شعر آدم

ابوالحسن درویشی مزنگی( آدم )

شعر آدم

ابوالحسن درویشی مزنگی( آدم )

شعر  آدم
طبقه بندی موضوعی

۲۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «شعرمعاصر» ثبت شده است

 

شکارِ آهوی چشمِ تو شد دلِ شیرم

برای عشق تو ، با پیرِ عقل درگیرم

چنان گره زده برپای بخت، دستِ قضا

که کار دل نَبَرد پیش ، سعیِ تدبیرم

دراین دیار دورویی و حیله و تزویر

به جرمّ پاک دلی ، کرده اند تکفیرم

کنارِ مردم دل مرده، عاشقی سخت است

که می کنند به مویِ سفید ، تحقیرم

شبیه ماهی افتاده بر لبِ رودم

و موج دستِ شما را بهانه می گیرم

بگیر در بغلم ، دخترِ قبیله ی دریا

اگر جدا شوم از دامنِ تو می میرم

به چشم مردمِ دنیا شبیه خواب شدم

کند به میلِ دلِ خویش، هرکه تعبیرم

 

شب سیاه منی و سحر نداری تو

به جز شکستن دل ها، هنر نداری تو

شبیه سرو نشستی، میان باغ دلم

اگر چه سبز و ستبری، ثمر نداری تو

گرفته ام، چو دل آسمان پاییزی

گمان کنم که ز حالم خبر نداری تو

بیا و دست نوازش بکش، به ناله ما

اگر چو پیر فلک، گوش کر نداری تو

به پیش چشم تو مردیم و تر نشد چشمت

درون سینه خود، دل مگر نداری تو؟

نمی رسد به تو ای آسمان! دعای دلم

شبیه خانه ی معشوق، در نداری تو

چه فایده که بریزی به دامنم، ای اشک!

اگر به قلبِ چو سنگش اثر نداری تو

ز کشف خانه سیمرغ، شادمان شده ای

ولی چه فایده ای، بال و پر نداری تو

به راه عشق چرا می نهی قدم، وقتی

چو عقل، حوصله دردسر نداری تو

مسیر عشق پر از سنگلاخ حادثه هاست

نشان مردم اهل خطر، نداری تو!

نمی شود برسد دست تو به دامن او

اگر ز خون جگر چشم تر نداری تو

تو را مجال رسیدن به کعبه او نیست

برو، برو، که پای سفر نداری تو

«کلیدِ خانه قلبت کجاست؟» پرسیدم

به ناز گفت: «مگر شعرِ تر نداری تو!»

در دل تو برای من جا نیست

پرده افتاد و جای حاشا نیست

ما سراپا جنون شدیم و دریغ!

هیچ در تو نشان لیلا نیست

شرح حال دل مرا دیگر

جز زبان سکوت گویا نیست

صبر بسته دهانِ ناله ولی

چشم من این‌همه شکیبا نیست

ما طلبکار باده تلخیم

میل این غوره سوی حلوا نیست

هر کجا رفت غرق غربت شد

قطره ای که کنار دریا نیست

آن که دارد تمام دنیا را

گر گدای تو نیست ، دارا نیست

راز پیچیده ای ست عشق ، ولی

مثل چشم شما معما نیست

همه حرف من فقط این است

بی تو حتی بهار زیبا نیست

ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم