر چه عقل هم در دفتر خود، قصه ها دارد

دلم فتوای پیر عقل را چیزی نمی گیرد

که بر پیشانی خود پینه اهل ریا دارد

دلم خو کرده با غم ، سرنوشت عاشقان این است

عروس بخت ما عمری به تن رخت عزا دارد

 شبی مهمان خود کن این سر شوریده ما را

اگر مهمان سرای قلب تو یک تخت جا دارد

اگر چه کفر می ورزد لب ما، پر ز ایمانیم

دل هر بت پرستی هم برای خود خدا دارد

 

ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم