شعر آدم

سروده های آدم درویشی

شعر آدم

سروده های آدم درویشی

شعر  آدم
طبقه بندی موضوعی

۳۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «شعر نو» ثبت شده است

 

کمی آفتاب

چند تکه ابر

یک دریا آسمان

هنوز

پرنده ها آواز می خوانند

درخت ها شکوفه می دهند

گلدان ها پشت پنجره به تماشا می نشینند

یاس ها

از پس دیوار بلند برمی آیند

و آینه ها

لبخند را فراموش نکرده اند

مثل دیروز

مثل فردا

امروز

هنوز روز قشنگی است

برای عاشق شدن!

برای عاشق ماندن!

پیرمرد

با لبخند از کنارم گذشت:

" رسیدیم ته خط ! "

چه زود

برای من که معنای زندگی سفر است

چه تلخ !

همیشه همین است

وقتی به ته خط می رسی

که وقتش نیست !

 

با گریه آغاز شدم

با لبخند به پایان می رسم

 

درمیان ساعت های تلخ

ثانیه های شیرین هم داشت

زندگی

 

شیرینی اش تو بودی

و تلخی اش ...

تو نبودی

 

این روزها ،

این روزها که تو را گم کرده ام

اشک نمی ریزم

اگرچه تلخ،

لبخند می زنم

دوست دارم با لبخند به پایان برسم !

مثل نسیم

بی هیاهو از راه می رسد

مثل غنچه

بی صدا می شکفد

عطرحضورش

لبخندی می شود بر لبانت

و حادثه ای آغاز می شود

به نام عشق

می‌توانی

راوی قصه‌ای تلخ باشی

از اندوه بگویی

از ناامیدی

از نفرت


می‌توانی

شاعر غزلی عاشقانه باشی

از شادی بنویسی

از امید

از مهربانی


داستان خود را زندگی کن

قلم

در دستان توست



تو می آیی

و من می ترسم

تو لبخند می زنمی

و من می ترسم

تو نگاه می کنی

و من می ترسم

تو می روی

و من می ترسم

آیا من عاشقت شده ام؟


ما خط هم را نمی خوانیم

ما حرف هم را نمی فهمیم!

من به زبان شرق می گویم،

تو با گوش غرب می شنوی!

من با حروف دل می نویسم،

تو با الفبای عقل می خوانی!


بیا سفر کنیم

به حروف پیش از آغاز قلم

به کلام پیش از آغاز زبان،

بگذار چشم بگوید

بگذار چشم بخواند

اعتماد کن!

به همزبانی چشم ها

به همدلی نگاه!


گاه ابراهیمم آتش را گلستان می کنم

گاه گاهی مثل یوسف میل زندان می کنم

چون سلیمان، هست در انگشت من انگشتری

که به اعجاز نگینش، دیو انسان می کنم

نیستم عیسا، ولی انفاس عیسا با من است

قلب های مرده را با بوسه درمان می کنم

گر چه هر ذره نشانی دارد از من در دلش

باز خود را در هزاران پرده پنهان می کنم

مثل بارانی که از گل می کند پر، دشت را

سینه را لبریز از امید و ایمان می کنم

خانه دارم، همچو گنجی در دل ویرانه ها

هر که را بر دل نشینم، خانه ویران می کنم

محفلی دارم، در آن شاه و گدا هم باده اند

هر دو را از یک سبو مست و پریشان می کنم

گاه تلخی می کنم تا دیده ات گریان شود

گاه لب های تو را با شوق، خندان می کنم

می شناسی! بارها لبخند بر لب دیدمت

مات مات لحظه ای بودی، که طوفان می کنم

تو به هر نامی که می خواهی، مرا فریاد کن

من همان عشقم که آتش را گلستان می کنم