شعر آدم

ابوالحسن درویشی مزنگی( آدم )

شعر آدم

ابوالحسن درویشی مزنگی( آدم )

شعر  آدم





دنبال کنندگان ‎‎+۱۰۰۰ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
پیوندهای روزانه
طبقه بندی موضوعی

۱۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «شعرآدم» ثبت شده است

 

ابر سیاه چشم هایش غرق باران بود
خورشید یک لبخند پشت پرده پنهان بود
در جستجوی اعتماد شانه ای می گشت
انگار مثل فکرهای من پریشان بود

نیلوفری روییده در مرداب تنهایی
زیبایی خورشید در هرم بیابان بود
همرنگ داغ لاله پژمرده در پاییز
فریاد تلخ برگ مانده در خیابان بود
در دست هایش سیب سرخ خواهش حوا
در جیب هایش آتشی از جنس عصیان بود
اندیشه هایش غرق طوفان های شک آمیز
هر چند دریای دل او پر ز ایمان بود
جایی میان نور و ظلمت، مانده سرگردان
تصویری از سرگشتگی روح انسان بود

پروانه را که آتش وصل شما چشید

جز در میان شعله ها دارالسّلام نیست

 

 

این بال و پر شکسته را پرواز هدیه کن

یک فرصت دوباره، یک آغاز هدیه کن

این سوگوار بی تو بودن را به خنده ای

شور ترانه، شادی آواز هدیه کن

تا باز زندگی این نی پر نوا شود

عیسای من، به من دمی اعجاز هدیه کن

جان و دلم همه نیاز غمزه های توست

قهر و غضب بس است، قدری ناز هدیه کن

خسته شدم از این همه شب روزهٔ سکوت

چیزی بگو! به گوش من یک راز هدیه کن

گر نیست این غزل به چشم طبع تو روان

بیتی ز شعر خواجه شیراز هدیه کن  

 

مستِ چشمانِ توام، این باده را از من نگیر

لطف کن، این دلخوشی ساده را از من نگیر

از همه دار و ندار من، غروری مانده است

این نشانِ مردمِ آزاده را از من نگیر!

سودای تو، در سینه ی ما، جا شدنی نیست

در کوزه، نهان کردن دریا، شدنی نیست

 

کردم هوس چیدن یک خوشه ستاره

می خواهم و دارم خبر اما، شدنی نیست

 

بیهوده، نظر سوی من خسته نینداز

این پنجره با سنگ شما وا شدنی نیست

 

همپای عقابان نشود، بال کلاغان

دست من و دامان شما، ما شدنی نیست

 

هرگز نتوان تا لب آن چشمه سفر کرد

با پای منِ خسته ی تنها شدنی نیست

 

گفتم که دل از عشق گرفتیم و گذشتیم

لبخند تو می گفت که: حاشا! شدنی نیست!

 

آن شاخ نباتی که از او خواجه سخن گفت

جز با لب شیرین تو، معنا شدنی نیست

 

نذر من درویش، همین لحظه ادا کن

هی وعده ی فردا نده، فردا شدنی نیست!

 

یک شاخه گل هم از بهار اینجا نمانده است

حتی نشانه ای ز خار اینجا نمانده است

صد جامه شد دریده گرگان  و ای دریغ

چشم کسی در انتظار اینجا نمانده است

چشمان هرزه هر طرف ایستاده در کمین

از عاشقی به جز شعار اینجا نمانده است

جز ضربه های بی امان مانده از هوس

در سینه قلب بی قرار اینجا نمانده است

حتی به حیله هیچ کس دم از وفا نزد

یک آستین، بدون مار اینجا نمانده است

خالی ست جام میکده از باده، سال هاست

نه مست  باده، نه خمار اینجا نمانده است

جایی نشان رستم دستان ندیده ام

گویی کسی از آن تبار اینجا نمانده است

بر بام شهر علامتی از سربدار نیست

جز سایه سیاه دار اینجا نمانده است

ما مانده ایم و خواری یک شهر پر سکوت

چیزی برای افتخار اینجا نمانده است

ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم