شعر آدم

ابوالحسن درویشی مزنگی( آدم )

شعر آدم

ابوالحسن درویشی مزنگی( آدم )

شعر  آدم
پیوندهای روزانه
طبقه بندی موضوعی

۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «غزل طنز» ثبت شده است

 

 

 

امروز شده چشمک و لبخند مجازی

دل دادن و دل بستن و پیوند مجازی

لبریز شد از دوری تو کاسه صبرم

دارم سر دیدار تو، هر چند مجازی

عکسی ز تو دیدم به گمانم که تو نبودی

این شک به دلم لرزه ای افکند مجازی

شب خواب تو را دیدم و با شوق گرفتم

یک بوسه از آن دو لب چون قند مجازی

امروز مجازی شده ای هم سفر من

با یاد تو رفتیم به دربند مجازی

تا چشم حسودان نزند چشم تو را چشم

آتش زده ام دانه ی اسپند مجازی

دنیای عجیبی شده دنیای من و تو

دنباله ی هر نام نوشتند: مجازی!

 

نه بگویی جان تو شر می شوم

دست در دامان خنجر می شوم

دوستت دارم ، بیا با من بمان

دوست نه ؛ این بار شوهر می شوم

تو برای من پرنسس می شوی

من   پرنس قصر قیصر می شوم

چند روزی در محل کن پرس و جو

خوب خوبم ، با تو بهتر می شوم

پهلوانم ، عاشق کباده ام

ذره ای چاقم که لاغر می شوم

گر پسندت نیست اسم من، بگو!

جای اسکندر، مظفر می شوم

با قناری قهر کردم جان تو

بی خیال هر چه کفتر می شوم

باد را از کله بیرون می کنم

تو بخواهی پاک پنچر می شوم

بی سواتم ؛ بی کمالاتم ، درست

با تو اهل درس و دفتر می شوم

پول دارم مدرکش را می خرم

از همه در علم سرتر می شوم

به گل چادر گلدارت قسم

گر چه خارم، بی تو پرپر می شوم!

 

مدتی از تو دور و دلتنگم

مثل آیینه ای ، پر از زنگم

تو بر اسب مراد ، می تازی

من ولی، صاحب خر لنگم

دل تو مثل تخته سنگی و من

چشمه مانده پشت این سنگم

هر طرف پهن می کنم تورم

می گریزی چو ماهی از چنگم

من به هرسازدوست می رقصم

چیست امروز ، رنگ آهنگم

صبح ها سرخ و عصر ها آبی

من که حیران این همه رنگم

چه کنم ، چاره اش نمی دانم

بین ایمان و عشق ، آونگم

عشق یک سمت وعقل سمت دگر

و من انگار ، صحنه جنگم

 

 

از کتابِ بیا بر عالم و آدم بخندیم

shereadm.ir

 

 

 

ما مردمِ رویاییِ اهل خیالیم

در جست وجوی آرزوهای محالیم

سودای ناممکن به سر می پرورانیم

ما در کمینِ اتفاقِ احتمالیم

در خواب شیرین، خسروان شهر عشقیم

بی کوه کندن غرق رویای وصالیم

قلب جوانی می تپد در سینه ما

گرچه به ظاهر موسپید ماه و سالیم

پایان ندارد قیل و قال حرف هامان

آنجا که باید گفت اما لال لالیم

در ادعا علامه دهریم ، گرچه

در واقعیت کوزه ای پر از سوالیم

اصل تناقض نقض شد در خلقت ما

یک عمر می سوزیم و آخر کال کالیم

بغضی هزاران ساله مانده در گلومان

این درد را تاکی بگرییم و بنالیم

ما را نترسانید از غوغای طوفان

ما شاخه های یک درخت دیر سالیم

 

# از کتابِ  بیا بر عالم و آدم بخندیم

 

منشاعشق و عاشقی هوس است

عشق باآن رَجیم هم نفس است

نیست جایی نشانِ عاشقِ پاک

حرف مفت است،اَکذبُ القصص است

عشق گه تلخ و گاه شیرین است

عقل اما میانه و مَلَس است

عشق وقتی که معرکه گیرد

عقلِ بیچاره را کلاه پس است

تجربه کرده ام که می گویم

بشنوی حرف، اگر به خانه کس است

آدمی در مثل اگر باغ است

عقل گل، عشق، مثل خار و خس است

عشق چون شاخه اضافه و عقل

باغبان است و قیچی و هرس است

تو که عمری گذشته از عمرت

بگذر از عشق، بچه بازی بس است!

عشق را پای عقل قربان کن

تیغ تیزی اگر به دسترس است

عقل یعنی رها شدن، رستن

عشق دیوانه لایق قفس است

هر دو دارند بال و پر، اما

عقل سیمرغ و عشق خرمگس است

قصه باغ گل بی خار را باور نکن

داستان گنج دور از مار را باور نکن

ابله و عاقل ندارد ، چشم دل را باز کن

مست را باور نکن  هشیار را باور نکن

هیچ  کس از راز عالم جز خدا ، آگاه نیست

مدعی صاحب اسرار را باور نکن

" گفت در سر عقل باید ، بی کلاهی عار نیست "

سر اگر عاقل نشد ، دستار را باور نکن

دل به قول هر کس و ناکس نمی باید سپرد

حرف هر نامرد لاکردار را باور نکن

از صدای داد و فریاد کسان اصلا نترس

طبل توخالی هر اخطار را باور نکن

عادت کج رفتن از سر کی توان انداختن

ادعای توبه پرگار را باور نکن

عطر می خواهی ببو و زهر می خواهی بچش

وصف های کاسب بازار را باور نکن

شاید این ساز و نوا ، آوای آه و ناله است

تا به چشم خود ندیدی تار را باور نکن

هر که کاری کرد ، یک جوری پی سود خود است

هیچگاه ، از هیچ کس ، ایثار را باور نکن

شعر یعنی حرف های خوب بی معنی زدن

دل به حرف من نده ، اشعار را باور نکن

حرف های بر زبان رفته ندارد اعتبار

حرف پنهان در نگاه یار را باور نکن

حرف اگر حرف ست ، پنهانی نمی بایست گفت

وعده  پنهانی دلدار را باور نکن

جانی پر از اضطراب داریم

یک سینه دل کباب داریم

گر سنگ صبور ما تو باشی

درد دل بی حساب داریم

در سینه ما غم است ، اما

بر دامن خود رباب داریم

ما نیز شبیه دیگرانیم

بر چهره خود نقاب داریم

هرچند ندیده ایم رویت

عکس تو به دیده قاب داریم

بر پرده چشم ما کشیدند

نقش تو ، ولی بر آب داریم

شد کاسه صبر چشم ما پر

در دیدن تو شتاب داریم

دیدار شما چو نیست ممکن

امید به لطف خواب داریم

گفتند که اختیار با ماست

کی جرائت انتخاب داریم

صحبت چو نبرد کار ما پیش

اندیشه انقلاب داریم

در دفتر سرنوشت ، عمری

کوتاه تر از حباب داریم

از همت بخت نا امیدیم

بر گردن خود طناب داریم

از چشمه وصل بی نصیبیم

دل خوش به همین سراب داریم

پروانه شمع دیگرانیم

هر چند خود آفتاب داریم

تنهایی و بی کسی غمی نیست

تا همدم چون کتاب داریم

خالی ست حساب دفتر ما

تنها دو سه شعر ناب داریم

تلخ است شراب عشق ، باشد!

ما میل به این شراب داریم

 

شکلی شبیه مردمان محترم دارد

گوشه لبخندش کمی ته رنگ غم دارد

مثل همه مدعیان اهل اندیشه

او هم همیشه لای انگشتش قلم دارد

اما ندیدم یک دو خطی چیز بنویسد

انگار کبریت سوادش نیز نم دارد

امروز از او هیچ کاری برنمی آید

هر "پس چه شد "پاسخ "فردا می کنم" دارد

هنگام پیروزی خودش هست و تلاش او

روز شکستش تا بخواهی متهم دارد

آزاده ای اهل تواضع که شب و روزش

در پیشگاه اهل قدرت پشت خم دارد

رفتار او مانند ماری خوش خط و خال است

اما نه از نوع خطرناکش که سم دارد

از کوزه عقلش نمی هرگز نمی بینی

در حرف هایش تا بخواهی " من منم " دارد

در عشق از مجنون ، صدها بار عاشق تر

همراه لیلا ، دو سه تا شیرین هم دارد

وقتی شنیدم ادعای شاعری کرده

فهمیده ام مانند من یک تخته کم دارد

 

#ادم

ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم