شعر آدم

ابوالحسن درویشی مزنگی( آدم )

شعر آدم

ابوالحسن درویشی مزنگی( آدم )

 

همگام با ترانه باران رسیده ام

ازقلب حادثه، همین الان رسیده ام

گفتم مگر ز طعنه مردم نهان شدی

دور از نگاه دیگران، پنهان رسیده ام

در آرزوی گرمی انگشت های تو

تا انتهای سرد خیابان رسیده ام

آموختم حکایت لب ها و دل جداست

با گریه در دل و لب خندان رسیده ام

رویای دیدن تو در سر داشتم، ولی

ازبخت بد، به خواب پریشان رسیده ام

در دل چراغ روشن ودردیدگان غبار

مجنون شدم، به قلب بیابان رسیده ام

با بال عشق گفته بودم می شوم رها

این بار هم به میله زندان رسیده ام

چیزی در انتهای این راه دراز نیست

باور نمی کنید؟ به قرآن رسیده ام!

من با توهم دوباره بسامان نمی شوم

وقتی به پوچی سر و سامان رسیده ام

فهمیده ام که قصه های عشق قصه بود

اکنون به فهم قصه انسان رسیده ام

امروز امید و آرزو در من شهید شد

امروز من به نقطه پایان رسیده ام!

ارسال نظر

نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم