شعر آدم

ابوالحسن درویشی مزنگی( آدم )

شعر آدم

ابوالحسن درویشی مزنگی( آدم )

شعر  آدم
پیوندهای روزانه
طبقه بندی موضوعی

۱۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «شعرآدم» ثبت شده است

 

این بال و پر شکسته را پرواز هدیه کن

یک فرصت دوباره، یک آغاز هدیه کن

این سوگوار بی تو بودن را به خنده ای

شور ترانه، شادی آواز هدیه کن

تا باز زندگی این نی پر نوا شود

عیسای من، به من دمی اعجاز هدیه کن

جان و دلم همه نیاز غمزه های توست

قهر و غضب بس است، قدری ناز هدیه کن

خسته شدم از این همه شب روزهٔ سکوت

چیزی بگو! به گوش من یک راز هدیه کن

گر نیست این غزل به چشم طبع تو روان

بیتی ز شعر خواجه شیراز هدیه کن  

 

مستِ چشمانِ توام، این باده را از من نگیر

لطف کن، این دلخوشی ساده را از من نگیر

از همه دار و ندار من، غروری مانده است

این نشانِ مردمِ آزاده را از من نگیر!

سودای تو، در سینه ی ما، جا شدنی نیست

در کوزه، نهان کردن دریا، شدنی نیست

 

کردم هوس چیدن یک خوشه ستاره

می خواهم و دارم خبر اما، شدنی نیست

 

بیهوده، نظر سوی من خسته نینداز

این پنجره با سنگ شما وا شدنی نیست

 

همپای عقابان نشود، بال کلاغان

دست من و دامان شما، ما شدنی نیست

 

هرگز نتوان تا لب آن چشمه سفر کرد

با پای منِ خسته ی تنها شدنی نیست

 

گفتم که دل از عشق گرفتیم و گذشتیم

لبخند تو می گفت که: حاشا! شدنی نیست!

 

آن شاخ نباتی که از او خواجه سخن گفت

جز با لب شیرین تو، معنا شدنی نیست

 

نذر من درویش، همین لحظه ادا کن

هی وعده ی فردا نده، فردا شدنی نیست!

 

یک شاخه گل هم از بهار اینجا نمانده است

حتی نشانه ای ز خار اینجا نمانده است

صد جامه شد دریده گرگان  و ای دریغ

چشم کسی در انتظار اینجا نمانده است

چشمان هرزه هر طرف ایستاده در کمین

از عاشقی به جز شعار اینجا نمانده است

جز ضربه های بی امان مانده از هوس

در سینه قلب بی قرار اینجا نمانده است

حتی به حیله هیچ کس دم از وفا نزد

یک آستین، بدون مار اینجا نمانده است

خالی ست جام میکده از باده، سال هاست

نه مست  باده، نه خمار اینجا نمانده است

جایی نشان رستم دستان ندیده ام

گویی کسی از آن تبار اینجا نمانده است

بر بام شهر علامتی از سربدار نیست

جز سایه سیاه دار اینجا نمانده است

ما مانده ایم و خواری یک شهر پر سکوت

چیزی برای افتخار اینجا نمانده است

مجنون شدم ، مجنون بی لیلا بدون تو
باید چگونه سر کنم حالا بدون تو
رفتی به این گمان که رهایم کنی ز خود
من می شود که من شوم، آیا بدون تو
ماه هست و چشمه ونسیم ویک سبوغزل
اصلا چه فایده همه دنیا بدون نو

تو ، آیه جمال آن معشوق عاشقی
معنا نداشت واژه زیبا ، بدون تو
تو چشم های دلبری داری، نمی شود
دروازه های عشق، هرگز وا بدون تو
من ماهی دچار تنگ حسرت توام
شوری نداشت بوسه دریا بدون تو
از های و هوی اهل هوا، دل گرفته ام
بی هر چه دیگری خوشم ، الّا بدون تو
حوای من ، هوای سیبت کرده ام بیا
انگار در جهنمم ، اینجا بدون تو !

ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم