شعر آدم

شعر  آدم
طبقه بندی موضوعی

 

من دایره ی بسته و تو نقطه ی پرگار

از فاصله ها خسته و از هندسه بیزار

دوریم ز هم مثل دو تا خط موازی

دستم به تو هرگز نرسد، مثل گل و خار

در دفتر تقدیر نوشتند که باشم

من مدعی شمع و تو پروانه ی انکار

فالی زدم و خواجه چنین گفت به پاسخ:

افتاده به فال تو و او سایه ی دیوار

در عشق رسیدن نه محال است و نه ممکن

اثبات شد این مساله در مرکز آمار

لبریز شد از اشک طلب کاسه ی صبرم

هی می پرد این پلک چپ و می دهد اخطار

من خسته شدم بس که دویدم پی سایه

طفل دلم اما چه کنم، می کند اصرار

روز و شب من پر شده از دستِ تمنا

عاشق شده ام، عاشق تو، می کنم اقرار

همراه هوس راه به جایی نبرد کس

گر طالب یاری دل از این قافله بردار