شعر آدم

ابوالحسن درویشی مزنگی( آدم )

شعر آدم

ابوالحسن درویشی مزنگی( آدم )

 

شب است و پای من در سر هوای کوچه ها دارد

خیال های و هوی محفل دیوانه ها دارد

لب خاموش ما راز دل خود می کند پنهان

پر از غوغاست ، اما گریه های بیصدا دارد

چرا باید بترسد از غمی که لشکر انگیزد

کسی مانند مایی که دلش میل شما دارد

امید ما به معصومیت یک قطره اشک است

که مثل نُقل ها خاصیت مشکل گشا دارد

اگر زمزم طلب داری، برو" سعی" بیابان کن

زُلالی مثل آن را چشمه کنعان کجا دارد

جوانی جامه امید بر تن داشت یک روزی

شد از دست شما پیر و به دست خود عصا دارد

حکایت هایِ تلخِ عشق را، من دوست تر دارم

اگر چه عقل هم در دفتر خود، قصه ها دارد

دلم فتوای پیر عقل را چیزی نمی گیرد

که بر پیشانی خود پینه اهل ریا دارد

دلم خو کرده با غم ، سرنوشت عاشقان این است

عروس بخت ما عمری به تن رخت عزا دارد

 شبی مهمان خود کن این سر شوریده ما را

اگر مهمان سرای قلب تو یک تخت جا دارد

اگر چه کفر می ورزد لب ما، پر ز ایمانیم

دل هر بت پرستی هم برای خود خدا دارد

 

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم