شعر آدم

ابوالحسن درویشی مزنگی( آدم )

شعر آدم

ابوالحسن درویشی مزنگی( آدم )

 

افتاد بر پیشانی‌ام خط پریشانی

وقتی شنیدم در کنار من نمی‌مانی

گفتی فراموشت کنم حرف غریبی بود

این کار ممکن نیست، خیلی خوب می‌دانی

از عشق کردی توبه، من اصلاً نمی‌فهمم

آیا گناه است این‌چنین احساس انسانی؟

آوار شد بر باورت، حس عجیب شک

من ماندم و قلبی که دارد حس ویرانی

خود را نکن درگیر دانستن که همراه است

هر نقطه دانش با هزاران صفحه نادانی

هرگز، یقین در دام عقل ما نمی‌افتد

معنای انسان؛ انتخاب است و پشیمانی

اقرار کن غمگین بی من بودنی، وقتی

این آیه‌های عشق را با گریه می‌خوانی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.