شعر آدم

ابوالحسن درویشی مزنگی( آدم )

شعر آدم

ابوالحسن درویشی مزنگی( آدم )

 

لب های من اصرار و چشمان شما انکار

خسته شدم از اینهمه تکرار و هی تکرار

شد بیشتر، شب های قصه، از هزار و یک

شهزاد در خواب است و من از غصه اش بیدار

تا کی بگردم دور تو، بی هیچ امیدی

تو نقطه و من پای دوره گرد یک پرگار

حرفی ندارم تا بگویم بعد از این با تو

خط شما و من موازی رسم شد انگار

پاره نشد پیراهن تو گر چه در دستم

ای کاش زندانی دستانت شوم یکبار

ماندم میان زندگی و مرگ، سرگردان

یا دلبری کن یا بیا دست از دلم بردار

ارسال نظر

نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم