شعر آدم

ابوالحسن درویشی مزنگی( آدم )

شعر آدم

ابوالحسن درویشی مزنگی( آدم )

شعر  آدم
طبقه بندی موضوعی

۵۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «شعر نو» ثبت شده است

 

 

اشک در چشمانش

وبرلبانش

لبخند

حضورش

طعم شیرین شرم داشت!

و من به جای گل سرخ

با شورکودکانه

ماهی قرمز کوچکی را

به چشم روشنی آورده بودم

نه دستی بی تاب دستی بود

نه سری در آرزوی شانه ای

به افتخار عشق

مهمانی نگاه بود و سکوت

بی کلمه آمده بودیم!

 

# از کتابِ "جور دیگر دیدن"

 

وقتی باران ببارد

خیابان خیس

پر می شود از نور

از رنگ

وقتی باران ببارد

خیالم سر ریز می شود

از خاطره شب های خیس

شب های چترهای بسته

وقتی باران ببارد

در یاد نیمکتی

خاطرات تو زنده می شود

و کلاغ هایی

که گرسنگی خود را قارقار می کنند

وقتی باران ببارد

انگشتانی سرد

دستانت را جست و جو می کنند

و چشمانی خیسم

تو را صدا می زند!

 

#از کتابِ "ایستگاه آخر"

 

بیهوده بر طبل اندوه می کوبی

کسی زبان تو را نمی داند

پرپر زدن پرنده

لبخند رضایت می نشاند

بر لبان زندانبان

در سر زمین بستن و شکستن

سکوت نشانه خرد است

 

خاموش که باشی

به یاد تو

شاید

دقیقه ای سکوت کنند

شاید

شمعی روشن شود

به یاد تو

قلبی که روزگاری بود

و عاشق بود!

 

#از کتابِ " جور دیگر دیدن "

 

بگذار لبانت شکوفا شود

بگذار چشمانت بتابد

بگذار گیسوانت بوزد

برخیز

چون گردباد

در خود بپیچ

چون گرداب

با خود بچرخ

دلم گرفته از این کویر

از این مرداب

از این سکون پر اندوه

از این سکوت غم انگیز

توفان بپا کن

برقص!

 

#از کتابِ "جور دیگر دیدن"

 

نه دیواری دارد

نه میله ای

زندان من کوچک است

خیلی کوچک

پنجره هایش همیشه باز است

درهایش همیشه باز است

و درآن

هیچ وقت

هیچ چیز

زندانی نمی شود

نه سفر پرستوی خیال

نه هیاهوی گنجشک شک

نه غرغر جغد عقل

و نه حتی

قارقار تلخ کلاغ خاطره

که فردا

خواب را از چشم هایم خواهد دزدید

زندان من کوچک است

خیلی کوچک

 و فقط

به اندازه تنهایی من جا دارد!

 

# از کتابِ " جور دیگر دیدن "

 

 

ما خط هم را نمی خوانیم

ما حرف هم را نمی فهمیم!

من به زبان شرق می گویم،

تو با گوش غرب می شنوی!

من با حروف دل می نویسم،

تو با الفبای عقل می خوانی!

 

بیا سفر کنیم

به حروف

پیش از آغاز قلم

به کلام

پیش از آغاز زبان

 

بگذار چشم بگوید

بگذار چشم بخواند

اعتماد کن!

 به همزبانی چشم ها

به همدلی نگاه!

 

# از کتابِ  "جور دیگر دیدن"

 

 

حرف هایش طعم عجیبی دارد

شبیه مزه خاطرات تلخ

وقتی با لبخند همراه می شود

 

 

چشم هایش برق عجیبی دارد

شبیه آخرین سوسوی شمع

در چشم سپیده دم

.

سرد و یخ زده

انگشت هایش حس عجیبی دارد

شبیه پرتو آفتاب

 در غروب جمعه دی ماه

 

دستی نگاهش را می بندد

دستی لبخندش را پاک می کند

و در سکوت زندگی

فریادی در من آوار می شود!

 

(از کتابِ جورِ دیگر دیدن)

 

 

پشت هر پنجره

          شمعی روشن کن

و بالای هر در

           فانوسی

به ماه آسمان دل نبند

            و چشمک ستاره ها

 که به عشوه ابری

                   تو را فراموش می کنند

کسی می آید

               کسی که تو را

از شمع های پشت پنجره ها

و فانوس درهای منتظر

                   سراغ می گیرد !

 

(از کتابِ  ایستگاه آخر)

 

یکی هست

همیشه یکی هست

که جایی

تو را آرزو می کند

 

تو را می شناسد

تو  را  می بیند

مثل در آینه خودش را

 

یکی هست

شاید پشت دیوار خانه همسایه

شاید آن سوی دریاها

 

ولی

 همیشه

یکی هست !

 

(از کتابِ جور دیگر دیدن)

ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم