شعر آدم

ابوالحسن درویشی مزنگی( آدم )

شعر آدم

ابوالحسن درویشی مزنگی( آدم )

شعر  آدم





دوستان همراه ‎‎+1112 نفر
با ما همراه باشید
پیوندهای روزانه
طبقه بندی موضوعی

 

شب سیاه منی و سحر نداری تو
به جز شکستن دل ها، هنر نداری تو


شبیه سرو نشستی، میان باغ دلم
اگر چه سبز و ستبری، ثمر نداری تو

 

به پیش پای تو مردیم و تر نشد چشمت
درون سینه خود، دل مگر نداری تو؟


چه فایده که بریزی به دامنم ای اشک
اگر به قلب چو سنگش اثر نداری تو


مسیر عشق پر از سنگلاخ حادثه هاست
نشان مردم اهل خطر نداری تو

 

تو را مجال رسیدن به کعبه او نیست
برو! برو! ... که پای سفر نداری تو


هنوز ذره ای از عقل در سرت مانده
کلاه عاشق بیدل، به سر نداری تو

 

ز کشف خانه سیمرغ، شادمان شده ای
ولی چه فایده ای، بال و پر نداری تو


نمی رسد به تو، ای آسمان! دعای دلم
شبیه خانه معشوق، در نداری تو


«کلید خانه قلبت کجاست؟»؛ پرسیدم
به ناز گفت: «مگر شعر تر نداری تو»!

 

 

ارسال نظر

نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم