شعر آدم

سروده های آدم درویشی

شعر آدم

سروده های آدم درویشی

شعر  آدم
طبقه بندی موضوعی

۱۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «شعر طنز» ثبت شده است

هوا ز بوی خوش تو معطر است، بیا
بیا که بی تو دلم باغ بی بر است، بیا
زشوق دیدنت ای دلبر همه ماهه
ببین دو دیده زخون جگر تر است، بیا
بیا که جیب تهی می کند بهانه تو را
بیا بیا که تمنای آخر است، بیا
صدای ناله ی مردم گذشت از سرِ برج
حسابِ ما ز سر ما کچل تر است، بیا
اگر در آمدنت بیش از این کنی تاخیر
شوم اسیر طلب کار پول پرست، بیا
دل از ملامتِ بقال و طعنه ی قصاب
در آستانه ی سنکوپ دیگر است، بیا
مگو به من که وفا در مرام خوبان نیست
بیا! بیا! که مرا دیده بر در است، بیا

 
من به تمساح دو چشمان شما شک دارم
و به گرگ لب خندان شما شک دارم
سرخی روی شما چیست ؟ اگر آهویید
من به خون خوردن پنهان شما شک دارم
نیست جز سیل ، پی بارش باران شما
من به این شرشر باران شما شک دارم
گرچه سرسبز و پر از گل شود این دشت، ولی
من به خورشید بهاران شما شک دارم
رنگ و رویش به نظر مثل گل باغچه است
من به خار و گل گلدان شما شک دارم
به گمانم که هدف قلب پریشان من است
من به گیسوی پریشان شما شک دارم
هی نگویید که با میوه عصیان قهرید
من به طمع و مزه نان شما شک دارم
هی قسم پشت قسم در پی پیمان شماست
به که سوگند ! به پیمان شما شک دارم
گربه ای کو که بگیرد ز سر احسان موش؟
من به الطاف و به احسان شما شک دارم
ذکر روز و شب تان یاحق و یاهوست،ولی
فاش و بی پرده ، به عرفان شما شک دارم
شطح و طامات نگویید به این پرت و پلا
چه کنم من که به هذیان شما شک دارم
نیست جز وصف لب و چشم در اشعار شما
هوس است این و به دیوان شما شک دارم
ذکرتان بر لب و دل در پی چیز دگر است
به حقیقت که به ایمان شما شک دارم
گر چه در ظاهرتان موی کجی پیدا نیست
من به کج بودن پالان شما شک دارم
نیست شوخی بخدا قصه شک کردن من
به شما ها نه ، به شیطان شما شک دارم

خموش باش و زبان بسته دار از گفتار

که موش ، گوش نشسته ست در پس دیوار

خرد نگوید خود را به مهلکه انداز

کنند مردم عاقل ، ز شاخ گربه فرار

"جریده رو که گذرگاه عافیت تنگ است"

پیاده شو که نبینی ز هیچکس آزار

خروس بی محل ار کرد قوقولی قوقو

چرا تو می شوی از خواب ناز خود بیدار

به جای چوپان ، گر گرگ گله داری کرد

و یا به جای سگ گله ، شد شغال بکار

به کف عصا برگیر و ببند چشمانت

که: بنده هیچ نبیند به این دو دیده تار

بریخت بال عقابان اگر به کنج قفس

شکست پای غزالان اگر به تیر شکار

چه فایده که گریبان خویش پاره کنی

تو راه صبربگیر و برو چو بوتیمار

نفیر جغد و نوای هزار دستان را

به وقت مصلحت ای نازنین یکی بشمار

اگر صدای تبر آمد و فتادن سرو

بگو که بانگ نی ست و نوای تار و سه تار

ز بید مجنون آموز سر به زیری را

بهانه کن غم یار و فراق روی نگار

کنون که نیست امیدی به دور چرخ و فلک

بنوش باده و شعر امیدوار بیار

 

قصه باغ گل بی خار را باور نکن

داستان گنج دور از مار را باور نکن

حرف اگر حرف ست ، پنهانی نمی بایست گفت

وعده پنهانی دلدار را باور نکن

هیچ کس از راز عالم جز خدا ، آگاه نیست

مدعی صاحب اسرار را باور نکن

" گفت در سر عقل باید ، بی کلاهی عار نیست "

سر اگر عاقل نشد ، دستار را باور نکن

دل به قول هر کس و ناکس نمی باید سپرد

حرف هر نامرد لاکردار را باور نکن

از صدای داد و فریاد کسان اصلا نترس

طبل توخالی هر اخطار را باور نکن

عادت کج رفتن از سر کی توان انداختن

ادعای توبه پرگار را باور نکن

"اصل بد نیکو نگردد، زانکه بنیادش بد است"

گربه  گر شد عابد و پرهیزکار،  باور نکن

هر چه از هر جا شنیدی نیست حرف بی غرض

جان من از هر کسی اخبار را باور نکن

عطر می خواهی ببو و زهر می خواهی بچش

وصف های کاسب بازار را باور نکن

شاید این ساز و نوا ، آوای آه و ناله است

تا به چشم خود ندیدی تار را باور نکن

ارزش هر کار هر کس در خلوص نیت است

اینقدر ساده نشو ، رفتار را باور نکن

هر که کاری کرد ، یک جوری پی سود خود است

هیچگاه ، از هیچ کس ، ایثار را باور نکن

 

شعر یعنی حرف های خوب بی معنی زدن

دل به حرف من نده ، اشعار را باور نکن


من به انگور دو چشمان شما دل بستم
به شراب لب خندان شما دل بستم
گر چه پیمان شکنی رسم همه خوبان است
من ، به پیمانه پیمان شما دل بستم
بی قرارم من ازآن روز که همراه نسیم
به سر زلف پریشان شما دل بستم
کعبه وصل شما قسمت ما نیست اگر
به خس و خار بیابان شما دل بستم
گفته بودم که دگر دل ندهم دست کسی
چه کنم باز به دستان شما دل بستم
قصه عشق قشنگ است،چه شیرین وچه تلخ
تلخ و شیرین ، به پایان شما دل بستم
بال و پر بسته نگهدار مرا کنج قفس
که به دلتنگی زندان شما دل بستم
بار بسیار کشیدم ز غم عشق ، ولی
چکنم ؛ باز به پالان شما دل بستم

هرچند که نغمه خوان باغیم همه
در جامه بلبل و کلاغیم همه
در حرف هوادار گل و در پرده
با لشکر خار و خس ایاغیم همه
از آتش دل نشانه ای در ما نیست
با این همه مدعی داغیم همه
یکرنگی و راستی زما بیزار است
در زمره یاران نفاقیم همه
پیش بینی مان نمی توان کرد ، اصلا
چون تاس، اسیر جفت و تاقیم همه
در زهد رساله می نویسیم،ولی
در بندگی ساقی و ساقیم همه
در محفل عقل پر ملالیم ، اگر
در مجلس هزل سردماغیم همه
هم شاعر دربار شب تاریکیم
هم مدعی نسل چراغیم همه
از فیس و افاده گرچه نفرت داریم
در باطن خود گنده دماغیم همه
بد بوست هر آنچه دور از دسترس است
هر چند سراسر اشتیاقیم همه
گر دست دهد سواری اسب مراد
بر زین ، پی دزدی یراقیم همه
برنامه وطرح و هدفی نیست به کار
دنباله روان اتفاقیم همه
بیزار ز کار و کوشش و سعی و تلاش
ما عاشق ترشی سماقیم همه
گولت نزند شعار آزادی ما
شمشیر زنان اختناقیم همه
گر کار به دست دیو افتد روزی
در خدمت حضرتش چماقیم همه
در نزد قوی نماد ضعفیم ، ولی
در پیش ضعیف قلچماقیم همه
مرز بشر و غیر بشر نادانی ست
ما ساکن خط افتراقیم همه
گویند که ما اشرف مخلوقاتیم
هرچند که آشفته دماغیم همه
گر مادر روزگار آید به سخن
ما ناخلفان ، رانده و عاقیم همه
آن روز که داوری به عدل و داد است
بی حرف و حدیث نقره داغیم همه

قصه باغ گل بی خار را باور نکن

داستان گنج دور از مار را باور نکن

حرف اگر حرف ست ، پنهانی نمی بایست گفت

وعده  پنهانی دلدار را باور نکن

ابله و عاقل ندارد ، چشم دل را باز کن

مست را باور نکن  هشیار را باور نکن

هیچ  کس از راز عالم جز خدا ، آگاه نیست

مدعی صاحب اسرار را باور نکن

" گفت در سر عقل باید ، بی کلاهی عار نیست "

سر اگر عاقل نشد ، دستار را باور نکن

دل به قول هر کس و ناکس نمی باید سپرد

حرف هر نامرد لاکردار را باور نکن

از صدای داد و فریاد کسان اصلا نترس

طبل توخالی هر اخطار را باور نکن

عادت کج رفتن از سر کی توان انداختن

ادعای توبه پرگار را باور نکن

"اصل بد نیکو نگردد، زانکه بنیادش بد است"

گربه عابد و پرهیزکار را باور نکن

هر چه از هر جا شنیدی نیست حرف بی غرض

جان من از هر کسی اخبار را باور نکن

عطر می خواهی ببو و زهر می خواهی بچش

وصف های کاسب بازار را باور نکن

شاید این ساز و نوا ، آوای آه و ناله است

تا به چشم خود ندیدی تار را باور نکن

ارزش هر کار هر کس در خلوص نیت است

اینقدر ساده نشو ، رفتار را باور نکن

هر که کاری کرد ، یک جوری پی سود خود است

هیچگاه ، از هیچ کس ، ایثار را باور نکن

قرمه سبزی می پزد هر کس برای دیگری

حرف های یک کمی بودار را باور نکن

شعر یعنی حرف های خوب بی معنی زدن

دل به حرف من نده ، اشعار را باور نکن

حرف های بر زبان رفته ندارد اعتبار

حرف پنهان در نگاه یار را باور نکن

 

پای خود را از گلیم دیگران بیرون بکش

دست خود از آستین این و آن بیرون بکش

خود قلم در کف بگیر و نقش تازه خلق کن

سر نوشتت را ز دست آسمان بیرون بکش

برتری از هرکه هست و بهتری از هر چه بود

روح  را از بردگی  ناکسان  بیرون بکش

من نمی گویم ننوش از آب انگور حیات

جام خود از محفل نعره کشان بیرون بکش

غم نباش و مردمان را پای بند خود نکن

مثل شادی رقص از پیر و جوان بیرون بکش

دشنه داری دشمنان دوست را گردن بزن

تیغ نامردی ز کتف دوستان بیرون بکش

سخت می گیرد جهان بر مردمان اهل حق

حق خود را از دهان هفت خوان بیرون بکش

پرچم  آزادگی آسان  نمی آید  به  کف

تاج را از پنجه شیر ژیان بیرون بکش

مرد باش و نان بازوی خودت بر سفره نه

نمره می خواهی ز برگ امتحان بیرون بکش

زندگی چندان نیرزد که به ذلت تن دهی

جان خود را از جهان غافلان بیرون بکش

طالب شهر یقینی همنشین عشق باش

پای دل را از گل حدس و گمان بیرون بکش

نیست هر شیرین لبی شایسته دلداریت

قلب خود از زیر پای دلبران بیرون بکش

تا به کی حرف دلت در سینه پنهان می کنی

عشق را از پشت پستوی دهان بیرون بکش


مثل یک اتفاق ناگاهیم
سال ها می شود که در راهیم
به گمانم مسیر ما کج بود
عابر کوره های بیراهیم
بلد راه عاشقان شده ایم
در ترازوی عقل گمراهیم
سن عقلی ما حدودا پنج
در سجل گرچه بعد پنجاهیم
به حساب کسی نمی آییم
هستِ نادیدنی چو اشباحیم
حسرت آنقدر خورده ایم  شب و روز
پیش مردم تجسم آهیم
هست در ما قوی ، حس بقا
به نظر می رسد که خودخواهیم
نیستیم اهل شورش و بلوا
چه کنیم، یک کم عافیت خواهیم
عاشق قد و قامت شیریم
در پی دمب گرگ و روباهیم
نیست در ما بلند پروازی
پی دیوار های کوتاهیم
بس که در خانه توسری خوردیم
مرکز عقده های جانکاهیم
ظاهر و باطنی سوا داریم
روز درویش و نیمه شب شاهیم
گرچه بی بهره ایم ز زیبایی
همچو یوسف همیشه در چاهیم
در نگاه همه ،  زشت و کریه
پیش مجنون خودمان ماهیم
هر چه  هستیم ، راضی ایم به آن
یکی از شاکران درگاهیم
بنده خالصش سلیمان است
ما فقط  طالب کمی جاهیم
نه بد بد نه خوب خوب ، وسطیم
از بد و خوب خویش آگاهیم
هر چه در این جهان نشانه او
پس من و تو هم آیت اللهیم

خموش باش و زبان بسته دار از گفتار

که موش ، گوش نشسته ست در پس دیوار

خرد نگوید خود را به مهلکه انداز

کنند مردم عاقل ، ز شاخه گربه فرار

"جریده رو که گذرگاه عافیت تنگ است"

پیاده  شو که نبینی ز هیچکس آزار

تو را چه ، تیره شده آسمان گر از کرکس ؟

تو را چه ، روی زمین گنده آمد از کفتار ؟

خروس بی محل ار کرد قوقولی قوقو

چرا تو می شوی از خواب ناز خود بیدار؟

تو خویش رنجه مکن ، گر به جای شیر ژیان

نشسته  بینی بر تخت ،  روبه مکار

به جای چوپان ، گر گرگ گله داری کرد

و یا به جای سگ گله ، شد شغال بکار ؟

به کف عصا برگیر و ببند چشمانت

که " بنده هیچ نبیند به این دو دیده تار"

بریخت بال عقابان اگر به کنج قفس

شکست پای غزالان اگر به تیر شکار

چه فایده که گریبان خویش پاره کنی

تو راه صبربگیر و برو چو بوتیمار

نفیر جغد و نوای هزار دستان را

به وقت مصلحت ای نازنین یکی بشمار

اگر صدای تبر آمد و فتادن سرو

بگو که بانگ نی ست و نوای تار و سه تار

ز بید مجنون آموز سر به زیری را

بهانه کن غم یار و فراق روی نگار

کنون که نیست امیدی به دور چرخ و فلک

بنوش باده و شعر امیدوار بیار