شعر آدم

ابوالحسن درویشی مزنگی( آدم )

شعر آدم

ابوالحسن درویشی مزنگی( آدم )

۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «غزل طنز» ثبت شده است

 

شده ایم عاشق و دیوانه و شیدا الکی
من شدم وامق و او هم شده عذرا الکی
ساختیم خانه ای از مهر و محبت، مثلا
من شدم آدم و او حضرت حوا الکی
گفت دیروز که امروز برآرد کامم
می دهد بار دگر وعده فردا الکی
من زرنگم به گمان همه کس ، اما او
تشنه لب می بردم تا لب دریا الکی
او ریا کرد و من از لفظ حقیقت گفتم
من شدم ابله و او عاقل و دانا الکی
هر چه دیدم الکی هر چه شنیدم الکی
عین عشق من و او ؛ شد همه دنیا الکی
نیست جز صحنه زیبای نمایش اینجا
هست هر چیز در این شهر- به مولا!- الکی
این همه پایین و بالا نکن ای صاحب راز
بود پنهان همه بازیچه و پیدا الکی
دوستی ، عشق ؛ وفاداری و ایثار همه
ادعا بود، که شد یکسره حالا الکی
 


پر از غبار شد این جاده و سواری نیست
گرفته ظلم جهان را و ذوالفقاری نیست
رسد به گوش ز هر سو نفیر ناله نی
ولی نشانه ای از قهقه سه تاری نیست
چنین که تیشه بر این ریشه زد زمستانت
برای باغ از این پس دگر بهاری نیست
غمی سیاه چنان خیمه زد، که دردل من
نشان روشن صبح امیدواری نیست
اگر چه پیرهن سیب، کرده ام بر تن
درون سینه ام اما، به جز اناری نیست

نپرس از من چو لاله داغدار، راه نجات
هزار بار شنیدی و گفتم، آری نیست
در این قفس که ندارد دری نزن پرپر
ازاین حصار جهان، فرصت فراری نیست

 

منشاعشق و عاشقی هوس است

عشق باآن رَجیم هم نفس است

نیست جایی نشانِ عاشقِ پاک

حرف مفت است،اَکذبُ القصص است

عشق گه تلخ و گاه شیرین است

عقل اما میانه و مَلَس است

عشق وقتی که معرکه گیرد

عقلِ بیچاره را کلاه پس است

تجربه کرده ام که می گویم

بشنوی حرف، اگر به خانه کس است

آدمی در مثل اگر باغ است

عقل گل، عشق، مثل خار و خس است

عشق چون شاخه اضافه و عقل

باغبان است و قیچی و هرس است

تو که عمری گذشته از عمرت

بگذر از عشق، بچه بازی بس است!

عشق را پای عقل قربان کن

تیغ تیزی اگر به دسترس است

عقل یعنی رها شدن، رستن

عشق دیوانه لایق قفس است

هر دو دارند بال و پر، اما

عقل سیمرغ و عشق خرمگس است

قصه باغ گل بی خار را باور نکن

داستان گنج دور از مار را باور نکن

ابله و عاقل ندارد ، چشم دل را باز کن

مست را باور نکن  هشیار را باور نکن

هیچ  کس از راز عالم جز خدا ، آگاه نیست

مدعی صاحب اسرار را باور نکن

" گفت در سر عقل باید ، بی کلاهی عار نیست "

سر اگر عاقل نشد ، دستار را باور نکن

دل به قول هر کس و ناکس نمی باید سپرد

حرف هر نامرد لاکردار را باور نکن

از صدای داد و فریاد کسان اصلا نترس

طبل توخالی هر اخطار را باور نکن

عادت کج رفتن از سر کی توان انداختن

ادعای توبه پرگار را باور نکن

عطر می خواهی ببو و زهر می خواهی بچش

وصف های کاسب بازار را باور نکن

شاید این ساز و نوا ، آوای آه و ناله است

تا به چشم خود ندیدی تار را باور نکن

هر که کاری کرد ، یک جوری پی سود خود است

هیچگاه ، از هیچ کس ، ایثار را باور نکن

شعر یعنی حرف های خوب بی معنی زدن

دل به حرف من نده ، اشعار را باور نکن

حرف های بر زبان رفته ندارد اعتبار

حرف پنهان در نگاه یار را باور نکن

حرف اگر حرف ست ، پنهانی نمی بایست گفت

وعده  پنهانی دلدار را باور نکن

جانی پر از اضطراب داریم

یک سینه دل کباب داریم

گر سنگ صبور ما تو باشی

درد دل بی حساب داریم

در سینه ما غم است ، اما

بر دامن خود رباب داریم

ما نیز شبیه دیگرانیم

بر چهره خود نقاب داریم

هرچند ندیده ایم رویت

عکس تو به دیده قاب داریم

بر پرده چشم ما کشیدند

نقش تو ، ولی بر آب داریم

شد کاسه صبر چشم ما پر

در دیدن تو شتاب داریم

دیدار شما چو نیست ممکن

امید به لطف خواب داریم

گفتند که اختیار با ماست

کی جرائت انتخاب داریم

صحبت چو نبرد کار ما پیش

اندیشه انقلاب داریم

در دفتر سرنوشت ، عمری

کوتاه تر از حباب داریم

از همت بخت نا امیدیم

بر گردن خود طناب داریم

از چشمه وصل بی نصیبیم

دل خوش به همین سراب داریم

پروانه شمع دیگرانیم

هر چند خود آفتاب داریم

تنهایی و بی کسی غمی نیست

تا همدم چون کتاب داریم

خالی ست حساب دفتر ما

تنها دو سه شعر ناب داریم

تلخ است شراب عشق ، باشد!

ما میل به این شراب داریم

مثل یک اتفاق ناگاهیم
سال ها می شود که در راهیم
به گمانم مسیر ما کج بود
عابر کوره های بیراهیم
بلد راه عاشقان شده ایم
در ترازوی عقل گمراهیم
سن عقلی ما حدودا پنج
در سجل گرچه بعد پنجاهیم
به حساب کسی نمی آییم
هستِ نادیدنی چو اشباحیم
حسرت آنقدر خورده ایم  شب و روز
پیش مردم تجسم آهیم
هست در ما قوی ، حس بقا
به نظر می رسد که خودخواهیم
نیستیم اهل شورش و بلوا
چه کنیم، یک کم عافیت خواهیم
عاشق قد و قامت شیریم
در پی دمب گرگ و روباهیم
نیست در ما بلند پروازی
پی دیوار های کوتاهیم
بس که در خانه توسری خوردیم
مرکز عقده های جانکاهیم
ظاهر و باطنی سوا داریم
روز درویش و نیمه شب شاهیم
گرچه بی بهره ایم ز زیبایی
همچو یوسف همیشه در چاهیم
در نگاه همه ،  زشت و کریه
پیش مجنون خودمان ماهیم
هر چه  هستیم ، راضی ایم به آن
یکی از شاکران درگاهیم
بنده خالصش سلیمان است
ما فقط  طالب کمی جاهیم
نه بد بد نه خوب خوب ، وسطیم
از بد و خوب خویش آگاهیم
هر چه در این جهان نشانه او
پس من و تو هم آیت اللهیم

 

امشب هوا  تاریک  و دلگیر است

مثل  دلم  ، با عشق  درگیر است

دل  بسته ام  ،  بر موی  دلداری

هر چند می دانم  کمی  دیر است

مثل  گلی  یک  ذره  پژمرده ست

زیباست ، گرچه یک کمی پیراست

مثل   قمر  ،  آواز  می خواند

گر چه  صدایش مثل آژیر است

طعم   لبان   دیگران  ،  کشکی

طعم لب او ماست و موسیر است

با  یک  نگاهش ،  شیر می گیرد

هرمژه اش خود یک کمانگیراست

من ، زنده  پیش چشم  او موشم

کی گفته شیر مرده هم شیراست

از عاشقی  ،  چیزی  نمی داند

اهل  هنر، نه ، اهل تدبیر است

گفتی  ببرم  بند  عشقش  را

اما گلوی قلب من گیر است

عاشق شدن که دست آدم نیست

این کارها هم  کار تقدیر است

 

شکلی شبیه مردمان محترم دارد

گوشه لبخندش کمی ته رنگ غم دارد

مثل همه مدعیان اهل اندیشه

او هم همیشه لای انگشتش قلم دارد

اما ندیدم یک دو خطی چیز بنویسد

انگار کبریت سوادش نیز نم دارد

امروز از او هیچ کاری برنمی آید

هر "پس چه شد "پاسخ "فردا می کنم" دارد

هنگام پیروزی خودش هست و تلاش او

روز شکستش تا بخواهی متهم دارد

آزاده ای اهل تواضع که شب و روزش

در پیشگاه اهل قدرت پشت خم دارد

رفتار او مانند ماری خوش خط و خال است

اما نه از نوع خطرناکش که سم دارد

از کوزه عقلش نمی هرگز نمی بینی

در حرف هایش تا بخواهی " من منم " دارد

در عشق از مجنون ، صدها بار عاشق تر

همراه لیلا ، دو سه تا شیرین هم دارد

وقتی شنیدم ادعای شاعری کرده

فهمیده ام مانند من یک تخته کم دارد

 

#ادم

ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم